◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
الذهاب إلى القناة على Telegram
387
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+430 أيام
أرشيف المشاركات
اول از همه باید بگم به شدت خوشحالم که برگشتم به کتاب خوندنِ درست و حسابی.
این یکی کتاب رو به پیشنهاد سارا خوندم، همون بلاگر مهربون اینستا که پنجشنبهنگاری میذاره و از کتابهایی که خونده حرف میزنه.
من ماجرای کتاب رو توی یک جمله خلاصه میکنم: انسانِ نئاندرتالِ مدرن
تا پنجاه صفحه اول فکر میکردم کتاب هیچ ماجرایی نداره اما کشش عجیبی رو حس میکردم. انگار شما هم با خودتون میگید اگه من بودم چی؟ همین میشه عامل ادامه دادنش.
نویسنده با ظرافت کلمات رو کنار هم چیده. وقتی زن راوی میگه:«افکارم بیش از همه حول حال و آینده میگردد. احساسم مثل حواست، اگر واقعا زنده بود؛ بدون گذشته، بدون ریشه، با خاطراتی که نمیدانسته آیا خوابشان را دیده یا واقعاً قبل از لحظهی گسیختن از بدن آدم زندگیای وجود داشته است.»
دقیقا روایت داستان به همین صورت پیش میره، بدون خبر از گذشته.
روایت شاعرانه خیلی جاها توصیفهایی بهتون میده که گنگه و شاید برداشت دیگهای کنید اما نویسنده شما رو بلاتکلیف رها نمیکنه، جایی بین جملات آخر تصویر واقعی رو عنوان میکنه و این میشه زیبایی دو چندان متن.
اگر فرصت باشه یک بار دیگر هم مطالعهش خواهم کرد.
باز هم بغلم نمیکند و من احساس حقارت میکنم. مثل سگی که چشم به راه نوازش ارباب است و ارباب با لگدی پسش میزند. اما میدانم که او هم مثل من به آن نیاز دارد. دروغ گفتم. نمیدانم او به چه چیزی نیاز دارد، اگر در گشت و گذارهایش چیزی پیدا کند که ارضایش کند چه، اگر خاطراتی که همراه خودش میآورد قویتر از آنی باشد که در حضور من احساس میکند چه.
دود | خوسه اوبخرو
جدی جدی حس میکنم امام رضا رفیق جونجونیمه.
جوری که در سریعترین حالت ممکن جوابمو میده🥲
با این که هیچکس دیگری به جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رویاهایم امید به آیندهام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست و پا کرده بودم و به دیگری احتیاجی نداشتم و حالا او همه چیز را میدانست.
کفشهای کوچولویش کنار تخت انتظارش را میکشند. نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه کار کنم؟
نازنین | داستایفسکی
