خواهر هری پاتر
الذهاب إلى القناة على Telegram
روزمرگیها، زیبایی و زشتیها ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=106192480 شاپ دستسازه هام: https://t.me/Akaycandle
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
858
المشتركون
-124 ساعات
-137 أيام
+41330 أيام
أرشيف المشاركات
یه وقتی هم زندگی 💩 میزنه به اعصابت
و عذاب وجدانت از اونور میگه گفته بودم بهت!
خدایا تو خودت خیرِ مطلقی♥️
Repost from توییتر فارسی
مامانای ما میگفتن میوه گرون نبر مدرسه، خیار بو داره کسی دلش میکشه، به بابا میگفت دو تا کوچه پایینتر مدرسه برسونه کسی ماشینو نبینه، محله خونهمونم دو تا محله پایینتر میگفتیم کسی آه نکشه. نفهمیدم چی شد فضای مجازی پر شد از این همه آدم اهل شو آف با ماشین و طلا جواهر و سفر لاکچری.
»مامان پلها«
@OfficialPersiaTwiter
Repost from توییتر دانشجویان علوم پزشکی
من هیچوقت این نرفتن سر کلاس رو نفهمیدم.
دیگه تو سن دانشجویی آدم عاقل تر و بالغ تر شده برای خودش، رشتش رو هم خودش انتخاب کرده، لیترالی زوری هم روت نیست میتونی نیای درس بخونی، پس چرا میری دانشگاه ثبت نام می کنی و هزینه می کنی بابتش و نمیری؟
#yazdoon
🌐 @medtweeet | مدتوئیت
📱Instagram | اینستاگرام
Repost from توییتر فارسی
شما یه هفته خوابگاه زندگی کنی میبینی نصف این دخترایی که آدم بیرون میبینه و میگه واو چه زیبا و چه تیپ و استایلی، به غایت کثیف و شلختن و حتی شعور تمیز نگه داشتن محیط زندگیشونو ندارن
*آفتابگـ🌻ــردون*
@OfficialPersiaTwiter
اولین مریضی که شرححال گرفتم، مریض بستری بخش نورو
با سابقه ی اسکیزوافکتیو
که ۱۰ روز پیش مرخص شده
دو روز پیش دوباره بخاطر پارکینسونیم دارویی بستری شده...
شرححال درستی نمیداد و هر سوالی که میپرسیدم به سختی جواب میداد، و هربار جیگر من بود که آتیش میگرفت...
جوری که فهمیدم حتی Tremor تو هر ویزیت از قبل شدیدتر میشده...
برای هزارمین بار احساس ناکافی بودن
و اولین پرسش استاد نورو تو راند
و هزار برابر شدنِ احساس ناکافی بودن 🫠
ادیت میزنم و مینویسم ۲۴ مهر ۱۴۰۴
تجربهی اولین شرححال، بخش نورولوژی
شاید یه روزی، به حس این روزا خندیدم :)
فردا برای اولینبار، و با عنوان رسمی دانشجوی پزشکی برای درس سمیولوژی وارد بیمارستان میشم
این اولین باره که استرسِ ورود به بیمارستان، از فرق سرم تا نوک انگشت کوچیکم رو غرق خود کرده!
حقیقتش این راه تازه تازه داره سختی خودش رو نشون میده...
حس ناکافی بودنی که هزاران برابر بیشتر از قبل افتاده به جونم.
ولی آدم باید یاد بگیره که بیمارستان بشه خونه ی امنش :)
خونه ی غمِ بقیه، بشه خونه ی امن تو ! پارادوکس زیبائیه...
امیدوارم یه روزی برسه که محالهای تو ذهنم، ممکن شده باشن...
