قصر آبی
Открыть в Telegram
563
Подписчики
Нет данных24 часа
-47 дней
+2630 дней
Архив постов
563
آن دم که تو را مینگرم، گویی جهان از چشمم رخت بربسته است؛ شکوفهی زیباییات در دیدهام میشکفد، و چه فریبنده، در پاییزِ نگاهم، بهار آشیان میسازد.
563
آن روز، آنا به ایستگاه رسید، اما کسی نبود که منتظرش باشد. جمعیت رفتوآمد میکرد، قطارها سوت میکشیدند، و او وسط این همه حرکت، ایستاده بود و احساس میکرد که همه چیز ایستاده است. در آن لحظه فهمید که تنهایی، همیشه در نبود آدمها نیست، گاهی در میان شلوغترین مکانها سراغت میآید.
آنا کارنینا.
563
وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک “هیچ” احمقانه و بیمعنی، همه خواب بوده است.
شب های روشن
