تانگوی شیطان
Открыть в Telegram
نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
214
Подписчики
-124 часа
+17 дней
+130 дней
Архив постов
214
داستایفسکی عزیزم دیگر دارم کم کم به این نتیجه میرسم که حتی زمان هم نمیتواند چیزی را حل کند.
214
شما بیش از هر چیزی توی این دنیا عاشق اویید، مگر نه؟ پس باید بیش از شادکامیِ خودتان به فکر شادکامیِ او باشید و، بنابراین، ازش جدا شوید.
رنج کشیدگان و خوارشدگان/داستایفسکی
214
Repost from N/a
برای عمو رضا از کافه فرانسه چای و پای سیب میخرم و کنارش مینشینم. بوی سیگار میدهد و بداخلاق است. چشمش به ایدهآلیسم آلمانیِ پینکارد میافتد که در دست دارم. خودکار آبیاش را روی کاغذ میکشد و عینکش را میدهد دستم؛ انگار میخواهد آن تندیِ اول را جبران کند. دلم نرم میشود، عینکش را پاک میکنم و به دستش میدهم. دوباره نگاهی به کتابم میاندازد و میگوید: «میخوای فیلسوف بشی.» لبخند میزنم و سکوت میکنم. بروشور کاهی گالری را برمیدارد و شروع میکند به نوشتن فهرستی از رمانهایی که باید بخوانم. ذوق میکنم و رگهای پیشانیام میزند بیرون. به حرکت دستهایش خیره میمانم.
از آنروز آیدین همیشه هست. از همان روزی که کتاب را از بساط دستفروش گرفتم، انگار وارد زندگیام شد و دیگر بیرون نرفت. هر بار از گوشهای پیدایش میشود.
کاش محمد بود. تا به او میگفتم امروز تولد آقای معروفی است. میگفتم بیا، به احترام او و همهی کسانی که ما را به ادبیات وصل کردند، دوباره سمفونی مردگان را با هم بخوانیم. بیا برویم خیابان وصال، عمو رضا را پیدا کنیم و پای سیب و چایی دارچین بخوریم. به حلقههای سیگار و انگشتهای جوهریاش نگاه کنیم و به صدایش موقع خواندن داستان گوش کنیم. به او بگویم عمو رضا فیلسوف نشدم. راستش را بخواهی هیچکاره نشدم.
این روزها بیشتر از همیشه به آیدین فکر میکنم. شاید چون بعضی آدمها در زندگی آدم میمانند، حتی اگر فقط شخصیت یک رمان باشند. حالا که تولد آقای معروفی است، دلم میخواهد دوباره برگردم به آن روزها. اگر محمد بود، میفهمید چرا اینقدر دلم میخواهد دوباره سمفونی مردگان را از اول بخوانم؛ او خوب میفهمد که چطور بعضی شخصیتها از سطرهای کتاب بیرون میآیند و تا سالها کنار آدم میمانند.
شخصیتهایی که بیشتر از آدمهای واقعی ما را از تنهایی و بیاخلاقی نجات دادند؛ آدمهایی که شاید تنهاییمان را از بین نبردند، اما آن را جلا دادند، نگاهمان را عوض کردند و ما را از ورطهی سقوط اخلاقی بیرون کشیدند.
214
Repost from G>۷۸
چیزی نیست که عادت نداشته باشیم. مرگ شغل ماست. هرروز بیدار میشویم، صورتمان را میشوریم، چای میخوریم، موهایمان را شانه میزنیم و میمیریم.
214
نه کمک از اون بیرون میاد، نه قراره اینجا چیزی تغییر کنه، حتی اون ها هم نمیتونن این وضعیت رو تغییر بدن، بلکه هروز بدترش هم خواهند کرد، تنها خوبی که میتونه داشته باشه اینه که اتم بخوره همه باهم پودر بشیم.
214
عروسی که عزا شد
خیلی ها خندیدن
خیلی ها گفتن بزن
خیلی ها هم گریه کردن
چیزی هم درست نشد
هروز خراب و خراب تر خواهدم شد و این وضعیت هینطوری ادامه خواهد داشت.
214
هروز اولین باری که بیدار میشم به این فکر میکنم که منم قراره بمیرم، دوباره سرم رو میزارم میخوابم.
214
بعضی متن هارو توی چنل ها چند بار میخونم بازم متوجه نمیشم، چطوری مغزشون میتونه هم فاز منفی هم فاز مثبت رو باهم در یک جا جمع کنه، ( فکر میکنم بعد خوندن متن خودشون هم متوجه نمیشن چی گفتن )
