ru
Feedback
سیمرغ

سیمرغ

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
237
Подписчики
+124 часа
-97 дней
-2630 дней
Архив постов
پیپسی_ساز_و_سرود_آریانا_سعید_مدتی_شد_که_ترا_Pepsi’s_Saaz_O_Surood.m4a1.34 MB

اے_میری_زهره_جبیں_مدتی_شد_که_ترا_#ناشناس_#اردو_#آهنگ_Aye_Mere_Zuhra.m4a5.19 MB

مرا در کودکی شوق دیگر بود خیالم زین حوادث بی‌خبر بود #پروین‌اعتصامی

برای من مشقاب نبود. وقتی میز چیدن برای مهمان‌ها همیشه یادم می‌رفت خودم را بشمرم. راه افتادم طرف آشپزخانه و گفتم «شما شروع کنید، من من آمدم.» کسی منتظر تعارفم نبود. همه مشغول خوردن بودند. #چراغ‌هارا‌من‌خاموش‌می‌کنم #زویا‌پیرزاد

چون صوتی این کتاب را گوش کرده بودم؛ دیگر سراخ نرفتم. امروز وقتی داشتم ورق می‌زدم، چند صحفه آخرش را خواندم .متوجه شدم؛ اگر چقد
چون صوتی این کتاب را گوش کرده بودم؛ دیگر سراخ نرفتم. امروز وقتی داشتم ورق می‌زدم، چند صحفه آخرش را خواندم .متوجه شدم؛ اگر چقدر خوب کتاب صوتی گوشم کنم یا فلم بیبنم. باز خواندن کلمه به کلمه خط به خط و صحفه به صحفه چیزی دیگریست.

گرچه این فیلم را مدت‌ها پیش دیده بودم، اما حالا که این یادداشت دربارهٔ «فرانکنشتاین» را خواندم، به یاد آوردم که چقدر این فیلم را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. حتی تا مدت‌ها از ذهنم دور نمی‌شد و مدام به آن فکر می‌کردم. هنوز هم بیشتر اوقات به ذهنم می‌آید. این فیلم باعث شد تا مدت‌ها به خدا، روح انسان، چرایی مرگ انسان‌ها و این‌که چرا حیات جاودانه می‌تواند برای بشر خطرناک باشد، فکر کنم. مرگ وحشت‌ناک است و من که همیشه از بی‌رحمی مرگ می‌ترسم. اما این فیلم نگاه آگاهانه‌تر و ملایم‌تری به مرگ دارد. ویکتور، که از رنج از دست دادن مادرش در کودکی آسیب دیده است، می‌خواهد در برابر مرگ بایستد و انسانی بیافریند که نمیرد. او موفق می‌شود، اما از نتیجه راضی نیست. هنگامی که تکه‌های بدن انسان را به هم پیوند می‌زد، مدام به این فکر می‌کرد که اگر اصل روح باشد، در کدام قسمت بدن قرار دارد. او سرانجام از چیزی که ساخته بود آسیب می‌بیند. موجودی که آفریده، دیگر از کنترلش خارج می‌شود و سبب آشفتگی و بی‌نظمی می‌گردد. ویکتور نظم جهان را درک می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که مرگ نیز بخشی ضروری از این نظم است و باید رخ دهد. در ادامهٔ این فیلم، اثری دیگر با نام «فرانکنشتاین جوان» نیز وجود دارد که بسیار مشتاقم آن را تماشا کنم. اما مطمینم خود کتاب چیزی دیگریست.

چیزهای خیلی زیادی برای نوشتن است. می‌خواهم بنویسم، اما به حد کافی نمی‌نویسم. شاید به حد کافی کلمه بلد نیستم؛ همیشه نمی‌توانم آن‌طور که فکر می‌کنم، آن‌طور بیان کنم. شاید تجربهٔ انسانی از زبان گسترده‌تر است. به کلمه فکر می‌کنم و این‌که تمام کلمات زبانم را بلد نیستم، اذیتم می‌کند. می‌خواهم کلمات زیادی بدانم، اما می‌دانم هیچ‌کس، حتا فرهنگ‌نویسان، به تمام کلمات دسترسی ندارند. نمی‌دانم زبان بزرگ‌تر از رنج من است یا رنج من بزرگ‌تر از جهان. «در ابتدا کلمه بود، و کلمه خدا بود، و کلمه خدا بود.» (انجیل یوحنا ۱:۱) انجیل با این جمله آغاز می‌شود. خیلی به این جمله فکر کرده‌ام. شاید برای همین می‌خواهم کلمات بیشتری بلد باشم.

آن وقت‌ها که کودک بودم و مادرکلانم صحت‌مند، همیشه یک شب پیش از عید یا سال‌نو در یک کاسه خینه حل می‌کرد و دست‌های همه را خینه می‌گرفت؛ چون باور داشتند خینه در روزهای خوشی شگون خوب دارد. یادم است برای آن‌که وقتی خواب‌مان برد جای را کثیف نکنیم، با تکه‌های مخصوص دست‌هایمان را می‌بست. حتا مال من خاص و خال‌خالی بود. اما حالا یادم نمی‌آید آخرین بار چه وقت خینه گرفته بودم. دیروز دختر همسایه‌مان گفت: «بیا دست‌هایت را گل بیندازم، باید نیم ساعت صبر کنی تا خلاص شود و نیم ساعت دیگر تا خشک شود.» دیدم حوصله‌اش را ندارم و منصرف شدم. همان لحظه به فکر مادرکلانم افتادم؛ چقدر حوصله داشتند. اصلأ آن وقت‌ها همه برای عید و برای همدیگر حوصله داشتند. مادرم چندین نوع شیرینی، کلچه، غجور، متایی و گوش‌فیل می‌پخت. امسال قبل از عید به مادرم گفتم: «کلچه نپزیم.» طوری نگاهم کرد که انگار حرف عجیبی زده باشم. گفت: «عید بدون کلچه نمی‌شود.» بعد فهمیدم نباید دیگر چنین چیزی بگویم. امسال که کیک پختن به عهده‌ی من بود، همان را هم فراموش کردم. آن وقت‌ها حتا دورترین خویش‌ها برای کودکان عیدی می‌دادند، اما همه‌ی این کارها را با عشق انجام می‌دادند. عید برای من همان خینه‌ی دست و پاهایم بود؛ همان لباس و وسایل نو که از شوقش شب تا صبح خوابم نمی‌برد. همان شور شوق پاک‌کاری‌ها و پختن چندین نوع شیرینی، آن هم با تمام عشق. یا عیدی گرفتن از خویش‌های خیلی دور. این‌ها را نمی‌گویم که عیدهای آن زمان شبیه حسرت به نظر برسند. نمی‌دانم چون کودک بودم یا واقعأ آن روزها لذت بیشتری داشتند؛ اما همیشه تصویر عید در ذهنم همین‌ها بوده است. می‌دانم دیگر هیچ‌وقت آن عیدها برنمی‌گردند، اما باز هم ترجیح می‌دهم برای کوچک‌ترین خوشی‌ها خوش باشم.

Repost from N/a
پدر‌کلان مى‌گفت كه پس از مرگ نادر، احمد شاه دُرّانى كوه نور و انگشتر رابه كابل آورد و باز به شاه شجاع دُرّانى رسيد. پس از شكس
پدر‌کلان مى‌گفت كه پس از مرگ نادر، احمد شاه دُرّانى كوه نور و انگشتر رابه كابل آورد و باز به شاه شجاع دُرّانى رسيد. پس از شكست شاه شجاع از سردار هندى شير پنجاب، الماس كوه نور را به هند بردند. ملكه ويكتوريا كه امپراتور هند شد، شركت هند شرقى انگشترى را به او هديه داد. - سرگُم - بتول سید حیدری

رمان سنگ صبور_عتیق رحیمی.pdf6.03 KB

گرچه همیشه اول کتاب را می‌خوانم و بعد فلمش را می‌بینم، اما «سنگ صبور» را نخست دیدم و بعد احساس کردم باید کتابش را بخوانم. کتاب را در کمتر از سه ساعت تمام کردم و وقتی از جا بلند شدم، هنوز زیر تأثیرش بودم. گرچه زبان کتاب با فلم تفاوت دارد شاید هر هنر زبان خاص خودش را دارد؛ اما فلمش را هم دوست داشتم. چند روز است که به «سنگ صبور»ِ عتیق رحیمی فکر می‌کنم؛ هر لحظه پیش چشمانم است و از ذهنم دور نمی‌شود. برای همین حس کردم باید درباره‌اش با کسی حرف بزنم یا چیزی بنویسم. ما روایت‌های زیادی از جنگ خوانده و دیده‌ایم، اما کمتر پیش آمده که جنگ از زاویۀ دید یک زن روایت شود. چیزی که برایم جالب بود، این است که عتیق رحیمی به زن در حاشیۀ جنگ، فقر، مردسالاری و پدرسالاری می‌پردازد. در جامعه‌ای که اوضاع تا این حد نکبت‌بار است، باز هم از زن توقع دارند «زن خوب» و فرمان‌بردار باشد؛ در حالی که خودِ جامعه عامل اصلی این وضعیت است و زن، در هر صورت، مقصر شناخته می‌شود. «سنگ صبور» داستان زنی است که شوهر مجاهدش گلوله خورده و در کوماست. خانه‌شان در خط جنگ قرار دارد و زن به خاطر شوهرش نمی‌تواند آنجا را ترک کند. او در ابتدا به عبادت رو می‌آورد، اما کم‌کم از آن فاصله می‌گیرد. بعد، آهسته‌آهسته شروع می‌کند به گفتن دردها و رازهایش. حرف زدن با این مردِ زنده‌ـ‌مرده به او احساس رهایی می‌دهد و او را «سنگ صبور» خطاب می‌کند. زن در سکوت مرد، به سخن می‌آید؛ دربارهٔ خودش، تنش، دردها و نیازهایش حرف می‌زند. کتاب نوعی کالبدشکافیِ لایه‌های چرکین جامعه است؛ جامعه‌ای که در آن، زن همیشه مقصر دانسته می‌شود، اما ریشۀ این «تقصیر» در ساختار مردسالار و پدرسالار نهفته است. انگار زن فقط زمانی می‌تواند حرف بزند که مرد در سکوت باشد. زن آن‌قدر صادقانه از رازها و احساساتش می‌گوید که مرد از کوما بیرون می‌آید و او را خفه می‌کند. گویی اگر زنی این‌قدر صادقانه حرف بزند، سرانجامش مرگ است. «سنگ صبور» رمانی زنانه است؛ روایتی از رنج بی‌پایان زنانی که اگر سخن بگویند، هیچ سنگ صبوری تاب شنیدن دردهایشان را ندارد.

photo content

بیاید امروز، ای شعله حزین را بشنویم.

قصه‌ی آتش یک قصه‌ی قدیمی است. مال آن زمان که دنیا تاریک بود و شیطان هنوز آسمان پر از ستاره‌اش را نساخته بود و هیچ‌کس روی زمین نبود. الا زنی و مردی، زن مردش را گم می‌کند، دلتنگ در جستجوی او کورمال کورمال می‌گردد، آه‌های زن به آسمان می‌روند و نطفه‌ی خورشید بسته می‌شود. حالا زن در روشنایی کمرنگ دنیا بهتر می‌تواند بگردد. می‌گردد و سرانجام پیدایش می‌کند. مرد خیره به آب برکه‌ای تا تصویر خودش را ببیند. زن کنارش می‌نشیند با او حرف می‌زند، روزگار گذشته را به خاطرش می‌آورد، اما او انگار نه انگار، فقط هرازگاهی برمی‌گشته به چشمان زن نگاه می‌کرده تا فقط تصویر خودش را ببیند. زن دیگر خسته می‌شود. دهانش را می‌بندد. حرف نمی‌زند. گریه نمی‌کند. آه‌هایش توی خودش جمع می‌شوند و یک روز از درون شعله می‌کشد. گر می‌گیرد. این اولین آتش روی زمین است. اوّلین آتش که اولین مرد دنیا می‌تواند خودش را با آن گرم کند. #کولی‌کنار‌آتش #منیروروانی‌پور

وقتی امشب شهرنوش پارسی‌پور در مورد مکتب «دادائیسم» حرف می‌زند که از کجا شروع شده، چطور گسترش پیدا کرد و چه تأثیری در عصر خود گذاشته، و بعد ما نظریات خود را شریک ساختیم، بعد از چند لحظه مکث می‌گوید: «شما افغان‌ها باید دادائیسم را خیلی خوب بشناسید، اصلاً شماها خیلی فضا دارید.» و بعد با شوخی می‌گوید: «حتا شما می‌توانید در عصری که زندگی می‌کنید، مکتب ادبی خود را داشته باشید. حالا هر چیزی. بگذارید نامش را “بابائیسم”، در مفهوم با مکتب دادائیسم یکی است اما به شکل روانه و نوعی طنز.» تا قبل از امشب در مورد دادا «دادائیسم» چیزی نمی‌دانستم. بعد از اینکه در موردش چند مقاله خواندم، فهمیدم خانم پارسی‌پور چه می‌خواست بگوید. دادائیسم به طور خلاصه: دادائیسم (یا مکتب دادا) یک جنبش اعتراضی، هنری و ادبی آوانگارد بود که در سال ۱۹۱۶ در زوریخ (سوئیس) شکل گرفت. هدف اصلی این مکتب، دهن‌کجی به عقل‌گرایی، منطق و ارزش‌های بورژوایی بود که به باور هنرمندان، عامل اصلی ویرانی‌های جنگ جهانی اول به شمار می‌رفتند. این جنبش ویژگی‌های ساختارشکنانه و جالبی داشت که آن را به یکی از متفاوت‌ترین جریان‌های هنری تبدیل کرد: پوچ‌گرایی و ضدهنر: دادائیسم هنر سنتی را زیر سؤال برد و مفاهیمی مانند بی‌معنایی، تصادف و طنز تلخ را جایگزین زیبایی‌شناسی کلاسیک کرد. کلاژ و اشیای آماده: هنرمندان دادا از ابزارهای روزمره و دورریختنی برای خلق اثر استفاده می‌کردند؛ مثلاً با قرار دادن یک توالت فرضی در گالری و امضای آن، به ماهیت هنر اعتراض می‌کردند. معنای نام «دادا»: نام این مکتب کاملاً تصادفی و با باز کردن یک فرهنگ لغت انتخاب شد تا نشان دهد کلمات و منطق بشر تا چه حد می‌توانند بی‌معنی باشند.

photo content

سلام به خورشید دوباره باید کرد.
+3
سلام به خورشید دوباره باید کرد.

ستاره‌ها می‌درخشند. صدای پرنده یا موجودی که هیچ‌وقت نفهمیدم چیست به گوشم می‌رسد. صدای موترها که از سرک می‌گذرند در همسایگی‌مان شب‌خینه است و سروصدای‌شان می‌آید و مانع شنیدن «کوکچه» می‌شوند؛ صدایی که تنها در شب می‌توانم بشنوم. جایی که همیشه کنارش می‌نشینم، انگار از تمام جهان به گوشه‌ی این پنجره تبعید شده‌ام. اگر روزی دیگر من نبودم، بیشتر از هرکس مرا به یاد خواهد داشت. از کنار همین پنجره طلوع را تماشا می‌کنم. تمام روز کنار همین پنجره، در صنف‌های آنلاینم با انسان‌های مجازی‌ای هستم که تنها صدایشان را می‌شنوم. وقتی حرف می‌زنم، مدام به بیرون نگاه می‌کنم. گاهی گمان می‌کنم با در و دیوار و این پنجره حرف می‌زنم. به داستان‌ها و زندگی‌هایی که پشت آن در جریان است فکر می‌کنم. بیشتر خانه‌ها از پنجره‌ی من نمایان است و زندگی همه‌جا در جریان است. خانه‌ها پر از داستان‌اند و من چند روز می‌شود در فکر نوشتن داستان نیمه‌تمامم هستم. شب که می‌شود، این پنجره را بیشتر دوست دارم. خانه‌ها، همان داستان‌ها، واکنشی به بودن نشان می‌دهند؛ در هر خانه چراغی روشن می‌شود، حتی در دورترین نقطه‌ی کوه. خانه‌ها روشن‌اند، اما شب اندکی هم عقب نمی‌نشیند. انسان‌ها اعتراض به بودن دارند، حتی کائنات. در میان تاریکی، ماه برمی‌آید، ستاره‌ها می‌درخشند و زندگی ادامه دارد. برای همین، هرکجا که باشم، برای واکنش به بودنم شمع روشن خواهم کرد؛ اگرچه می‌دانم با یک یا دو شمع، تاریکی عقب نمی‌نشیند. به قول منیرو روانی‌پور: «نوری که ما در آسمان می‌بینیم می‌تواند نور ستارگانی باشد که میلیون‌ها سال پیش خاموش شده‌اند. شما با نوشتن کتاب خاطرات خود، به عزیزانتان چنین نوری را در تونل زمان منتشر می‌کنید؛ نوری که سالیان سال بعد به انسان‌های دیگر می‌رسد.»

افتاده‌ای بین خیابانی پر از فریاد با گریه می‌پرسند: دم داری گل سوری؟ از اهل این عالم چه کم داری گل سوری؟ حق زیادی بر سرم داری گل سوری با تانک، با شلاق، با ساطور می‌آیند در جیب خود تنها، قلم داری گل سوری از آبله‌های صدایت می‌توان فهمید چی خاطراتی از ستم داری گل سوری ما «سرگذشت یاس و امید»یم، تنهاییم از اهل این عالم چه کم داریم گل سوری؟ رامین مظهر

اجرای «میبوسمت» با صدای غَوغا.m4a1.16 MB