Charlie Brown 🤎
Открыть в Telegram
.. وصالی در جستجوی وصالش 🌱 ... من ، یک دوربین و یک قلم برای کشف جهان درون و بیرونم ⛵️ .... این جا من بلند بلند فکر می کنم و یک دفتر خاطرات می نویسم برای امروزیان و فردایان 🛵 ..... پروا نکن از حرف زدن : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7409041430
Больше228
Подписчики
Нет данных24 часа
+47 дней
+1230 дней
Архив постов
از اخرین باری که مامانم تغذیه واسم درست
می کرد یادم نمیاد واقعا
آخییی صبحی گذاشتش توی کیفم :)))))
باید یاد شکسته م را
از حافظه سبز برگ بیرون بکشم
باید بر شاخه آویزان شوم
و منتظر دست بی اعتماد باد شوم
سقوط جریان خوبی ست
که شاید چین و چروک های درخت را
کمتر کند
حاصل رنج این پیاده رو
عابر ها
همه از من رسیده
باید بروم
باید خودم را بندازم توی دهان جاروی نارنجی پوش
من را جوری ببلعد
که دیگر هیچ وقت
هوس سبز شدن نکنم
کر شوم
حتی اگر باز صدایم کردند
که برگرد ...
بگذار منتظرم بمانند !
باید یاد شکسته م را
از حافظه سبز برگ بیرون بکشم
باید بر شاخه آویزان شوم
و منتظر دست بی اعتماد باد شوم
سقوط جریان خوبی ست
که شاید چین و چروک های درخت را
کمتر کند
حاصل رنج این پیاده رو
عابر ها
همه از من رسیده
باید بروم
باید خودم را بندازم توی دهان جاروی نارنجی پوش
من را جوری ببلعد
که دیگر هیچ وقت
هوس سبز شدن نکنم
هوس دوباره زنده شدن ...
تا یک ماه
دو ماه
شش ماه
تا وقتی که سنگین نباشد حضورم ...
در گلو میشِکند نالهام از رِقَت دل
قِصهها هست ولی طاقتِ ابرازم نیست...
| هوشنگ ابتهاج |
امروز یک واکنش عجیبی دادم
خانم دهقان داشت بهم می گفت : اصلا وقتی دیدمت یاد یکی از دوستام افتادم که مهاجرت کرده و خیلی عزیزه واسم
اصلا مو نمی زنید خیلی شبیه شماست
منم بی فکر یک دفعه از دهنمپرید : یعنی خوشگله؟
:)))))))))))))))
امروز خانوم دهقان خطاب به من می گفت : دوستت خیلی دوست داره قدرش رو بدون .
رو کردم به صبا توی دلم گفتم : من خیلی بیشتر قدر حضور و بودنش رو توی زندگیم می دونم
وقتی سکوت می کنم
یعنی نا امید شدم از تو
از خودم
از همون یک ذره تلاشی که امکان داره جواب بده ...
اعتراف می کنم
از این که یک نفر رو تو دانشگاه
می بینم و دیگه دوست نیستیم خیلی ناراحت می شم .
یک حسرت بزرگه واسم که هر دفعه با خودم می گم چقدر خوش
می گذشت بهمون ولی سر یک سوتفاهم همه چیز خراب شد و بهم ریخت ...
شاید از گذشته ای سوخته
به فکر من افتاده ای
که بچه شعله هایی
از زیر تخت
خوابم را قلقلک
می دهند .
شب نقطه ای کور ندارد
ولی شاید تو امشب کاشفش شدی
برای خیره شدن به من
وقتی بی قرار
تاریکی را چنگ می زنم .
هستی تو را امشب حس می کنم
وقتی پر از عادت نیستی ام
از این بیداری خوابم کن
ببر به آن جا که
مرز بین پلک های زمین و آسمان
فقط با دستان تو
ترسیم می شود ...
نزدیک که می شم
گرد و خاک آدم ها جوری می خوابه
که باورم نمی شه پشت اون همه خودستایی و خودبزرگ بینی
همچین شخصیت های معمولی و کوچیکی باشه ...
هیچ وقت
هیچ وقت تو زندگی تون
هیچ چیزی رو ایگنور نکنید
با این باور که خودش درست می شه
رهاش نکنید
که یک جاهایی بد جور همه چیز رو خراب می کنن ... همه چیز هایی درست کردید رو ...
