◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Открыть в Telegram
385
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+330 дней
Архив постов
باز هم بغلم نمیکند و من احساس حقارت میکنم. مثل سگی که چشم به راه نوازش ارباب است و ارباب با لگدی پسش میزند. اما میدانم که او هم مثل من به آن نیاز دارد. دروغ گفتم. نمیدانم او به چه چیزی نیاز دارد، اگر در گشت و گذارهایش چیزی پیدا کند که ارضایش کند چه، اگر خاطراتی که همراه خودش میآورد قویتر از آنی باشد که در حضور من احساس میکند چه.
دود | خوسه اوبخرو
جدی جدی حس میکنم امام رضا رفیق جونجونیمه.
جوری که در سریعترین حالت ممکن جوابمو میده🥲
با این که هیچکس دیگری به جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رویاهایم امید به آیندهام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست و پا کرده بودم و به دیگری احتیاجی نداشتم و حالا او همه چیز را میدانست.
کفشهای کوچولویش کنار تخت انتظارش را میکشند. نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه کار کنم؟
نازنین | داستایفسکی
مگه برودت هوا برای هواپیما نبود؟
۵ ساعت تاخیر برای قطار؟
به جاش با پلیلیست بالا، نازنین میخونم
