ch
Feedback
مُطاٰب؛

مُطاٰب؛

前往频道在 Telegram

از‌طُ‌چه‌پنهان...🪑 . ناشناس:https://t.me/HarfChatBot?start=b69839a40c1e

显示更多
未指定国家未指定类别
175
订阅者
+124 小时
-107 天
-2930 天
帖子存档
شاید خیلی سخت باشه که چشم های آدم هارو بفهمی..

ای پریشان حال من جانان من حرفی بزن این پریشان حالیت را با که خلوت میکنی؟

و شب...
و شب...

پروژه ای که ۳/۲۵شروع شد و امروز تموم شد هر روز که می‌گذشت باز به همون چیزی که سال ها پیش بهش رسیده بودم می رسیدم اینکه کار جمعی با آدم هایی که به درکی از این موضوع نرسیدن چقدر می‌تونه بد باشه آدم هایی که نه درک دارن نه شعور هم قدمی با دیگران و خب از اینجا بود که کلا به کار های فردی پرداختم و ورود به کار گروهی نکردم من در فردیت خودم حال بهتری دارم هر چقدر هم که بقیه بگن باید این فضا رو بهش ورود کنی من میگم تا وقتی آدمش نباشه خیر ورود نمیکنم خلاصه با همه بدی وخوبی ها این قصه هم به پایان رسید.. سعی کنیم در جای جای زندگی دست باشیم نه مانع؛... ۱۴۰۵/۴/۳۱

یادمه خیلی سال پیش من یکسال و نیمم بود با اتوبوس میخواستیم بریم مشهد سوار اتوبوس که شدیم من شروع کردم با همه حرف زدن تا اینکه راننده رو دیدم رفتم نزدیک روی اون پله ماننده نشستم آروم بودم و ساکت آخه مامان گفته بود حرف میزنی حواس راننده پرت میشه یکم که نشستم گفتم به چی فکر می‌کنی عمو انگار که یه نفر از عالمش صداش کنه شروع کرد برام حرف زدن بچه بودم خیلی از اون حرف هارو نمی فهمیدم البته الان که یادم میاد... بعدش دیگه عمو نبود شده بود دوستم دیگه با کسی بجز اون حرف نمیزدم براش کلی از ذوق هام و کارایی که میکردم میگفتم اونم انگار که من تو دنیای خودم راهش داده بودم خیلی خوشحال بود شب از نیمه گذشته بود که خب دیگه خسته شده بودم و بغل مامان خوابم برده بود بعد چند دقیقه صدام کرد گفت پس مطهره کجاست بیدار بودم و ادای خواب در آورده بودم گویا از بچگی بیداری هامو از مامان مخفی میکردم مامان یواش گفت خوابه صداش نکنین مامان منو روی پالتوی بابا خوابونده بود یکم بعد که مامان خوابش برد آروم پاشدم رفتم پیشش کلی یواش یواش باهم حرف زدیم صبح شده بودو دیگه رسیدیم لحظه خدافظی خیلی برام سخت بود برای اون بیشتر یادمه گفت کاش بزرگ شدی ببینمت..

از گِل تنم کوزهٔ شراب بسازید سبب مستی بِهْ از سبب داغ کسی‌ است؛..

اگر دعا کردی که غم دار باشم دعایت قبول است خدا هرچه به من نسبت داشته باشد را میشنود..

الان خیلی سال از اون دوستی هام میگذره اصلا نمی‌دونم دیگه توی این دنیا هستن یا نیستن.. شاید اونا هم مثل عزیز ترینم رفتن..

دلم میخواست هنوز یه دختر کوچولو بودم یه رفیق خیلی بزرگ تر از خودم از اونا که مرامی مرده پیدا میکردم و مثل همون موقع ها براش حرف میزدم و اون گوش میکرد.. از بچگی فرار کردم و حالا دلم خیلی براش تنگ شده..

اونجایی که از گریه به زانو می افتی؛..

برخیز که دلتنگم، معشوقه مداری کن؛..

شب چنان گریه کنم بی تو که همسایه به روز دست من گیرد و بیرون کشد از آب مرا؛

بوسه‌ای بر من بزن من چشم می‌بندم توهم این "شتر دیدن ندیدن" را که استادی دگر؛

آدمش پیدا بشه چه غلطا که براش نکنم..

آموزگارِ عشوه تو هستی دیگر زنان، چو طفلِ دبستان؛

من آنجا ایستاده ام آنجا آنجا که تمام تو هست؛..

عشق‌بازی را تحمل باید ای دل پای دار گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت؛

خسته ام اگر سبویی داری؛..

یاری آن است که زهر از قِبَلش نوش کنی نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی؛

من سر نمی‌نهم مگر آنجا که پای یار..