ru
Feedback
زلال خاطره‌ها 🕊️

زلال خاطره‌ها 🕊️

Открыть в Telegram

گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را می‌لرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور می‌شود. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی خوبی می‌ماند. مهربانی زبان مشترک دل‌هاست. و عشق، ساده‌ترین و عمیق‌ترین حقیقت زندگی‌ست. ✍🏻|#مِهلیـــــا

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
258
Подписчики
+424 часа
+97 дней
+1130 дней
Архив постов
خدایا! فاصله‌ بینداز‌ میان‌ من‌ و هرآنچه‌ که نمیگذارد‌، بندگی‌ ات را کنــم 🦋...😔

داستایوفسکی می‌نویسد: «بزرگ‌ترین مجازاتِ انسان این است که در گذشته‌اش حبس شود.» هر بار که می‌گویی «اگر آن کار را نکرده بودم…»، داری به گذشته باج می‌دهی. حقیقت این است که گذشته، طلبکاری است که هرگز تسویه حساب نمی‌کند؛ هرچه بیشتر به او فکر کنی، بیشتر از سهمِ امروزت را می‌بلعد. تنها راهِ تسویه با گذشته، اعلامِ ورشکستگی است: بپذیر که آن نسخه از تو اشتباه کرد، بها را پرداخت کن و پرونده را ببند.

همراهان خوبم جاین شوید و نوشته های قشنگ بانو بخوانید.🫠

Repost from N/a
من معتقدم اگر شعر خوب یا کتاب خوبی بخوانی، چیزی از آن در وجود تو میماند؛ در وجدان تو، در شخصیت تو، و از راه های مختلف به تو کمک می‌کند. ✍🏻 دژاوو

Repost from N/a
⭕️ طریقه بدست آوردن 500 افغانی کارت رایگان برای تمام شبکه ها🎁 این یک تبلیغ نیست واقعی است انتخاب کن💯✔️ Free card | کردیت را
⭕️ طریقه بدست آوردن 500 افغانی کارت رایگان برای تمام شبکه ها🎁 این یک تبلیغ نیست واقعی است انتخاب کن💯✔️ Free card | کردیت رایگان 💸 Free card | کردیت رایگان 💰 ⬅️برای ثبت کانال های تان به فایل پر جذب ما به آیدی زیر پیام بگذارید ➡️👇 🔤 @MERSAD_19💬 🔤 @MERSAD_19💬

صباح الخیر عزیزانم 🌄

الصلاة خیر من النوم 🌒

Голосовое сообщение03:27

دختر است دیگر... می‌تواند شب را تا سپیده‌دم بیدار بماند، اشک بریزد و آن‌قدر گریه کند که بالشش از اشک‌هایش خیس شود و چشم‌هایش از سوزشِ گریه به خواب نروند. اما صبح که می‌شود، از جا بلند شود دوش بگیرد، موهایش را مرتب کند، صورتش را بیاراید.. موسیقی را بلند کند و آن‌قدر برقصد که گویی شبِ گذشته، هیچ اتفاقی نیفتاده است. دختر است دیگر... می‌تواند تا مرز فروپاشی پیش برود، از درون هزار تکه شود، قلبش زخمی، روحش خسته و جانش لبریز از درد باشد؛ اما باز هم لبخند بزند. دختر است دیگر... می‌توانی قلبش را بشکنی، روحش را بیازاری، غرورش را زیر پا بگذاری و چشم‌هایش را به گریه بیندازی؛ اما چه دردناک است آن قلبی که با تمام این زخم‌ها، هنوز هم تو را دوست دارد. گاهی با دیدن گربه‌ای در گوشه‌ی خیابان، کودکانه ذوق می‌کند؛ با خریدن یک رژلب تازه، برای لحظه‌ای ساده و بی‌دغدغه خوشحال می‌شود؛ و گاهی فقط با شنیدن یک آهنگ، تمام دنیا را برای چند دقیقه پشت سر می‌گذارد. اما گاهی... در سکوتِ اتاق، گوشه‌ای می‌نشیند، زانوهایش را در آغوش می‌گیرد و آرام‌آرام فرو می‌ریزد؛ بی‌آنکه کسی صدای شکستنِ قلبش را بشنود. دختر بودن، از دور ساده به نظر می‌رسد؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند پشت آن چشم‌های خندان، چه شب‌‌بیداری‌های گذشته است. دختر بودن یعنی با چشم‌های خیس لبخند بزنی، با قلبی زخمی دوست بداری، با روحی خسته ادامه بدهی و هر صبح، خودت را از میان تمام تکه‌های شکسته‌ات دوباره جمع کنی. دختر است دیگر... گاهی می‌شکند، گاهی می‌گرید، گاهی کم می‌آورد؛ اما صبح که می‌شود، باز هم بلند می‌شود، موهایش را شانه می‌کند، لبخند می‌زند و به زندگی ادامه می‌دهد... نه چون درد ندارد؛ بلکه چون یاد گرفته است گاهی باید با تمامِ شکستگی‌هایت باز هم زندگی کنی. #_پرنده_آبی

سرم از شدت درد به مرز انفجار رسیده؛ انگار تمام فکرها، تمام خبرهای بد و تمام حرف‌های ناگفته یک‌جا روی شقیقه‌هایم سنگینی می‌کنند. حتی رگ‌های گردنم هم از این همه فشار درد می‌کنند؛ گاهی آدم آن‌قدر از درون خسته می‌شود که دردش دیگر فقط در قلب نمی‌ماند، به تمام وجودش سرایت می‌کند. #مِهلیــــا

و در تقویم افغانستان، ماه اسد، تاریخ ۲۹ با خون نوشته شد!

تا پرجم عشق حق بر افراخته ايم از مخمل خون به تن كفن ساخته ايم ما مفت نه سهم مى بريم از خورشيد دامن دامن ستاره پرداخته ايم

حسیب قوای مرکز، یا همان حسیب پنجشیری؛ یکی از جوان‌مردترین مردانی بود که وطن به چشم دیده بود. پنج سال تمام، در سیاه‌ترین روزهای افغانستان، در برابر وحشی‌ترین و جاهل‌ترین حاکمیت تاریخ ما ــ طالب ــ ایستاد؛ نه برای مقام، نه برای نام، بلکه برای وطن، برای آزادی و برای دخترانی که حق نفس‌کشیدن از آنان گرفته شد. پنج سال کوه‌های پنجشیر شاهد قدم‌های مردی بودند که تسلیم را بلد نبود. جنگید، زخم برداشت، یارانش را از دست داد، اما سنگر را رها نکرد. صدها جوان به قامت او امید بسته بودند؛ امید داشتند شاید با مردانی چون او، روزی این خاک دوباره رنگ آزادی را ببیند. و حالا حسیب هم رفت… شهادت نصیب هر کسی نمی‌شود؛ بعضی مردان آن‌قدر بزرگ زندگی می‌کنند که مرگ نیز نمی‌تواند پایان‌شان باشد. امروز پنجشیر تنها یک فرمانده را از دست نداد؛ یکی از ستون‌های امیدش فرو ریخت و دوباره بی‌صاحب‌تر از دیروز ماند. نام «حسیب پنجشیری» باید با قلم زرین در حافظهٔ این سرزمین حک شود؛ تا فردا، وقتی فرزندان افغانستان پرسیدند در روزگاری که همه‌جا را ظلم گرفته بود چه کسی ایستاد، تاریخ شرمنده نباشد و نام مردانی چون او را برای گفتن داشته باشد. روحت شاد، فرمانده؛ تو از سنگر رفتی، اما نامت از پنجشیر نخواهد رفت!

إنا‌لله و إنا إلیه راجعون😔😭

چقدر امشب حالم از این خبر گرفته شد.😔

با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبالِ پریشانی ام طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست در پیِ ویران شدن آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام دل خوشِ گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطشِ سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهیِ برگشته زِ دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام خوب ترین حادثه می دانم ات خوب ترین حادثه می دانی ام؟ حرف بزن ابرِ مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سال هاست تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام ها...به کجا می کِشی ام خوبِ من؟ ها...نکشانی به پشیمانی ام! #محمد_علی_بهمنی

حالا که بیگانه‌یی بیش نیستی.🙂

گاهی هر چقدر هم بخواهیم، از ذهن بیرون نمی‌رود.🥀🖤

مثل پدر 🫂