روح هزاران زن در یک بدن
Открыть в Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
238
Подписчики
+424 часа
+87 дней
+430 дней
Архив постов
هر دَمی چون نی، از دلِ نالان، شِكوهها دارم
روی دل هر شب، تا سَحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهیست، از دلِ خونین
:)
در را بستهام. یک شمع روشن میکنم و در حین سوختن و تمام شدنش یک لیوان چای میریزم.
با خودم در ذهنم حرف میزنم.
آنجا باید هوا سرد باشد.
(نصیحتکنندهای به سعدی میگوید) : «ای سعدی! هنگامی که میبینی او به تو سخت میگیرد و تو از این کار ناراحت میشوی، پس او را رها کن.» (سعدی پاسخ میدهد) : «چشمانت را باز کن! تو گمان میکنی من به اختیار خود میروم؟ من توسط قلاب عشق او صید شدهام، راه فراری ندارم، هر کاری بخواهد میکند و به هر سمتی بخواهد مرا میکشد.»
سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو
ای بی بصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را:)
من بی خواب ام در تمامی شب ها
و کوچه بی خواب است
من بی خواب ام در تمامی شب ها
و خیابان بی خواب است
من بی خواب ام در تمامی شب ها
و سربازان به پاسِ وطن پُست می دهند
و پُست می کنند فکر به معشوقه های وطنی
و صبح را بی خواب سرمه چشم می کنند
من اما در وطنِ بی تو
خوابِ دردآور ِخیابان گردِ آواره ای بی خواب ام
که معشوق در گوشه ای از همین خیابان ها تَرکش گفته است
و تَرکش های نبودنت در بدنم سبز می شوند
من سبز می شوم
عزیزدلم؛ میدونم لازمنیست حتماً خوشحالت کنم اما همیشه باید حواسمباشه که ناراحتت نکنم.
