465
Подписчики
Нет данных24 часа
-1737 дней
-21330 дней
Архив постов
465
گاهی وقتا دیگه نه حرمتی مونده، نه اعتمادی، نه حسی، نه امیدی و نه چیزی برای درست شدن؛ گاهی وقتا خودتم میدونی که مهم نیست چقدر شوک بدی یا تلاش کنی، دیگه هیچی قرار نیست مثل قبل بشه ولی باز هم تلاش میکنی، انگار اون بخش روشن کوچیک توی وجودت در برابر تسلیم شدن مقاومت میکنه. انگار ذهنت نمیخواد باور کنه و دوست داره همون تصویر قشنگ و رویایی ازون فرد رو توی خودش حفظ کنه.
انگار به خاطر اون فرد داری از پذیرفتن حقیقت فرار میکنی و خودتو کاملا آگاهانه گول میزنی و این یکی از غمگین ترین بخش های زندگیه.
-دیاکو.
465
هیچ کدوم از کارایی که برات کردم بخاطر این نبود که منو
دوست داشته باشی؛ اون کارارو کردم چون دوستت داشتم.
