قصر آبی
الذهاب إلى القناة على Telegram
564
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
+3330 أيام
أرشيف المشاركات
564
آن دم که تو را مینگرم، گویی جهان از چشمم رخت بربسته است؛ شکوفهی زیباییات در دیدهام میشکفد، و چه فریبنده، در پاییزِ نگاهم، بهار آشیان میسازد.
564
آن روز، آنا به ایستگاه رسید، اما کسی نبود که منتظرش باشد. جمعیت رفتوآمد میکرد، قطارها سوت میکشیدند، و او وسط این همه حرکت، ایستاده بود و احساس میکرد که همه چیز ایستاده است. در آن لحظه فهمید که تنهایی، همیشه در نبود آدمها نیست، گاهی در میان شلوغترین مکانها سراغت میآید.
آنا کارنینا.
564
وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک “هیچ” احمقانه و بیمعنی، همه خواب بوده است.
شب های روشن
