ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

Открыть в Telegram

طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریک‌ترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
412
Подписчики
Нет данных24 часа
-97 дней
-3430 дней
Архив постов
اه شت..نه نه نمیزاریم

شد شد ، نشد یه لیوان چای بریز به پلن شدنش فکر کن .

خلاصه که شدشد، نشد؛ می‌کنیمش.

This folder is full of channels that feel like autumn and home ‌ Folder¹ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ Folder²
This folder is full of channels that feel like autumn and home ‌ Folder¹ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ Folder²

خسیس نباشید و پستای همو سین بزنید خسیس نباشید و پستای همو سین بزنید خسیس نباشید و پستای همو سین بزنید

یدونه آدم؟ برای عمارت خورشید؟

پست‌های خوشگلشون رو از اینجا سین بزنید.

Repost from N/a
این انسان بودن خیلی داستان داره… کاش ابری چیزی بودم؛ که هر وقت دلم می‌گرفت، مثل الان بی‌صدا می‌باریدم و کسی نمی‌پرسید چرا.

Repost from Opia-
رویا و خیالات؛
کلید را روی قفل می‌اندازد.در خانه را باز می‌کند و وارد می‌شود.خانه در سکوتی سنگین غرق شده است.دیگر کسی به استقبالش نمی‌آید.بوی غذای گرم و چای تازه‌دم در هوا نپیچیده،صدایی نیست که خسته نباشد بگوید یا از دیر آمدنش غر بزند.بی‌رمق چند قدم برمی‌دارد و خودش را روی کاناپه رها می‌کند.به سقف خیره می‌شود.فکر می‌کند و آرام‌آرام در فکرهایش فرو می‌رود.سکوت خانه روی اعصابش میخ می‌کشد؛آن‌قدر که حتی صدای عقربه‌های ساعت و ضربان قلب خودش هم آزارش می‌دهد.عصبی از جا بلند می‌شود.سردرگم دنبال پاکت سیگارش می‌گردد.روزی آن را زیر کاناپه پنهان کرده بود،چون قول داده بود دیگر سراغش نرود.پیدایش می‌کند.روی پاکت،برگه کوچکی چسبانده شده است«می‌دونم اینجا قایمش کردی».چند ثانیه به آن تکه کاغذ خیره می‌شود،انگشتش را آرام روی نوشته‌ها می‌کشد.یک جمله از ذهنش عبور می‌کند«کاش خودت بودی..»چشم‌هایش را با درد می‌بندد و پاکت را روی میز رها می‌کند. دوباره روی کاناپه دراز می‌کشد،به سقف خیره می‌ماند و سعی می‌کند بخوابد.چشم‌های خسته‌اش را می‌بندد. وارد خانه می‌شود؛دخترکی با ذوق به سمتش می‌دود،خودش را در آغوشش می‌اندازد.مثل همیشه دست‌هایش نمی‌رسد و غر می‌زند که خم شود تا بتواند او را ببوسد.از همان دم در شروع می‌کند به حرف زدن؛از اتفاق‌های کوچک روزش،از چیزهایی که دیده،از چیزهایی که یادش آمده.بی‌وقفه حرف می‌زند و او با حوصله گوش می‌دهد.همه چیز آن‌قدر واقعی است که حتی گرمای دست‌هایش را حس می‌کند.آهنگی آرام جایی در خانه پخش می‌شود.دخترک در آشپزخانه ایستاده است.موهای فرش روی شانه‌هایش ریخته و هر بار که سرش را تکان می‌دهد،چند حلقه‌ی مو روی صورتش می‌افتد.با پشت دست کنارشان می‌زند و دوباره مشغول می‌شود.چشم‌های قهوه‌ای‌اش زیر نور زرد آشپزخانه می‌درخشند.چیزی روی گاز در حال جوشیدن است،بوی غذا و کیک آرام‌آرام در خانه می‌پیچد.او از دور نگاهش می‌کند.دخترک گاهی با آهنگ زمزمه می‌کند،گاهی قاشق را در هوا می‌چرخاند و می‌رقصد.خانه زنده است؛او حتی می‌تواند صدای نفس کشیدنش را بشنود،بخار لیوان چای را ببیند،گرمای خانه را روی پوستش حس کند.همه چیز واقعی‌ است.دخترک برمی‌گردد و لبخند می‌زند.لبخندی که دلش را آرام می‌کند.و همان لحظه چیزی درونش می‌ترسد.می‌ترسد چون می‌داند آدم‌ها این‌قدر کامل برنمی‌گردند،لحظه‌ها تکرار نمی‌شوند.دخترک چیزی می‌گوید اما صدایش دور می‌شود.صدای آهنگ دور می‌شود.نور خانه کم‌رنگ می‌شود. ناگهان چشم باز می‌کند.نفسش سنگین شده است.خانه دوباره در سکوت فرو رفته.آشپزخانه خالی است.آهنگی پخش نمی‌شود.بوی غذایی در کار نیست.فقط تاریکی خانه مانده و سقفی که بالای سرش بی‌صداست.دستش را روی صورتش می‌کشد.گونه‌هایش خیس‌اند.نمی‌داند از چه لحظه‌ای گریه کرده است.فکر می‌کند؛این خواب برای آرام کردنش آدم نیامده‌،آمد تا یادش بیندازند دقیقا چه چیزی را از دست داده است.چشمانش می‌سوزد؛ضربان قلبش نامنظم است،برای چند دقیقه‌ واقعا باور کرده بود که دخترکش برگشته است.

Repost from Who is she?💬
بیاییم از تقویم الکیی که درست کردم استفاده کنیم🤷‍♀
بیاییم از تقویم الکیی که درست کردم استفاده کنیم🤷‍♀

«خسته‌ام… نه از جسم، که از تکرارِ مداومِ یک فیلمِ قدیمی در سرم. فکرهایم، کلاغ‌های سیاهی‌اند که بر شاخه‌هایِ خشکِ خیالم نشسته‌اند و هرگز قصدِ پریدن ندارند. انگار روحی که در من زندانی‌ست، در این هیاهویِ بی‌صدایِ ذهن، زیرِ آوارِ هزاران “چه می‌شد اگر”، نفسش بند آمده است. کاش می‌شد برای لحظه‌ای، مغز را از سر درآورد و کنار گذاشت؛ تا بالاخره، سکوتِ مطلق، این مهمانِ عزیز، به خانه برگردد.» _غـزل

Repost from N/a
𝙽𝚊𝚖𝚓𝚘𝚘𝚗𝚒𝚗𝚐 𓂃🕰️🤎🐕