ru
Feedback
سیمرغ

سیمرغ

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
237
Подписчики
+124 часа
-97 дней
-2630 дней
Архив постов
این روزها اگر کوچک‌ترین فرصت هم پیدا کردم؛ سری به حافظ می‌زنم.

غزل پنجم:) این غزل چنان مشهور است؛ که شک ندارم مصرع آن را نشنیده یا حفظ نباشید.
غزل پنجم:) این غزل چنان مشهور است؛ که شک ندارم مصرع آن را نشنیده یا حفظ نباشید.

هوا گرم بود و نفس کشیدن زیر ماسک خفه‌کننده. با مادرم وسط بازار بودیم. همه‌جا جنگ بود؛ فقط جنگ. مگر جنگ شاخ و دم دارد؟ جنگ، جنگ است. فقط چهره‌اش عوض می‌شود تا ما صلح را باور کنیم. مگر مادرم صلح را دیده؟ ندیده. من‌هم ندیدم. به مادرم می‌گویم: «اینجا، آنجا، همه‌جا جنگ است.» می‌گوید: «چه جنگی؟ کو جنگ؟ دیوانه شده‌ای؟ تو کجا جنگ دیدی؟» یاد استاد الهام می‌افتم: «حضور سرد طالبان برایت عادت نشود که بعد بگویی جنگ ندیدی. اتفاقاً خیلی هم جنگ دیده‌ای. کشوری که جنگ‌زده شود، هر کوچه، پس‌کوچه و خانه‌اش میدان جنگ است.» می‌گویم مادر: «ببیند! جنگ میان امر به معروف و زنان، میان نان و مردمان، میان زندگی و آزادی. مگر این زنان که برای اعلان حضورشان به خیابان می‌آیند، در میدان جنگ نیستند؟ مادرم می‌گوید:«تو همیشه جنگ خواب می‌بینی.» می‌گویم:«بیبنید! غیر از آن‌که در جنگ به دنیا آمده دیگر چه گناهی دارد؟ چند قدم آن‌طرف‌تر، کودکی خریطه‌فروش ایستاده است؛ که باید برزگ باشد و نان‌آور. او کوکی‌اش را از دست داده و من اوج نوجوانی‌ام را بغض می‌کنم. دلم می‌خواهد گریه کنم؛ نه فقط برای خودِ جنگ، بلکه برای روزی که جنگ آن‌قدر عادی شد که دیگر دیده نمی‌شود. از همین می‌ترسم؛ از سکوت، از عادی شدن، از پذیرفته شدن، از شهر و بازار، از جنگ‌زدگی خودم. انگار همه‌اش جنگ شده‌ام؛ هر شب خواب جنگ را می‌بینم و هر روز به جنگ و جنگ‌زدگی فکر می‌کنم. از وقتی «خانه ادریسی‌ها» را خوانده‌ام، مدام با خودم فکر می‌کنم، هر لحظه اینجا جنگ است و انقلاب. اما پدرم همیشه می‌گوید: «هر گوشه‌ی این سرزمین، انقلاب است.»

غزل چهارم:)
غزل چهارم:)

photo content
+8

photo content
+2

Sherin_Omr_Nainawaz_شیرین_عمر_استاد_نینواز.m4a1.56 MB

استاد نینواز ـ قانونشکنی.m4a10.28 MB

دلم گرفته، ولی هیچ کَس نمی‌داند، که آید این دلِ غمبار را بخنداند به کوچه می‌روم، اما تمامِ مردم را نگاهِ غمزده‌ام دور می‌گریزاند فروشِ قصه ی لبخند این طرف بالاست رمانِ غربتِ من را کَسی نمی‌خواند بغل گرفته خودم‌را و خانه می‌آیم به خانه‌ای که همیشه مرا بترساند... اتاقِ خلوتم اندازه ی دلم تنگ است به یک قفس، نه، به یک گورخانه می‌ماند! به سمتِ آینه ی لب‌پَریده می‌آیم که شاید آینه من را به خود نمایاند! ولی در آینه تصویرِ خود نمی‌بینم که از من، آینه هم روی خود بگرداند! اتاق، آینه، شب، بغض، ناگهان فریاد... دلم گرفته، ولی هیچ کَس نمی‌داند. #فردوس_اعظم_تاجیکستان

یک لحظه را غمگینم و ناگاه خوشحالم شادی و غم پیوسته می‌آید به دنبالم یک روز را در یک سماع شاد می‌رقصم یک لحظه از یک سرنوشت تلخ می‌نالم در هیئت یک مست هستم لحظه‌ای دیگر یک زاهد آواره در یک گوشه‌ی عالم من کیستم یا چیستم؟ چیزی نمی‌دانم فریاد هستم یا که خاموشم کر و لالم گنجشک زخمی بین کولاک و تگرگ و برف آتش گرفته در دل توفان پر و بالم من یک کتیبه از شکوه رفته‌ی بلخم یک خط به روی سینه‌ی سرو کهنسالم من کابلم پر شور بودم روزگار پیش اما لگدهای زمان کرده‌است پامالم #سید_سکندر_حسینی

من جبرگرا نیستم که اعتقاد داشته باشم شرايط تعیین میکند که افراد و گروه ها چگونه عمل كنند، اما به این اعتقاد دارم که در مورد فرصت ھای پيش روی آنها نقشی تعیین کننده دارد. #زنان‌درروزگارشان #مارلین‌لیگت

دو مورخ فرانسوی از تحقیقات خود دربارۀ فمینیسم اوایل قرن نوزدهم نتیجه گیری میکنند که: (باید اعتراف کنیم کہ نمی توانیم حقیقتاً بدانیم زنانی که با ما متفاوتند ۔۔ یعنی زنان سایر نژادها، قومیتها، مذاهب، طبقات اجتماعی و گرایشهای جنسی - چه احساسی نسبت به سرکوب دارند. همچنین نمی توانیم همین را در مورد زنان در زمانهای گذشته بدانیم.) #زنان‌درروزگارشان #مارلین‌لیگت

-زنان در روزگارشان-

photo content

به زنان قرن شانزده و هفده اروپا فکر می‌کنم. به زنان قرن بیست‌یکم افغانسان. به شکل‌گیری جنبش فیمنستی جهان. به روزگار زنان جهان که اصلان قابل مقایسه با زنان کشور من نیست. به عقب‌ماندگی روزگارم و اینکه در مقایسه با زنان قرن پانزده و شانزده اروپا هستیم.

من سرنوشت گمشده‌ی اجدادم بودم در شهر کرگدنی که از گله جدا افتاده باشد با آوازی تلخ در گلویش کدام چهارراه کدام خیابان نشان خانه ام را می داند؟ محبوب من! با من حرف بزن چون باد و آویشن چون خُنکای آب قنات چون عطر گیاهی آشنا هنگامی که از دُکان عطاری بیرون می زند. #الیاس‌-علوی

بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی یادِ یارِ مهربان آیَد هَمی -وردکی

بوی_جوی_مولیان_داوود_پژمان_The_Scent_of_Moulian_Badakhshan_Dawood.m4a2.41 MB

بزرگ بود  و از اهالي امروز بود بزرگ بود  و از اهالي امروز بود و با تمام افق هاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد. صداش  به شكل حزن پريشان واقعيت بود. و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد. و دست هاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما كوچاند. به شكل خلوت خود بود  و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تفسير كرد. و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود. و او به سبك درخت  ميان عافيت نور منتشر مي شد. هميشه كودكي باد را صدا مي كرد. هميشه رشته صحبت را  به چفت آب گره مي زد. براي ما، يك شب سجود سبز محبت را چنان صريح ادا كرد كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم  و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم. و ابرها ديديم  كه با چقدر سبد براي چيدن يك خوشه بشارت رفت. ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم                                 "سهراب سپهری

صبح که خبر مرگ شهرنوش پارسی‌پور را شنیدم، بزرگی روحش را با قلب و عمق وجودم احساس کردم. با قلبی پر از اندوه و خاطرات خوبی که در این چند ماه از ایشان داشتم، گریه کردم و هنوز ناراحتم. چون هر بار که با ایشان صحبت می‌کردم، بر روحم، نوشتارم و ذهنیتم تأثیر می‌گذاشتند. در کارگاه از ادبیات و داستان‌های‌مان حرف زدیم و من خوش‌شانس بودم که با چنین زن هنرمندی آشنا شدم. البته بابت این آشنایی از استاد ضیافت برای همیشه سپاسگزارم. او مسئولیت خود را در تأثیرگذاری و کیفیت ادبیات فارسی برای ما ثابت کرد. شهرنوش پارسی‌پور تأثیر فراوانی بر ادبیات فارسی، به‌ویژه بر زنان نویسنده، گذاشت. با نوشتن «طوبی و معنای شب» مسئولیتی را که در برابر ادبیات عصر خود احساس می‌کرد، ادا کرد. شهرنوش اولین زنی است که عرفان را وارد داستان‌نویسی می‌کند؛ ممکن است نویسندگان مرد پیش از او این کار را کرده باشند. او در ساختارشکنی و خلق فرم‌های جدید، و در سبک رئالیسم جادویی، تأثیر فراوانی بر زنان داستان‌نویس گذاشت. تقریباً شش ماه، یا بیشتر از آن، شنبه‌شب‌ها کلاس داستان‌نویسی داشتیم. داستان‌های هر کدام‌مان را با دقت می‌خواندند و نقد می‌کردند. در کنارش یاد می‌گرفتیم چطور بنویسیم و چطور نقد کنیم. امشب که قرار بود کلاس داشته باشیم، بانو مرجان دستار کارگاه پیام گذاشتند: «شهرنوش عزیز حالشون خوش نیست. فعلاً در بیمارستان هستند. به امید بهبود کامل و سریع ایشان. فردا کارگاه را برگزار می‌کنیم.» می‌دیدیم که علاقه عجیبی به داستان‌های ما نشان می‌دادند. از ذهنیت و سبک‌های هرکدام مان استقبال می‌کردند. به علت ذهن سوریالی که دارم همیشه کمی پراکنده نویسی می‌کنم، من را به سوریال نویسی و ریالسم جادویی تشویق می‌کردند. شبی درباره داستان من حرف زدیم. حرف‌هایشان را هرگز فراموش نمی‌کنم. آن شب از دادائیسم حرف زدیم. اتفاقاً داستان هم خیلی به آن نزدیک بود. می‌گفتند: «شما افغان‌ها باید دادائیسم را خیلی خوب بشناسید؛ اصلاً شماها فضای زیادی برای پرداختن به آن دارید.» بعد می‌خندیدند و با شوخی می‌گفتند: «حتی شما می‌توانید مکتب ادبی خودتان را داشته باشید. حالا هر اسمی می‌خواهید رویش بگذارید؛ مثلاً بابائیسم! مفهومش با مکتب دادائیسم یکی است، اما به شکل روانه و نوعی طنز.» فرصت کوتاه شد و زندگی مجال نداد خانم پارسی‌پور پاسخ نامه‌ای را که برایشان نوشته بودم، بدهند. کاش زودتر آن را می‌فرستادم. می‌خواستم بپرسم چرا یادداشت‌های اولیه‌شان درباره طوبی و معنای شب را آتش زدند و بعد، سال‌ها بعد، دوباره خواستند آن را بنویسند؟ یک بار هم از ایشان پرسیده بودند که آیا زنان بدون مردان اثری فمینیستی است؟ پاسخ داده بودند: «باغبان مهربان، آقای عبدالله، آن مردِ خدای داستان من است.» مخصوصا من، از این کارگاه خیلی چیزها یاد گرفتم. همیشه سپاسگزارشان خواهم ماند. در پایان هر کلاس، همیشه یک جمله را تکرار می‌کردند: «بسیار، بسیار داستان بنویسید.» «طوبی و معنای شب» همان‌طور که قبلا گفته بودم، بعدی پایان در من شروع شد. مثل درختی در من ریشه می‌دواند و برزگ می‌شود. آن شبی که این کتاب را برای‌شان نشان دادم بسیار ذوق‌زده و خوشحال شدند. روح شهرنوش پارسی‌پور در آثارش، در شاگردانش و در ادبیات فارسی زنده خواهد ماند. ⁃ طوبی انصار