𝙂𝙚𝙩𝙩𝙞𝙣𝙜 𝙙𝙚𝙢𝙚𝙣𝙩𝙞𝙖.
Открыть в Telegram
503
Подписчики
+324 часа
Нет данных7 дней
+3230 дней
Архив постов
نگاهت میکنم اما تو از دردم نمیدانی
میان خاطراتم هستی ودر پیشم نمیمانی
صدایت را به یاد آوردم از شب های تنهایی
دلم تنگ تو میگرددد تو اما دور و پنهانی
نه دستی ماندِ در دستم ، نه چشم ماندِ در چشمم
فقط من مانده ام با یک اتاق و حس ویرانی
چ تلخ است اینکه هرشب،تو را نزدیک خود بینم
ولی صبحی ک بیدارم،بفهمم نیستی در پیشم…!
