امیر نوشت :)
Открыть в Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
БольшеИран140 456Категория не указана
270
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
-130 дней
Архив постов
270
طوبا خانم که فوت کرد «همه» گفتند...
چهلم نشده حسین آقا میرود یک زن دیگر میگیرد.
سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه میرفت سر خاک.
ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمیرسند که به او برسند.
طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.
حسین آقا که برآشفت «همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر میشود.
حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمیتواند پُر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.
«همه» گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور میشود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن میخواهد.
حسین آقا ولی هر پنجشنبه میرفت سر خاک.
سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت.
«همه» گفتند امسال دیگر حسین آقا زن میگیرد.
سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد میداد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا میگفت آنموقع که بچهها احتیاج داشتند اینکار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند.
حرفی از احتیاج خودش نمیزد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعدۀ پنجشنبهها سر جایش بود
«همه» گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچهها هم رفتهاند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر میکند.
حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوشهایش حرفهای «همه» را نمیشنید.
دیروز حسین آقا مُرد.
توی وسایلش دنبال چیزی میگشتند، چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه...
دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:
هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی « تو» باشد،
آخر، جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچوقت دل نمیشود...
.
#مریم_سمیع_زادگان
270
عمری ازمعصیت شرک مبرا بودم، در نماز آمدی و غرق گناهم کردی ..
آنچه از تو گله دارم به همین مصرع شعر حیف این عمر؛ نگارا که تباهم کردی!..
من که عمریست دگر کاسه صبرم شده پر، تو چرا آمدی و چشم به راهم کردی؟
#انیس_اصولی
270
Repost from امیر نوشت :)
من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازهی من دوست داشت؟
آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟
آدم پر میشود.
جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند.
نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچگاه دچار تردید نشود
#عباس_معروفی
#دلنوشته
#سمفونی_مردگان
270
یکی از احمقانهترین جملاتی که میشنویم اینکه تا حالا دیدید اسرائیل اصلاحطلب ترور کنه یا چرا جلیلی و پایداری ترور نمیشن
شهید فریدون عباس از نزدیکان سعید جلیلی بود که ترور شد صحبتهاشون در مورد برجام و جماعت بدیم بره واضحه
همچنین کمال خرازی که از اصلاحطلبای شناسنامه دار بود همچنین از معتمدین رهبر شهید...
اساسا این یک مغالطه و برچسبه
اصل و اساس نقد و حمله ما به خاطر تفکره که حالا چه توی جبهه انقلابیون چه توی اصلاحطلبا که حالا توی اصلاحطلبا جمعیت شون بیشتره
این مدت چقدر با نظرات خوب سعید لیلاز اصلاحطلب حال کردیم همچنین چقدر سعید آجورلو و نیکزاد روی مُخ و حال به هم زن بودن...
اینکه این روزا قالیباف کوبیده میشه به خاطر اینه که کاملا ژست ظریف گرفته
ینی اگر قالیباف نبود و فقط متن صحبتها و نظراتش رو میخوندم یقین میکردم حسن روحانی یا ظریف نوشته...
اصل اندیشه مقاومت و اون فلسفه پشتشه
اعتقادی به این برچسبهای پوچ ندارم
270
قهرمان!
همیشه کشورها، بهویژه ملتی همچون ملت ایران، زیستی اساطیری و مبتنی بر داستان و افسانه داشتهاند؛ از شاهنامه و رستم و آرش گرفته تا روایتهای مربوط به حضرت امیر. جامعه همواره به دنبال قهرمان و پهلوان میگردد.
تا سال ۱۳۹۸، با کار رسانهای گسترده و البته کنشهای مختلف، حاج قاسم به محور اصلی رسانهای کشور و نماد قهرمانی تبدیل شده بود؛ بهگونهای که پس از شهادت، چنان قیامتی در بدرقه و خاکسپاری حاج قاسم رقم خورد.
پس از حاج قاسم، این روند تا حدی درباره سردار حاجیزاده نیز شکل گرفت. سردار حاجیزاده به یک قهرمان ملی تبدیل شد و اگرچه محبوبیت شهید حاجیزاده به اندازه حاج قاسم نبود، اما تا حدی خلأ جایگاه «قهرمان» را برای افکار عمومی پر کرد.
بعد از جنگ ۱۲ روزه نیز در مدت کوتاهی، چنین روندی درباره سردار شهید عبدالرحیم موسوی طی شد که واقعا هم به عنوان فردی از بدنه ارتش محبوبیتی کمنظیر بین مردم پیدا کردند.
از آغاز جنگ رمضان نیز، سردار سید مجید موسوی به شکلی اساطیری، هم در میدان و هم در رسانه، دیده شدند...
خدا نگهدار ایشان باشد که مایه دلگرمی امت حزبالله هستند.
270
یک روز برفی کفشهایت را به پا کردی...
توی خیابان دستهایم را رها کردی!!
از رد پاهایت تو را دنبال می کردم...
دیدم که ناگه رد پاها را "دو تا" کردی..!
یک صحنه ای دیدم که حتی گفتنش سخت است...
دستش میان دستهایت بود و "ها" کردی...
پایم چنان خشکید و بغضم در گلو وا شد
گویا مرا در آتشی سوزنده جا کردی...
رفتی ولی زخم عمیقی بر تنم مانده...
آن روز برفی خود بگو با من چه ها کردی
اکنون تمام خاطراتت مثل کابوس است
ماندم چرا در روز آخر کودتا کردی...؟
لعنت به تو، لعنت به هر برفی که می بارد
بعد از تو در شهری که دستم را رها کردی!
#مسعود_محمدپور
270
کلاس دوم ابتدایی که بودم
به دلیل اتفاقی که از بیان جزئیاتش معذورم
استخوان ران پای چپم به شکل بدی شکست
پای چپم از گوشت و پوست آویزان بود و شبیه نوزادی بیجان و خونآلود روی دستان پدرم کف بیمارستان دوان بودیم...
و هنوزم خاطرم هست که چشمانم چگونه بین هوشیاری بیهوشی میرفت و میآمد...
دو بار راهی اتاق عمل شدم
و دو عمل سنگین را پشت سر گذاشتم...
خاطرم هست بیماران شبیه به من دیگری هم بودند که بر اثر چنین ترومایی پایشان بلند و کوتاه شد...
خیلی وقتها به این فکر میکنم
اگر خدا نکرده پایم قطع شده بود یا بلند و کوتاه شده بود
چه سرنوشتی داشتم...؟
270
دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینهام بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
#امیرخسرو_دهلوی
270
بخدا قاضی این محکمه ها عادل نیست
آنکه صد بار زده کشته مرا قاتل نیست؟!
غم و حسرت نرسیدن چه کنم هر چه که هست
مطمئنم که فقط جنس تنم از گل نیست
نیمه گمشده ام با دگری کامل شد
من به هم ریخته ام، تکه ی این پازل نیست
شده ام مثل نهنگی که شنید اقیانوس،
خسته از او شده و دور و برش ساحل نیست
حال من حال درختی ست که در فصل بهار
شاخه هایش تبرند و خبر از حاصل نیست
خیری از عشق نبیند چه به روزم آورد
نه، کمی دست نگه دار خدا، از دل نیست... 💔🕯
270
Repost from N/a
اما تلخترین تصویر امروز، تصویری بود که بعید میدونم به این زودی از ذهنم پاک بشه.
یه پسر کوچولوی خوشگل، ظریف و دوستداشتنی که کلاس چهارم بود. دو بند انگشت اشارهش رو از دست داده بود.
با چشمهای درشت و معصومش تعریف میکرد که در روی دستش بسته شده. بعد به جای اینکه در رو باز کنن، خانوادهش دستش رو کشیدن و همون کشیدن، انگشتهاش رو ازش گرفت.
اما درد ماجرا فقط این نبود.
دو روز تمام توی نوبت عمل نگهش داشته بودن و در نهایت هیچ اقدامی براش انجام نشده بود. وقتی هم به بیمارستان دیگه منتقلش کرده بودن، گفته بودن دیگه امکان پیوند وجود نداره.
تمام مدت فقط به چشمهاش نگاه میکردم. بعضی چشمها شبیه آسمونن؛ روشن، زلال و پر از زندگی. حیف بود... واقعاً حیف بود. دلم برایش فشرده میشد. بعضی اتفاقها فقط یه عضو رو قطع نمیکنن، یه تکه از کودکی آدم رو هم با خودشون میبرن.
بیمار بعدی پسر جوونی بود که با موتور تصادف کرده و پاش شکسته بود. یکی دیگه هم به خاطر چرخش بیضه عمل شده بود
270
گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر
گفتم آری، خود نمیدانی که زیبایی چقدر!
در میان دوستداران تا غریبم دید گفت:
دورهگرد آشنا! دور و بر مایی چقدر!
ای دل عاشق که پای انتظارش سوختی
هیچکس در انتظارت نیست، تنهایی چقدر
عاشقی از داغ غیرت مرد و با خونش نوشت
دل نمیبندی ولی محبوب دلهایی چقدر
آتش دوری مرا سوزاند، ای روز وصال
بیش از این طاقت ندارم، دیر میآیی چقدر...
#سجاد_سامانی
270
Repost from N/a
خسته از این روزهای تلخُ تکراریُ پوچ ؛
پیکرِ بی جانِ خود را تا مُحَـــرَم میکشم . .
270
پیک!
امروز صبح سختی را سپری کردم.
دیشب، بعد از مدتها، با متوسل شدن به دیفنهیدرامین و کلی غلت زدن در رختخواب، توانستم حدود پنج ساعتی بخوابم.
صبح سر کلاس، با اینکه چشمانم باز بود، لحظاتی پیش میآمد که جلوی چشمم سیاهی میرفت و صدا و تصویر استاد کاملاً مبهم میشد. به سختی کلاس را به پایان بردم.
سریعاً اسنپ گرفتم تا به خانه برگردم.
اسنپ؟ صد هزار تومان!
پشیمان شدم. کمی پیادهروی زیر آفتاب را به این هزینه گزاف ترجیح دادم.
همزمان در مسیر، از یکی از اغذیهفروشیهای اطراف ناهار سفارش دادم تا به محض رسیدن به خانه، مثل جنازه دراز شوم.
بالا رفتن از چهار طبقه پله تا رسیدن به آپارتمان نفسم را به شماره انداخته بود.
دقیقهای پس از رسیدن و ولو شدن روی کاناپه، پیک تماس گرفت تا برای تحویل سفارش پایین بروم.
صدایی تهاجمی، تیز، کمی دور از ادب و توی دماغی داشت.
چند بار تکرار کرد:
«سر لوکیشنم بیا تحویل بگیر.»
گفتم:
«یعنی پایین بلوک ۱۸ هستید؟»
میگفت:
«تا سر لوکیشنم.»
سر لوکیشن...
باز میپرسیدم:
«خب لوکیشن میشود بلوک ۱۸، آمدید؟»
گفت:
«آره، آره، بیا پایین.»
خستگیای که به تنم غالب شده بود، با کجفهمی پیک و کمی بلند کردن صدایش روی مخم رفته بود و داشت به عصبانیت تبدیل میشد...
پایین که رسیدم، طبق پیشبینی، پیک در مجتمع گم شده بود.
توی ذهنم چند بار ادای لحنش را در آوردم. تصور میکردم اگر برسد و بخواهد پرروبازی دربیاورد، یک دعوای حسابی کاسب میشوم...
اولین بار بود پیک اینقدر گیج میزد.
پنج دقیقهای که وسط آفتاب منتظر ماندم، بعد از تلاش بسیار، بالاخره صدای غیژغیژ موتورش از دور شنیدم.
من که سناریوی بحث و جدل را در ذهنم چیده بودم،
جا خوردم.
پسر ۱۳، ۱۴ سالهای بود که به زور روی موتور نشسته بود و فکر میکنم با قواره ریزی که داشت پایش به سختی به زمین میرسید.
صورتی آفتابخورده و گندمگون داشت و زیر تیزی آفتاب، به زور چشمانش را باز نگه داشته بود.
وقتی رسید گفت:
«این سفارش شماست؟»
گفتم:
«بله.»
سفارش را که تحویل میگرفتم، دستان پینهبستهاش را دیدم.
دستهایی شبیه دستهای کارگری که چهل سال کارگری کرده باشد؛ ترکخورده، سیاه و پینهبسته.
دستان ظریف لطیفِ من کنار دستان زخمتاش خجالتات زده ام کرد...
آب دهانم را قورت دادم.
سرم را پایین انداختم و بدون اینکه به چهرهاش نگاه کنم، سریع برگشتم.
توی پلهها عذاب وجدان آزارم میداد که ناگهان دمپاییام بین پله چهار و پنج گیر کرد و محکم زمین خوردم.
خودم را جمع کردم.
چند دقیقه همانجا نشستم...
سرم پایین بود و قطرات عرق روی پیشانیام میلغزید...
