مُطاٰب؛
Открыть в Telegram
ازطُچهپنهان...🪑 . ناشناس:https://t.me/HarfChatBot?start=b69839a40c1e
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
174
Подписчики
-224 часа
-117 дней
-3130 дней
Архив постов
174
در باب دلدادگی باید کلمه ای به کار برد
که متضاد نداشته باشد..!
نه همچون محبوب که منفور مقابلش است
که همچون معشوق که عاشق مقابلش است؛..
174
خونه پدر بزرگ مادر بزرگ
اونجاییه
که میری
و به عین میبینی
که آخر از برای چه دویدن
زندگی همین نشستن و نفسی تازه کردن است؛..
174
رفاقت شأن زیبایی پروایی را به دوش میکشید
یکی آرام و یکی سرشار
چنان به گوش رفیقش شعر میخواند
که گویی از جان برای جانش میگفت
از درون سال ها دویدن
حالا آرام روی صندلی مینشینند
و شعر میگویند
به راستی که این شعر چه با خود دارد؛..
174
پروژه ای که ۳/۲۵شروع شد و امروز تموم شد
هر روز که میگذشت باز به همون چیزی که سال ها پیش بهش رسیده بودم می رسیدم
اینکه کار جمعی با آدم هایی که به درکی از این موضوع نرسیدن چقدر میتونه بد باشه
آدم هایی که نه درک دارن نه شعور هم قدمی با دیگران
و خب از اینجا بود که کلا به کار های فردی پرداختم و ورود به کار گروهی نکردم
من در فردیت خودم حال بهتری دارم
هر چقدر هم که بقیه بگن باید این فضا رو بهش ورود کنی من میگم تا وقتی آدمش نباشه خیر ورود نمیکنم
خلاصه با همه بدی وخوبی ها این قصه هم به پایان رسید..
سعی کنیم در جای جای زندگی دست باشیم نه مانع؛...
۱۴۰۵/۴/۳۱
174
یادمه
خیلی سال پیش من یکسال و نیمم بود
با اتوبوس میخواستیم بریم مشهد
سوار اتوبوس که شدیم
من شروع کردم با همه حرف زدن
تا اینکه راننده رو دیدم
رفتم نزدیک روی اون پله ماننده نشستم
آروم بودم و ساکت
آخه مامان گفته بود حرف میزنی حواس راننده پرت میشه
یکم که نشستم گفتم به چی فکر میکنی عمو
انگار که یه نفر از عالمش صداش کنه شروع کرد برام حرف زدن
بچه بودم خیلی از اون حرف هارو نمی فهمیدم
البته الان که یادم میاد...
بعدش دیگه عمو نبود شده بود دوستم
دیگه با کسی بجز اون حرف نمیزدم
براش کلی از ذوق هام و کارایی که میکردم میگفتم اونم انگار که من تو دنیای خودم راهش داده بودم خیلی خوشحال بود
شب از نیمه گذشته بود که خب دیگه خسته شده بودم و بغل مامان خوابم برده بود
بعد چند دقیقه صدام کرد
گفت پس مطهره کجاست
بیدار بودم و ادای خواب در آورده بودم گویا از بچگی بیداری هامو از مامان مخفی میکردم
مامان یواش گفت خوابه صداش نکنین
مامان منو روی پالتوی بابا خوابونده بود
یکم بعد که مامان خوابش برد آروم پاشدم رفتم پیشش
کلی یواش یواش باهم حرف زدیم
صبح شده بودو دیگه رسیدیم
لحظه خدافظی خیلی برام سخت بود برای اون بیشتر
یادمه گفت کاش بزرگ شدی ببینمت..
174
الان خیلی سال از اون دوستی هام میگذره اصلا نمیدونم دیگه توی این دنیا هستن یا نیستن..
شاید اونا هم مثل عزیز ترینم رفتن..
174
دلم میخواست هنوز یه دختر کوچولو بودم
یه رفیق خیلی بزرگ تر از خودم از اونا که مرامی مرده پیدا میکردم
و مثل همون موقع ها براش حرف میزدم و اون گوش میکرد..
از بچگی فرار کردم و حالا
دلم خیلی براش تنگ شده..
