Panda world 🐼
Открыть в Telegram
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
228
Подписчики
-124 часа
+67 дней
+1730 день
Архив постов
تنها مانهوایی که یه شخصیت توش میشناسم اهل سفالگری و اینا بوده باشه(در اصل مجسمه سازی) under the green lightsه لطفا خودت لو بده
اون هرگز برنگشت به اون روستا و اون قوم، هیچکس هم دنبالش نگشت حتی وقتی کتاب رو از کشور خارج کرد، هیچ یک از اجنه دنبالش نکردن چون کتاب رفت اما کلماتش هیچوقت از ایران خارج نشد.
کلمات اون کتاب و نوشته هاش به محض مرگ اون دختر تا ابد محو شدن.
اون چند روز دنبالش کرد و متوجه شد کتابی که دستشه، خاصه
مردمی که کتاب براشون خونده میشه، خاصن. زبان کتاب و محتواش هم بی شک خاصن... پس خواستش. و در دل کوه، با یک سنگ، راحت تونست سر اون نگهبان کتاب رو با یک ضرب بشکنه... و کتاب رو با خودش ببره.
وقتی که به دنبالش رفت، میون راه متوجه شد توی دل کوه پر از سنگ نگاره، سنگ نوشته و خونه های عجیب و... آدم های عجیبه. اصلا آدم بودن؟
اون دختر چوپان، که دم صبح گوسفند ها رو میبرد چرا، با یک کتاب نشسته بود میون گوسفند ها اما گوسفند دورش نبودن...
یک نفر که قبل طلوع میره کوه و موقع طلوع برمیگرده
گله رو میبره چرا و برمیگرده
جالب اینه کاملا تنها هم میره
پس تصمیم گرفت دنبالش کنه
این کاوشگر بسیار کنجکاو، چند روزی مهمان این قوم مهمان پذیر شد و متوجه شد چیزی میان اونها عادی نیست. رفتار و اخلاقشوک عجیب و غذا ها رو بیشتر از تعدادشون درست میکنن و بعد توی طبیعت رها میکنن، بند ناف بچه های تازه دنیا اومده رو میسوزونن و خیلی مراقبن که کسی تنها بیرون از خونه نره و از روستا دور نشه
جز یک نفر
صفویه( یا شایدم زندیه یا قاجاریه) زمانی که رفت و آمد ها به خاور بیشتر شده بود و کاوشگران اروپایی شیفته تمدن و فرهنگ های پنهان در دل کوه و دره ها و دشت های این سو و آن سو بودن... یکی از دل فرانسه دلش خواست بیاد ایران دنبال نوشته های ممنوعه بگرده.
تونست بیاد ایران، به سهولت. همراه یک مترجم، و خب، به. کوه های میانی و مرکزی ایران رسید، جایی که اقوام کوه نشین راز هایی از تمدن های دور و ناشناخته رو به نسل بعد انتقال میدن.
ای دیوار و یکی دو نفر از دوستان
این ایده، ترکیبی از واقعیت نوشته شده فقط جا و مکان ها عوض شده و دو داستان کاملا جدا رفرنسش شده و جنسیت ها عوض شده و همچنین زمان و مکان ها
خب چون خیلی اهمیت ندادید یه ایده دیگه دارم تعریف میکنم تا بماند به یادگار( هیچوقت قرار نیست نوشته بش-)
"سهل..."
نامی که در خواب دیده بود را چون ذکر، میخواند و پیش پای برادران قدم زنان به سوی زیر زمین میرفت.
بوی کاهگل میآمد، خستگی از خواب پیشا قیلوله تنش را سنگین کرده بود، کتبش را محکم در آغوش گرفته و گوشه پایین ردای بلندش را از زیر پا میکشید.
پله ها را یکی و یکی با هر دو پا میپیمود، هر سه پله نوری بر رخش از سوراخ های سقف میتابید و مجبور میشد چشمانش را ببندد و ادامه دهد.
طاق روی سر برادرش بلند بود، اما نه بر سر خودش.
ناگهان، از میان کتاب ها، یکی سر خورد و از زیر دستش افتاد.
خم شد اما پیش از آنکه کتابش بر زمین افتد، دستی دیگر آن را در هوا گرفت و به او رساند.
دست، خیس بود، گلی بود، کمی ناراحت و عصبانی از آنکه چرا با چنین دست کثیفی کتابی چنین خطیر و مهم را لمس کرده چرخید تا ملامت کند اما نگاه، گیر نگاه افتاد و سر و هوشش را گم کرد.
-
پس از آن جوانترین فرزند این خاندان تمام تلاشش را کرد تا از رنگ اشرافیت خانواده جدا گردد و کوزهگری ساده چون او شود، تمام برادران ملامت کردند و جلوی او را گرفتند، حتی خان به ملاقات وی رفت و او را از این کار باز داشت، که او قبول نخواند و به دیدار معشوق رفت.
چنانچه پس از مدتی، کوزهگر از دست داشتن او در منصب وزارت و بودن او از فلان خاندان بلندمرتبه خبردار شد، و هرچه مردمان و برادران او را آزار میکردند تا وزیر جوان را از خود براند، او، راند.
این رانش ها تا جایی ادامه یافت که عاشق از معشوق دل بکند و به وزارت پرداخت و همه را خوشنود کرد، اما فقط ده سال بعد... تمام مملکت، زیر دست او بود.
دستور وزیر آن بود، که ان کوزهگر به محضر من آورید.
