Cabin 13
Открыть в Telegram
Born in southside Chicago, spent some time in Kansas, got a little lost in New Orleans, I've a pack in Beacon Hills and find me in Camp Half-Blood now (or maybe back on the southside... who knows?) https://t.me/HarfChatBot?start=707c707225f7
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
234
Подписчики
Нет данных24 часа
-47 дней
-130 дней
Архив постов
234
اما به طور کلی سعی کن زیاد مطالعه کنی خودت؛ نویسندههای مختلف، سبکها و سطحهای مختلف. آموزش و کتاب برای نویسندگی هم هست خیلی. من یه تایمی برای تقویتش هر شب یک موقعیت و سناریو انتخاب میکردم و مینوشتمش.
234
یک مقدار اطلاعاتی که در مورد داستان و رمان نویسی دارم رو هم مدیون یه خانومی هستم که ۱۳ سالگی اینا حدودا باهاشون ارتباط گرفتم چیزایی که خودشون بلد بودن رو یادم میدادن
234
واقعیت من سواد درست و آکادمیکی برای نوشتن ندارم. چیزیه که از اول و بدون اینکه کسی بهم بگه انجامش میدادم. حتی قبل از اینکه خودم خوندن نوشتن یاد بگیرمم میگفتم و مامانم مینوشتشون.
234
نمیدونم توش خوبم یا نه راستش اما زیاد مینویسم و مدتهاست مینویسم. از وقتی یادم میاد باهام بوده.
234
اخیرا مدام داره بهم یادآوری میشه چقدر از لحاظ روانی تنهام چقدر عجیبه که کسی خبر نداره تو ذهنم چی میگذره
234
Repost from N/a
یه تایمایی هست که نمیدونم اسمش چیه اما ذهنم توانایی تجزیه و تحلیلش رو از دست میده. سوالاتی که ازم پرسیده میشه رو چند ثانیه بعد جواب میدم، نمیتونم به صدا شدن اسمم واکنش نشون بدم، ذهنم سخت حرفها و جملهها رو پردازش میکنه، جزئیاتی که همیشه بهشون توجه داشتم برام بیاهمیت میشن. حرفها به معنای واقعی کلمه از یه گوشم وارد و از اون یکی خارج میشن. جملهبندیام شبیه کسایی میشه که تازه فارسی یاد گرفتن. یه جمله رو صدبار باید بخونم تا بفهممش و حتی وقتی فهمیدم هم هیچ کلمهای برای جواب به ذهنم نمیاد. چشمهام علاقهشون به دیدن رو از دست میدن یا خیلی سرسری از همهچی رد میشن و صداها برام خیلی دور به نظر میرسن.
نمیدونم اسمی داره یا نه، اما من حداقل چند روز در ماه دچار این حالت میشم. انگار که ذهنم در حال ریکاوری شدنه.
234
متوجه شدم با وجود اینکه از کوچکترین هدیهای که دریافت میکنم شدیدا خوشحال میشم نمیتونم درست بروز بدم چقدر حرکت ارزشمندی بوده برام و احتمالا اطرافیانم همیشه فکر میکنن من احساسی نداشتم
234
اخیرا بیشتر از هر وقتی احساس میکنم از کل دنیا فاصله دارم و اطرافم رو یه حباب گرفته و من از داخل حبابم دارم آدما رو نگاه میکنم. اونا میبینمم و گهگاه صدای منم بهشون میرسه، اما در هر صورت من این سمتم و اونا سمت دیگهای ایستادن.
