روح هزاران زن در یک بدن
Открыть в Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
234
Подписчики
-124 часа
+27 дней
-230 дней
Архив постов
دلم برای احساسی تنگ شده که تجربه کردنش رو یادم نمیاد…
برای حسی که پیش از تولد داشتم؛
حسِ واقعی و لطیفِ نیستی و نبودنی که هنوز وزن دنیا رو نمیدونست و نامها و زمان و خاطرات به اون نفوذ نکرده بود. :)
و این دلتنگی که غم نیست…
یادِ حضور و بودنِ یک چیز عزیزه:)
چیزی که بوده، نفس کشیده، و حالا جای خالیش از خودِ حضورش توی سینهی بلندتر صدا میده..
مثل کمانچه که یه نت رو ول نمیکنه.. میکشه و میکشه
و منم که دلتنگم و دلتنگم و دلتنگم….
چجوری تحمل کرد؟
این همه روز و شب سیاه…
به دیدن دوباره تو فکر میکرد، شاید:)
تو تموم طول راه..
من چرا هر شب میشکنم؟
من که درِ تمامِ پنجرههای قلبم را بستهام پس این اندوه از کجا راهش را بلد است؟
میگوید:
من اندوهِ خویش را ندانم…
این گریهی بیبهانه
از توست
ای عشق.
شاید برای همین است که با هر نمِ اشک چیزی درونم ترک میخورد؛ آهسته، بیصدا؛ آنقدر بیصدا
که فرو ریختنش را هم کسی نمیبیند اما چنان فرو میریزد که تنها آنچه از من میماند بویِ یادِ توست که همیشه درونم پرسه میزند.
اما تو، عزیزکم،
چقدر خوب که اینجایی.
شاید این خیالِ ترکخورده و تصویرِ چهرهی مبهمِ نازنینت در پسِ ذهنم این شبهای آشفته را تا سحری
که دلش نمیخواهد بیاید بکشد؛
یا فقط کنارم دراز بکشد،بخوابد، تمامِ مرا در بر بگیرد و با هم انتظار بکشیم تا تمام شویم.
حا
امشب این قطعه و صدای یادت که از تاریکی پشت چشمهای من صدام میزنه و از لا به لای هجوم فکر ها منو رد میکنه میتونه این خیال و شب آشفته رو برام به سحر برسونه.
