گرگےدر دادگاه خدا.
Открыть в Telegram
304
Подписчики
+124 часа
+377 дней
+1630 дней
Архив постов
به قول آقای کافکا، از دنیا رانده حسرت خوابی را میکشم که سراغم نمیآید و فقط موقعی سراغم میآید که مفصلهایم از خستگی درد میکند.
نامت را به دست مه سپردهام اگر صبحی زودتر از خواب بیدار شدی، مرا میان پنجرههای بخارگرفته پیدا خواهی کرد.
دلتنگیام را در دل جنگلی مهگرفته دفن کردهام اگر روزی باران ببارد، خزهها به زبان سبز خودشان از تو سخن خواهند گفت.
- نامهی گمشدهی رز
رد انگشتانت را میان برفهای زمستان جا گذاشتهام اگر بهمن، دلش هوای بهار کند شکوفهها با یاد تو بیدار خواهند شد.
هرچه خلوتتر شدم بیشتر در لحظههایم گم شدم، گورستانی که در لحظهها ساخته بودم خلوتتر از زندگی بود.
تو اگر باران بودی، شاید خزههای فراموششدهی روحم دوباره سبز میشدند
اگر آتش بودی، شاید دود تردید از شاخههای ذهنم برمیخاست و در باد گم میشد
و اگر چشمهای میان این جنگل مهگرفته بودی شاید امید، آرام و بیصدا، دوباره راه خودش را تا دل من پیدا میکرد.
بوسههایت را میان برگهای پاییز پنهان کردهام؛ روزی که باد از راه برسد، عطر تو در تمام کوچهها قدم خواهد زد.
