fa
Feedback
Panda world 🐼

Panda world 🐼

رفتن به کانال در Telegram

به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
229
مشترکین
-124 ساعت
+187 روز
+1930 روز
آرشیو پست ها
خب مرسی نتم قطع شد

صفویه( یا شایدم زندیه یا قاجاریه) زمانی که رفت و آمد ها به خاور بیشتر شده بود و کاوشگران اروپایی شیفته تمدن و فرهنگ های پنهان در دل کوه و دره ها و دشت های این سو و آن سو بودن... یکی از دل فرانسه دلش خواست بیاد ایران دنبال نوشته های ممنوعه بگرده. تونست بیاد ایران، به سهولت. همراه یک مترجم، و خب، به. کوه های میانی و مرکزی ایران رسید، جایی که اقوام کوه نشین راز هایی از تمدن های دور و ناشناخته رو به نسل بعد انتقال میدن.

ای دیوار و یکی دو نفر از دوستان این ایده، ترکیبی از واقعیت نوشته شده فقط جا و مکان ها عوض شده و دو داستان کاملا جدا رفرنسش شده و جنسیت ها عوض شده و همچنین زمان و مکان ها

خب چون خیلی اهمیت ندادید یه ایده دیگه دارم تعریف می‌کنم تا بماند به یادگار( هیچوقت قرار نیست نوشته بش-)

If anyone cares BTW.

دیگه هیچی براتون ننینویسم

sticker.webp0.28 KB

یکی به من بگه چرا فوروارد کردید و کجا

به خودتون بخندید- میرم اشک بریزم

اگر قرار بود مانهوا ها رو به سبک تاریخی ایرانی بنویسم حدس بزنید کدوم مانهواست

"سهل..." نامی که در خواب دیده بود را چون ذکر، می‌خواند و پیش پای برادران قدم زنان به سوی زیر زمین می‌رفت. بوی کاه‌گل می‌آمد، خستگی از خواب پیشا قیلوله تنش را سنگین کرده بود، کتبش را محکم در آغوش گرفته و گوشه پایین ردای بلندش را از زیر پا می‌کشید. پله ها را یکی و یکی با هر دو پا می‌پیمود، هر سه پله نوری بر رخش از سوراخ های سقف می‌تابید و مجبور می‌شد چشمانش را ببندد و ادامه دهد. طاق روی سر برادرش بلند بود، اما نه بر سر خودش. ناگهان، از میان کتاب ها، یکی سر خورد و از زیر دستش افتاد. خم شد اما پیش از آنکه کتابش بر زمین افتد، دستی دیگر آن را در هوا گرفت و به او رساند. دست، خیس بود، گلی بود، کمی ناراحت و عصبانی از آنکه چرا با چنین دست کثیفی کتابی چنین خطیر و مهم را لمس کرده چرخید تا ملامت کند اما نگاه، گیر نگاه افتاد و سر و هوشش را گم کرد. - پس از آن جوانترین فرزند این خاندان تمام تلاشش را کرد تا از رنگ اشرافیت خانواده جدا گردد و کوزه‌گری ساده چون او شود، تمام برادران ملامت کردند و جلوی او را گرفتند، حتی خان به ملاقات وی رفت و او را از این کار باز داشت، که او قبول نخواند و به دیدار معشوق رفت. چنانچه پس از مدتی، کوزه‌گر از دست داشتن او در منصب وزارت و بودن او از فلان خاندان بلندمرتبه خبردار شد، و هرچه مردمان و برادران او را آزار می‌کردند تا وزیر جوان را از خود براند، او، راند. این رانش ها تا جایی ادامه یافت که عاشق از معشوق دل بکند و به وزارت پرداخت و همه را خوشنود کرد، اما فقط ده سال بعد‌‌‌‌‌... تمام مملکت، زیر دست او بود. دستور وزیر آن بود، که ان کوزه‌گر به محضر من آورید‌.

نمیدونم دارم چیکار می‌کنم
+1
نمیدونم دارم چیکار می‌کنم

مادرش هماگینی بود و پدرش از اشرافزادگان و فرماندهان سلماری، چیزی نبود که از سر رضایت و ازدواجی عاشقانه پیش بیاید. هر دو طرف در جنگی سهمگین بودند، هماگینیانی که آسمان بر سرشان خراب شد و سلماریان که آسمان بر سر هماگینیان، خراب کردند. پس از تولدش، نه مادرش خواستش مردمان روستا، جایی نداشت، به سختی رشد یافته تا زمانی که پدرش از پایتخت بکند و پی آن دختر روستایی رود که زندگانی‌اش سیاه کرده بود. او را که یافت، از وجود فرزندش نیز آگاه شد. فرزندی نبود که بخواهد، از همسر خودش فرزند کوچکتری داشت، اما باز هم خون خودش بود. پس او را به فرمانده جوان هماگینه سپرد، اما در گوشش آوایی پدرانه خواند، تا دل و روانش را ببرد و... اطاعت او را به خود جلب کند. حال از درون هر آنچه روی می‌داد در هماگینه، پسر گلش برای او می‌گفت. #عروس_فرمانده #CBspoiler

...

به مناسب ۵۰۰ تایی این ارت و این پیام رو فور کنید چنلتون و یه کارتون رو برام مشخص کنید تا فور کنم چنلم و یه روز تو چنلم بمونه ازش لذت ببریم
لیمیت : خط می زنم

Gorgeous❤️‍🔥

#Olga
#Olga

اسکچ لرد شی‌دی تموم شد😔✨ باید تیان‌لیائو ولرد کیتی رو بکشم و قبلش هی یان‌شی جناب شیر شی‌دی😂✨ #WIP
اسکچ لرد شی‌دی تموم شد😔✨ باید تیان‌لیائو ولرد کیتی رو بکشم و قبلش هی یان‌شی جناب شیر شی‌دی😂✨ #WIP