روح هزاران زن در یک بدن
Открыть в Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
235
Подписчики
+224 часа
+47 дней
-230 дней
Архив постов
دلم از رودخانه ای سنگین شده بود، بی امان، با چشم هایم سبکش کردم…
حالا هر بار که پلک میزنم، انگار موجی آرام از درونم میگذرد.
گلویم هنوز بوی خیس سنگ میدهد و ماهی ها نامم را اشتباه صدا میزنند.
شب ها رودخانه از درونم بالا میآید
تا پشت چشم هایم و آنجا به جای خواب، جریان پیدا میکند.
گاهی فکر میکنم من آدم نبودم، فقط انعکاس بودم که دیر از آب بیرون کشیده شد و هنوز دارد خودش را خشک میکند.
حا
عشق…
ای عشق جان بی قرارم به فدایت؛
مزه اندوهت را چون شراب کهنه و شادی ات را چون آفتاب پس از باران درون استخوان هایم چنان بباف؛
که دیگر هیچ رگی در من بی نام تو نتپد.
حا
آهنگ های بی کلام آرومی که یک جوری بی قراری درونشون حس میشه رو خیلی دوست دارم…
هر وقت بهشون گوش میدم حس میکنم فهمیده شدم:)
من،
در لابهلای سایههای نحس و کشدارِ روشنم،
گم شدهام.
نه آن گمشدنِ ناگهانی،
بلکه آن زوال تدریجیِ کسی که هیچگاه به درستی نبوده.
گاهی ملال،بیصدا از قابِ خاکگرفتهی آینه رد میشود و کنارم مینشیند.
خوابش میبرد…و من،با پلکهایی که رؤیا را به درستی بلد نیستند،در آسمانی کور و خسته،دنبال ستارههایی میگردم
که شاید،
فقط شاید،
نام مرا هنوز به یاد داشته باشند.
من که،
از نفسِ یک ستارهی مرده،
هم خاموشترم.
و روزها؟
روزها را
میان ازدحام صداها، خندهها، دستهای گرم،
مثل یک روحِ بیجسد گذراندهام.
نه چون گمشدهای در پی بازگشت،
بلکه چون کسی که هرگز به دنیا نیامده بود.
ترس من،
هیچگاه از گمشدن نبود.
نه،
من،
از پیدا نشدن بود که میترسیدم
همان ترسی که شبها را کش میدهد،
تا صبحهایی که دیگر طلوعی در آنها نیست.
حا.
