راٰن
Открыть в Telegram
هرچه لطیفتر، پنهانتر اما قوت و نفوذش بیشتر - @reyhanehinjastbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
473
Подписчики
+224 часа
+387 дней
+4330 дней
Архив постов
473
اما این جهان از کجا زاده میشود؟ ژید میگوید هنر جایی شروع میشود که «زندگی به حد وفور میرسد»، جایی که دیگر زیستنِ تنها کافی نیست؛ اثر هنری تقطیرِ همان وفور است، قطرهای که برایش باید عمری زندگی کرد. و همین قطره، آزاد به دنیا نمیآید؛ در بند و فشار متولد میشود، با مبارزه زنده میماند و از فرط آزادی میمیرد. عشق به ادبیات هم از همین جنس است: زیباتریناش وقتیست که خودش را محدود میکند؛ هرچه بیشتر خودت را در بندِ یک جمله نگه داری تا دقیقترین شکلش را پیدا کند، عشقت به آن جمله هم عمیقتر میشود. و شاید دقیقاً همین است که هر بار این کتاب را میبندم، دلم برایش تنگ میشود؛ انگار داشتم چیزی را زندگی میکردم که نمیخواهم زود تمام شود.
هنوز نصف راهم. اما همین حالا میدانم: وقتی تمام شود، همان چیزی میماند که ادبیات را برای همیشه با ما نگه میدارد؛ شاهزادهخانمهای خفتهای در درون ما، که از وجودشان بیخبریم، تا وقتی یک کلمه، یک جمله، یک کتاب بیدارشان کند. برای همین دوستش دارم؛ نه چون زیباست، بلکه چون هیچوقت نمیگذارد همان آدمی بمانم که قبلش بودم!🌟
473
این روزها میان اوراقِ «بهانهها و بهانههای تازه» آندره ژید قدم میزنم. تازه اول راهم. هنوز حتی به نصفش هم نرسیدهام؛ اما همین چند فصل اول کافی بوده که بفهمم نمیخواهم زود تمامش کنم. طعم دیگری از جهان را زیر زبان کلمات حس میکنم؛ کتاب پیش میرود و هر صفحهاش بیداریِ تازهای با خودش میآورد، آنقدر که دلم میخواهد آهستهتر بخوانمش، زیر تکتک جملههایش خط بکشم و نگذارم زودتر از موقعش تمام شود.
ژید جایی از تجربهٔ مواجهه با یک متن اثرگذار مینویسد که کتابی را خواند، بستش، در قفسه گذاشت، اما دیگر نتوانست «آن سخن را از خودش تمیز دهد»؛ انگار جملهای، بخشی از درونش را که خودش هم نمیشناخت، برایش آشکار کرده بود. و فکر میکنم: ادبیات دقیقاً همین است، نه چیز دیگری.
جهانِ واقعی احتیاجی به حرف زدن ندارد؛ همینطور که هست، هست. اما ادبیات جهانِ دیگریست، همانی که ژید از زبان وایلد میگوید: دنیایی که «اگر از آن حرف نزنند وجود نخواهد داشت.» برای همین است که هر جمله، هر شعر، هر رمان، یک بار دیگر جهان را از نیستی نجات میدهد؛ کاری که هیچ واقعیتی از پسش برنمیآید.
473
این کتاب تموم شد و تصمیم گرفتم این کوت رو همینجا نگه دارم. خیلی بهش فکر کردم. اینکه واقعیت خودش رو کژ میکنه تا به رؤیا برسه.
فکر میکنم فهمیدمش وقتی به این چند ماه اخیرم نگاه کردم. یه چیزایی هست که هیچوقت مستقیم روبهروشون نایستادم. فقط شببهشب یهکم خمشون کردم، یهکم اینور، یهکم اونور، تا شکلی پیدا کردن که بشه باهاش خوابید، بشه باهاش شب رو صبح کرد، بشه سرِ میز نشست و باهاش غذا خورد.
و این خمکردن، دروغ نیست. فرار هم نیست. بیشتر شبیه یه راهیه که واقعیت رو قابلبلعیدن میکنه؛ لقمهلقمه، بهجای اینکه یهجا همهش رو بذاری جلوی خودت و خفه بشی.
شاید رؤیا همینه؛ نه یه چیز جدا از واقعیت، بلکه واقعیتی که آدم بالاخره یاد گرفته چطور باهاش زندگی کنه، چطور باهاش بخوابه و چطور صبحبهصبح از نو تحملش کنه.
473
ما پیکهایی به طراوت و لطافتِ ابر به سراسر دنیا میفرستادیم و بهجایش بدنهایی سوخته در آتشِ دوزخ وارد میکردیم؛ هر چه باشد، احساسِ تعارض بهتر از احساسِ گناه است.
- کنستانسیا ' کارلوس فوئنتس
473
حقیقت این است که از رؤیایی به رؤیای دیگر رفتهای. از طرف دیگر واقعیتی به دنبال واقعیت دیگر میآید و آن را کژ و کوژ میکند، آنقدر که بهصورت رؤیا درآید.
- کنستانسیا ' کارلوس فوئنتس
473
استاد ادبیات ترم اول دانشگاهم خیلی نوشتههایم را دوست داشت. آنها را دانهبهدانه میخواند، زیر جملههای زیبایم خط میکشید، برایم یادداشت مینوشت و تکتک نوشتههایم را ویراستاری میکرد.
یادم میآید یک روز دربارهی کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران صحبت میکردیم که او کتاب «کنستانسیا» اثر کارلوس فوئنتس را به من معرفی کرد و من از جلد آن کتاب عکس گرفتم.
هفتهی پیش که داشتم عکسهای گالری گوشیام را مرور میکردم، عکس آن کتاب را پیدا کردم و تصمیم گرفتم بخوانمش. کوتاه است، حدود ۸۰ صفحه.
نقلقولهای بسیار جذابی داشت. داستان از زاویهی دید پزشکی روایت میشود که سالهاست با همسرش کنستانسیا زندگی میکند، و همسایهشان بازیگری روس است که بهسمت مرگ میرود. همین همسایگی، راوی را وامیدارد به دورانِ پیری و ازدستدادنهایش فکر کند، و رفتهرفته شروع میکند به کندوکاو در گذشتهی همسرش. آنچه پیدا میکند این است که کنستانسیا، زنی که سالها با او زندگی کرده، اصلاً همان کسی نیست که او تصور میکرده.
چیزی که در این کتاب مرا مجذوب کرد، مرزِ محوی بود که فوئنتس بین رویا و واقعیت میکشد؛ اسطوره و روزمرگی طوری در هم تنیده میشوند که هیچوقت مطمئن نیستی کجای داستان ایستادهای. حتی وقتی نویسنده صریح میگوید موضوعش چیست، باز هم نمیتوانی نگاهش را کامل توضیح بدهی؛ انگار قرار نیست بفهمی، فقط قرار است حسش کنی.
