امیر نوشت :)
Открыть в Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
БольшеИран140 456Категория не указана
271
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
-130 дней
Архив постов
271
دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینهام بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
#امیرخسرو_دهلوی
271
بخدا قاضی این محکمه ها عادل نیست
آنکه صد بار زده کشته مرا قاتل نیست؟!
غم و حسرت نرسیدن چه کنم هر چه که هست
مطمئنم که فقط جنس تنم از گل نیست
نیمه گمشده ام با دگری کامل شد
من به هم ریخته ام، تکه ی این پازل نیست
شده ام مثل نهنگی که شنید اقیانوس،
خسته از او شده و دور و برش ساحل نیست
حال من حال درختی ست که در فصل بهار
شاخه هایش تبرند و خبر از حاصل نیست
خیری از عشق نبیند چه به روزم آورد
نه، کمی دست نگه دار خدا، از دل نیست... 💔🕯
271
Repost from N/a
اما تلخترین تصویر امروز، تصویری بود که بعید میدونم به این زودی از ذهنم پاک بشه.
یه پسر کوچولوی خوشگل، ظریف و دوستداشتنی که کلاس چهارم بود. دو بند انگشت اشارهش رو از دست داده بود.
با چشمهای درشت و معصومش تعریف میکرد که در روی دستش بسته شده. بعد به جای اینکه در رو باز کنن، خانوادهش دستش رو کشیدن و همون کشیدن، انگشتهاش رو ازش گرفت.
اما درد ماجرا فقط این نبود.
دو روز تمام توی نوبت عمل نگهش داشته بودن و در نهایت هیچ اقدامی براش انجام نشده بود. وقتی هم به بیمارستان دیگه منتقلش کرده بودن، گفته بودن دیگه امکان پیوند وجود نداره.
تمام مدت فقط به چشمهاش نگاه میکردم. بعضی چشمها شبیه آسمونن؛ روشن، زلال و پر از زندگی. حیف بود... واقعاً حیف بود. دلم برایش فشرده میشد. بعضی اتفاقها فقط یه عضو رو قطع نمیکنن، یه تکه از کودکی آدم رو هم با خودشون میبرن.
بیمار بعدی پسر جوونی بود که با موتور تصادف کرده و پاش شکسته بود. یکی دیگه هم به خاطر چرخش بیضه عمل شده بود
271
گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر
گفتم آری، خود نمیدانی که زیبایی چقدر!
در میان دوستداران تا غریبم دید گفت:
دورهگرد آشنا! دور و بر مایی چقدر!
ای دل عاشق که پای انتظارش سوختی
هیچکس در انتظارت نیست، تنهایی چقدر
عاشقی از داغ غیرت مرد و با خونش نوشت
دل نمیبندی ولی محبوب دلهایی چقدر
آتش دوری مرا سوزاند، ای روز وصال
بیش از این طاقت ندارم، دیر میآیی چقدر...
#سجاد_سامانی
271
Repost from N/a
خسته از این روزهای تلخُ تکراریُ پوچ ؛
پیکرِ بی جانِ خود را تا مُحَـــرَم میکشم . .
271
پیک!
امروز صبح سختی را سپری کردم.
دیشب، بعد از مدتها، با متوسل شدن به دیفنهیدرامین و کلی غلت زدن در رختخواب، توانستم حدود پنج ساعتی بخوابم.
صبح سر کلاس، با اینکه چشمانم باز بود، لحظاتی پیش میآمد که جلوی چشمم سیاهی میرفت و صدا و تصویر استاد کاملاً مبهم میشد. به سختی کلاس را به پایان بردم.
سریعاً اسنپ گرفتم تا به خانه برگردم.
اسنپ؟ صد هزار تومان!
پشیمان شدم. کمی پیادهروی زیر آفتاب را به این هزینه گزاف ترجیح دادم.
همزمان در مسیر، از یکی از اغذیهفروشیهای اطراف ناهار سفارش دادم تا به محض رسیدن به خانه، مثل جنازه دراز شوم.
بالا رفتن از چهار طبقه پله تا رسیدن به آپارتمان نفسم را به شماره انداخته بود.
دقیقهای پس از رسیدن و ولو شدن روی کاناپه، پیک تماس گرفت تا برای تحویل سفارش پایین بروم.
صدایی تهاجمی، تیز، کمی دور از ادب و توی دماغی داشت.
چند بار تکرار کرد:
«سر لوکیشنم بیا تحویل بگیر.»
گفتم:
«یعنی پایین بلوک ۱۸ هستید؟»
میگفت:
«تا سر لوکیشنم.»
سر لوکیشن...
باز میپرسیدم:
«خب لوکیشن میشود بلوک ۱۸، آمدید؟»
گفت:
«آره، آره، بیا پایین.»
خستگیای که به تنم غالب شده بود، با کجفهمی پیک و کمی بلند کردن صدایش روی مخم رفته بود و داشت به عصبانیت تبدیل میشد...
پایین که رسیدم، طبق پیشبینی، پیک در مجتمع گم شده بود.
توی ذهنم چند بار ادای لحنش را در آوردم. تصور میکردم اگر برسد و بخواهد پرروبازی دربیاورد، یک دعوای حسابی کاسب میشوم...
اولین بار بود پیک اینقدر گیج میزد.
پنج دقیقهای که وسط آفتاب منتظر ماندم، بعد از تلاش بسیار، بالاخره صدای غیژغیژ موتورش از دور شنیدم.
من که سناریوی بحث و جدل را در ذهنم چیده بودم،
جا خوردم.
پسر ۱۳، ۱۴ سالهای بود که به زور روی موتور نشسته بود و فکر میکنم با قواره ریزی که داشت پایش به سختی به زمین میرسید.
صورتی آفتابخورده و گندمگون داشت و زیر تیزی آفتاب، به زور چشمانش را باز نگه داشته بود.
وقتی رسید گفت:
«این سفارش شماست؟»
گفتم:
«بله.»
سفارش را که تحویل میگرفتم، دستان پینهبستهاش را دیدم.
دستهایی شبیه دستهای کارگری که چهل سال کارگری کرده باشد؛ ترکخورده، سیاه و پینهبسته.
دستان ظریف لطیفِ من کنار دستان زخمتاش خجالتات زده ام کرد...
آب دهانم را قورت دادم.
سرم را پایین انداختم و بدون اینکه به چهرهاش نگاه کنم، سریع برگشتم.
توی پلهها عذاب وجدان آزارم میداد که ناگهان دمپاییام بین پله چهار و پنج گیر کرد و محکم زمین خوردم.
خودم را جمع کردم.
چند دقیقه همانجا نشستم...
سرم پایین بود و قطرات عرق روی پیشانیام میلغزید...
271
Repost from خانوم معلم!
من اگه جمهوری اسلامی بودم و چیزی به نام اخوان المخبرین وجود داشت قطعا باهاش ازدواج میکردم
271
در سکوت به تو مشتاقم؛ نمیدانم این همه حرفِ ناگفتهٔ دلم راهی به سوی تو پیدا میکند یا نه.
271
من که شاعر نیستم تا عاشق شعرم شوی !
من فقط یک عاشقم بگذار تا شعرم شوی !
با من از ماندن بگو ،رفتن تباهم میکند !
خوب میدانی غمت خانه خرابم میکند!
من به لبخند دو چشمان تو عادت کرده ام !
ترک این عادت مگر میدانی چکارم میکند ...
271
وَهم من، بیش از این نمی خواهم
علت بغض و هق هقت باشم
تو برای خودت کَسی هستی
من، نباید عاشقت باشم...
#سید_تقی_سیدی
271
زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنید
کوثر و خلد من این است عذابم مکنید
چشم افسونگرش از کشتن من کی گذرد
بر من افسانه مخوانید و بخوابم مکنید
مدعی را اگر آواره نسازم ز درش
از سگان سر آن کوی حسابم مکنید
من خود از بادهٔ دیدار خرابم امشب
میمیارید و ازین بیش خرابم مکنید
مدهید این همه ساغر بت سرمست مرا
من کبابم دگر از رشک کبابم مکنید
حرف وصلی که محال است مگوئید به من
آب چون نیست طلبکار سرابم مکنید
خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مکنید
چارهٔ بیخودی من به نصیحت نتوان
به خودم باز گذارید و عذابم مکنید
توبه چون محتشم از می مدهیدم زینهار
قصد جان خاصه در ایام شرابم مکنید
#محتشم_کاشانی
271
من به عشق او خرابم، او ز عشق دیگری
من ز شوق او هلاکم، او ز شوق دیگری
قایقی بشکسته ام در بحر چشمانش، ولی
من سرا پا غرق او، امّا او غرق دیگری
هر غزل از او نوشتم، اشک ازچشمم چکید
من به ذوق او سرودم، او به ذوق دیگری
🕯💔
271
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد ؟
عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ !
271
دوست دارم برم بخوابم
ولی توی محوطه مجتمع روی یک نیمکت فلزی مثل معتادا دراز کشیدم
هرکسی هم رد میشه فکر میکنه یه چیزی تزریق کردم
یه سری هم به نشانه تاسف تکون میده
حس میکنم برای بیخوابی باید برم دکتر یه حالتی دارم خیلی خستمه ولی اینقدر ذهنم پره چشمام باز بازه!
271
از خلقت من هر نفسی جان به تنم بود
آغوش تو آرامش محض وطنم بود
روزی که به چشمان تو افتاد نگاهم
دشوارترین حالت ویران شدنم بود
دنیا غزلی داشت به کوتاهی یک عمر
دلگیرترین مصرع آن زیستنم بود
آن چین و چروکی که به پیشانی ام افتاد
آثار لگدهای زمان بر بدنم بود
ای آتش نمرود مرا معجزه ای نیست
تقدیر من اینگونه به خود سوختنم بود
گفتی که به دیدار تو آراسته باشم
امروز لباسی که تو دیدی کفنم بود
دیگر پی آن یوسف گمگشته نگردید
چیزی که ز من مانده همان پیرهنم بود
#هادی_معراجی
271
Repost from امیر نوشت :)
برکاتِ اخوانالمخبرین!
از سال ۴۰۱ که وارد دانشگاه شدم همان روز اول، پیش از آنکه حتی اسم دانشکدهام را حفظ باشم سهمم از «دانشگاه امن» یک دلِ سیر گاز اشکآور یگان ویژه بود.
اما چیزی که بیشتر از سوزش چشمها توی ذوق میزد، حضور پرشمار سهمیههای ۲۵ در صفِ معترضین دانشگاه بود.
البته این را بعدتر فهمیدم؛ سهمیهی ۲۵ شهریهپردازِ تجزیهطلب، بدبختی این بود سوگلیهای هیئتعلمیها همانهایی که نانشان از رانت نظام است ،زبانشان از همه برای نظام درازتر است!
این درد، درد شخصی من نبود.
هر جا، با هر بسیجیای، در هر دانشگاهی که حرفش پیش میآمد، میدیدم زخمی مشترک است؛ زخمی که سالهاست باز مانده.
تا همین اواخر؛
وقتی اخوانالمخبرین مشخصات آنهایی را منتشر کرد که به پرچم اهانت کردند و به رهبری جسارت.
و بله
رانتخواران و سهمیهداران، حضوری فاحش داشتند.
نظام جمهوری اسلامی، یک عمر در آستین خود مار پرورش داد؛
این در حالی است که سالها برچسب «رانتخوار» و «سهمیهای» را به پیشانی بسیجی زدند؛
در حالی که همان بسیجیِ نخبه، با عرق جبین، از طبقهی کارگر به صندلی دانشگاه رسیده بود،
وارثِ برحقِ قلهی علم این کشور است
و همان کسیست که هنوز برخلاف جیره خوران نظام در برابر دشمنان و وطنفروشان سینه سپر کرده است.
