᯽حُب᯽
Открыть в Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
518
Подписчики
-1224 часа
-247 дней
+7630 дней
Архив постов
517
Repost from کُنج اُتاقم | kamyar
بیچاره جنوبیها که آوار بمب و موشک بر سرشان نقض آتشبس حساب نمیشود...
517
سخت است دلم پیش تو باشد تو نباشی
احساس غزل خوان تو باشد تو نباشی
سخت است ڪہ محدودہ ے ممنوع خیالم
جولان گہ افڪار تو باشد تو نباشی
تحریم بدے شامل حالم شود آنروز
فڪرم همہ آغوش تو باشد تو نباشی
دریاے نمڪ پر شد و سخت است برایم
هر لحظہ دلم شور تو باشد تو نباشی
میترسم از این بال ڪہ در لحظہ ے پرواز
زنجیر بہ رویاے تو باشد تو نباشی...
517
میخواستم به تو بگویم که
به جز تو از همه ناامید گشتهام؛
اما پیش از آن که به تو بگویم،
تو نیز ناامیدم کردهای.
517
تصور کنید وسط تشییع بودیم
تماس گرفتن که 3تا از دوستان صمیمی الان به شهادت رسیدن:)))
و از تشییع برگردی و بلافاصله بری مراسم تدفین رفیقای صمیمی
و با دستای خودت اونارو توی خاک بزاری💔
517
واقعا دیگه تحمل شنیدن خبر بد رو ندارم...
غم خرداد 404
غم دی 404
بزرگترین غم اسفند 404
و غم تیر 405
517
ترجیح میدم باهات حرف نزنم تا اینکه وقتی باهات حرف میزنم حس کنم ارزشی واست ندارم، وقت و توجهی واسه من و حرفهام نداری، چیزهایی که میگم واست مهم نیست، میدونی اینکه باهات حرف نزنم و دلم واست تنگ شه خیلی بهتر از اینه که باهات حرف بزنم و حس کنم هیچی مثل قبل نیست، ترجیحم اینه که یه تصویر خوب ازت تو ذهنم بمونه نه یه تصویر سرد و یخی...
517
در پایان ِ نامهاش نوشت:
بیشتر از همه آزارم دادهای ؛ اما بیشتر از همه دلتنگ ِ توام . میبینی؟! دلتنگی هیچ قاعدهای ندارد:)!💔
517
یه سری غمها وجود دارن که
نه گفتنیه نه نوشتنیه
نمیشه جایی دربارهاش بنویسی
از حجمش کم کنی،
نمیشه پیش کسی به زبون بیاریش
قلبت رو سبکتر کنی.
یه سری غمهارو
فقط باید با خودت اینور اونور حمل کنی،
به مرور بهش خو بگیری
و با اون حجم از اندوه به زندگی ادامه بدی؛
517
بعضی شبها،
سکوت آنقدر سنگین است که
صدایِ ترک خوردنِ خاطراتمان را میشنویم.
ما آدمها،
بیشتر از آنکه در زمانِ حال زندگی کنیم،
در لابهلایِ نسخههایِ قدیمیِ خودمان،
که دیگر وجود ندارند،
پرسه میزنیم.
517
در غمی عجیب فرو رفتهام؛ غمی که نامی برایش وجود ندارد.
نمیدانم اسمش چیست و از کجا میآید، اما مرا سخت آشفته کرده است.
حتی در شادترین لحظههای روزهایم هم حضورش را حس میکنم؛ گوشهای نشسته است و خودنمایی میکند.
تا کِی میخواهد ادامه داشته باشد؟
نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم…
