ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

خواهر هری پاتر

خواهر هری پاتر

Открыть в Telegram

روزمرگی‌ها، زیبایی و زشتی‌ها ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=106192480 شاپ دست‌سازه هام: https://t.me/Akaycandle

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
858
Подписчики
-124 часа
-137 дней
+41330 дней
Архив постов
Repost from کاف
یه بار که وقت داشتید بشینید فکر کنید که چرا مثلاً ایلان ماسک تا الان نرفته یه ایرلاین یا صرافی بزنه، یا بیل گیتس نرفته یه پاساژ بسازه. ولی مولتی میلیاردرهای ایرانی اولین کار اقتصادی که به ذهنشون میرسه ایناس. 💬Alooche 1991 @kafiha

یه وقتی هم زندگی 💩 میزنه به اعصابت و عذاب وجدانت از اونور میگه گفته بودم بهت! خدایا تو خودت خیرِ مطلقی♥️
یه وقتی هم زندگی 💩 میزنه به اعصابت و عذاب وجدانت از اونور میگه گفته بودم بهت! خدایا تو خودت خیرِ مطلقی♥️

مامانای ما می‌گفتن میوه گرون نبر مدرسه، خیار بو داره کسی دلش می‌کشه، به بابا می‌گفت دو تا کوچه پایینتر مدرسه برسونه کسی ماشینو نبینه، محله خونه‌‌مونم دو تا محله پایینتر می‌گفتیم کسی آه نکشه. نفهمیدم چی شد فضای مجازی پر شد از این همه آدم اهل شو آف با ماشین و طلا جواهر و سفر لاکچری. »مامان پل‌ها« @OfficialPersiaTwiter

مهر تمام!

وسیع و سر به زیر و سخت...

😞🫠

زیبایی 🫠
+1
زیبایی 🫠

‏من هیچوقت این نرفتن سر کلاس رو نفهمیدم. ‏دیگه تو سن دانشجویی آدم عاقل تر و بالغ تر شده برای خودش، رشتش رو هم خودش انتخاب کرده، لیترالی زوری هم روت نیست میتونی نیای درس بخونی، پس چرا میری دانشگاه ثبت نام می کنی و هزینه می کنی بابتش و نمیری؟ #yazdoon 🌐 @medtweeet | مدتوئیت 📱Instagram | اینستاگرام

زیبایی
+1
زیبایی

مامان دوربین جوونی‌های خودش و بابا رو آورده گذاشته کنار وسایل من ❤️
مامان دوربین جوونی‌های خودش و بابا رو آورده گذاشته کنار وسایل من ❤️

مغزم قبل هر امتحان 🫠
مغزم قبل هر امتحان 🫠

شما یه هفته خوابگاه زندگی کنی میبینی نصف این دخترایی که آدم بیرون میبینه و میگه واو چه زیبا و چه تیپ و استایلی، به غایت کثیف و شلختن و حتی شعور تمیز نگه داشتن محیط زندگیشونو ندارن *آفتابگـ🌻ــردون* @OfficialPersiaTwiter

و همچنان...

خوش به‌حال آدمایی که برای رسیدن به هدفشون نیاز ندارن که درس بخونن

و به اینجا که رسیدم، دیگه واقعا میخواستم بشینم همونجا گریه کنم
و به اینجا که رسیدم، دیگه واقعا میخواستم بشینم همونجا گریه کنم

اولین مریضی که شرح‌حال گرفتم، مریض بستری بخش نورو با سابقه ی اسکیزوافکتیو که ۱۰ روز پیش مرخص شده دو روز پیش دوباره بخاطر پارکینسونیم دارویی بستری شده... شرح‌حال درستی نمی‌داد و هر سوالی که می‌پرسیدم به سختی جواب میداد، و هربار جیگر من بود که آتیش می‌گرفت... جوری که فهمیدم حتی Tremor تو هر ویزیت از قبل شدیدتر میشده...

خب باید بگم شاید از استرس باشه، ولی از صبح چشمم میپره و نبض میزنه بدون دلیل

برای هزارمین بار احساس ناکافی بودن و اولین پرسش استاد نورو تو راند و هزار برابر شدنِ احساس ناکافی بودن 🫠 ادیت میزنم و مینویسم ۲۴ مهر ۱۴۰۴ تجربه‌ی اولین شرح‌حال، بخش نورولوژی شاید یه روزی، به حس این روزا خندیدم :)

فردا برای اولین‌بار، و با عنوان رسمی دانشجوی پزشکی برای درس سمیولوژی وارد بیمارستان میشم این اولین باره که استرسِ ورود به بیمارستان، از فرق سرم تا نوک انگشت کوچیکم رو غرق خود کرده! حقیقتش این راه تازه تازه داره سختی خودش رو نشون میده... حس ناکافی بودنی که هزاران برابر بیشتر از قبل افتاده به جونم. ولی آدم باید یاد بگیره که بیمارستان بشه خونه ی امنش :) خونه ی غمِ بقیه، بشه خونه ی امن تو ! پارادوکس زیبائیه... امیدوارم یه روزی برسه که محال‌های تو ذهنم، ممکن شده باشن...

بعضی وقتا با خودم حرف می‌زنم و هردومون گریه می‌کنیم.