ru
Feedback
حرة

حرة

Открыть в Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
241
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
شب‌های روشن کوتاه است؛ کتاب را می‌گویم. کتاب متن روانی دارد. اولین جلدی که خریدم را امانت دادم؛ من معمولا کتاب امانت نمی‌دهم. یعنی اصلا امانت نمی‌دهم مگر به آدم‌های محدودی. کتاب را تا صفحه‌ی بیست‌وچهار بیشتر نخوانده بودم‌. یک‌شنبه بود، روی یکی از نیمکت‌های علومج، زیر یکی از درخت‌ها نشسته بودیم. صدای فوتبال بازی کردن بچه‌ها دیگر نمی‌آمد. تاریکی داشت روی شهر خیمه می‌انداخت. دانشگاه از تپش افتاده بود. دقیقا نمی‌دانم برای چه کوله‌ام را باز کردم اما کتاب را بیرون آوردم و کسی که کنارم نشسته بود گفت کتاب را می‌دهی بخوانم؟ من معمولا کتاب‌هایم را امانت نمی‌دهم. هنوز کتاب را نخوانده بودم اما کتاب را دادم و قرار شد هفته بعد بگیرم. طوری شد که نتوانستم پس بگیرم. این‌که آدم کاری ناتمام داشته باشد اصلا خوب نیست. از ناتمام بودن، هیچ خوشم نمی‌آید. ناتمام بودن مثل یک سیب گاز زده و روی زمین افتاده است، منظره نازیبایی دارد. کتاب، مسلما تا مهر به دستم نمی‌رسید. شب‌هایم بعد از مدت‌های مدیدی روشن شده بود. دیگر چیزی نبود که بتواند آزارم بدهد. می‌خواستم کتاب را بخوانم یعنی باید می‌خواندم. دوباره کتاب را سفارش دادم. باقی داستان را از روی جلد دوم خواندم. دیشب کتاب را تمام کردم. داستان روانی دارد اما تلخ است؛ خیلی خیلی تلخ است. از دیشب تا حالا احساس می‌کنم یک ابر سیاه آمده بالای سرم و دهانم تلخ شده؛ ابر سیاهی که بوی اضطراب می‌دهد. داستان هیچ آدم را سبک نمی‌کرد. از دیشب یک‌ وزنه‌ی هزار کیلویی به قلبم سنجاق شده. کتاب باید باری را از دوش آدم بردارد... شاید هم نه! شاید هم نه... آخرین جمله‌ی کتاب، روای، کارکتر مرد داستان می‌گوید؛ «خدای من یک دقیقه‌ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟» آه، روای، پسرکِ بیچاره‌ی مفلوک، معلوم است کافی نیست! معلوم است یک دقیقه هرگز بر نکبت طويل جهان غالب نمی‌شود. معلوم است برای گرم شدن قلب‌هایمان یک‌دقیقه تابیدن خورشید هرگز کافی نیست. معلوم است با یک دقیقه نمی‌توان بار زندگی را برداشت. یک‌دقیقه تنها یک‌دقیقه است و بعد از آن شبیه ماهی کوچی از دست آدم لیز می‌خورد و گم می‌شود. انسان نمی‌تواند بعد از سپری کردن یک دقیقه، تنها به آن لحظات فکر کند و برای تمامِ تمامِ عمر، در خیال بماند. حداقل، حداقل من هرگز نمی‌توانم در چیزی که متعلق به گذشته است، زندگی ‌کنم. کتاب را می‌بندم. دلم می‌خواهد آن را به غیرقابل دسترس‌‌ترین قسمتِ کتابخانه ببرم. حتی با دیدن جلد کتاب، استخوان دنده‌ام می‌شکند و توی شش‌هایم فرو می‌رود‌.

تکیه داده‌ام به گوشه‌ی کابینت، شب‌های روشن را با صدای بلند می‌خوانم، نزدیک است گریه‌ام بگیرد، محمد می‌آید کنارم می‌نشیند و راجع به برادران کارامازوف حرف می‌زنند... «همیشه بعد از این شب‌های رویا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست. می‌بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی‌رود و نابود نمی‌شود، زندگی‌شان پیوسته تازه می‌شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه‌ای از آن به لحظه‌ی دیگر نمی‌ماند.» و رشته‌ی افکارم مثل الیاف‌های طناب از هم جدا می‌شوند و کتاب را می‌بندم و به حرف‌هایش گوش می‌دهم. گاهی یک چیزی آدم را نجات می‌دهد، مثلا گاهی کتاب برادران کارامازوف!

جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی وقت‌ها رویاپردازی خیلی چیز خوبی است! بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصا وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.» -شب‌های روشن؛ داستایوفسکی.

مه‌آلود است و کوهستانی، درخت‌ها روییده‌اند؛ نه به انبوه جنگل و نه خالی همچو کویر، باران نرم‌‌نرم صخره‌ها را می‌بوسد و به بوته‌های اسفند جان می‌دهد؛ -خیالات.

به امید روزی که هیچ کودکی، در هیچ کجای جهان از حقوق اولیه خود باز نماند و به امید روزی که کودکان فقط بازی کنند و درس بخوانند.

جمعی از فعالان و دغدغه‌مندان حوزه ت‌ت یک کارزار را امضا کردند در رابطه با این‌که دولت مسؤلیت تحصیل مجازی دختران افغانستانی که ساکن افغانستان هستند و اخراج شدند رو برعهده بگیره. (اول من باور خودم رو بگم تا سوء برداشت رخ نده؛ به این باور دارم که هیچ کودکی در هیچ‌کجای جهان نباید به کاری به جز درس خوندن و بازی کردن مشغول بشه. مسئله تحصیل دختران اتباع اهمیت بسیاری داره. مسئله کاملا اخلاقی و انسانیه و شما وقتی که مسلمان هم باشید مسؤلیت دوچندان در قبال دیگران پیدا می‌کنید چون کلمه‌ی لا اله إلا الله، مسؤلیت اجتماعی می‌آورد. چون صرف شعار نیست و توحید، امری صرفا فردی نیست. حتی معتقدم وقتی اتباع غیرقانونی در کشور حضور داشتند ما باید به تحصیل کودکان اهمیت می‌دادیم و زیرساخت‌های لازم را فراهم می‌کردیم.) اما وقتی متن کارزار رو دیدم تعجب کردم که چرا عزیزان متوجه تبعات احتمالی حاصل از این اقدام نیستند. دو حالت داره یا قصد داشتند دغدغه ایجاد کنند و بازخورد بگریند و اصلا کارزار اهمیت نداشته و یا واقعا درخواست جدی بوده، که با توجه به شناختی که دارم قطعا مورد اول نمی‌تونه باشه. اما متوجه نمی‌شم که چه‌طور می‌شه این مسئله رو طرح کرد و به ابعاد مختلف و پیچیده مسئله فکر نکرد. ما مسؤلیت دینی داریم اما چنین قضیه‌ای اصلا امکان مطالبه از دولت رو نخواهد داشت. طالبان به عنوان یک دولت مستقل در کشور خود تحصیل دختران را ممنوع کرده و شما به عنوان یک دولت درصورت فراهم آوردن زیرساخت برای تحصیل باید بار حقوقی و سیاسی احتمالی را بپذیرید. این اقدام انسانی تنها درصورتی محقق خواهد شد که مردمی بشود. مثلا در قالب تأسیس مدارس بین‌المللی مجازی غیردولتی؛ شما به عنوان یک نظام رسمی که دولت طالبان رو به رسمیت شناخته و سفارت افغانستان رو به این دولت تحویل داده، اصلا امکان این را ندارید که چنین بستری را فراهم کنید؛ مگر با رایزنی و اقناع دولت مقابل به همین جهت این مسئله اگر در سطح مردم پیگیری بشود، در هر قالبی چه مدارس بین‌المللی مجازی و... قابل وصول‌تر است.

این‌که ما چه تصوری از جایگاه مادر و خانواده داریم منتج می‌شود به نتیجه‌گیری فوق که گمان می‌کنیم با سرمایه‌گذاری در برنامه‌های مراقبتی مثل مهدکودک‌ها، دادن تسهیلاتی نظیر پرستار و... به مادران شاغل و دانشجو می‌توانیم وقت مادر را آزاد ‌کنیم. درواقع این نگاه را داریم که کودک وقت مادر را تلف می‌کند. زمان‌بر بودن مراقبت از کودکی که تازه متولد شده با تلف شدن زمان، تفاوت جدی دارد. شالودی‌ شخصیت کودک در سال‌های ابتدایی زندگی درحال شکل‌گیری است. تا هجده‌ماهگی نیاز جدی به حضور مادر دارد؛ نیاز به لمس شدن، نوازش شدن، درآغوش کشیده شدن، برطرف کردن نیازهای اولیه و... و اگر این نیازها توسط کسی غیر از مادر انجام بشود -استثنائات مدنظر نیستند- منجر به آسیب به کودک می‌شود. چون در خلال رفع نیازها یک رابطه‌ی عاطفی درحال شکل‌گیری است که این رابطه با پرستار شکل نمی‌گیرد. وقتی ما کودک را موجودی اضافی درنظر بگیریم دیگر نفس تربیت فرزند جایگاه خودش را از دست می‌دهد و مفهوم مسئولیت‌پذیری در قبال کودکی که متولد شده از بین می‌رود. طبیعتا زنان به علت مادر شدن زمان زیادی را باید در پروسه بارداری، مراقبت از نوزاد و... بگذرانند اما وقتی این زمان را تلف شده بدانیم مادر یا پدر شدن دیگر معنایی ندارد. این نگاه ممکن است به وجود بیاید که آیا زنان نباید تحصیل کنند یا کار کنند؟ قطعا این‌طور نیست و این دو مورد جزء حقوق ابتدایی هر انسانی هستند، اما تصمیم بر مادر/پدر شدن مستلزم تقبل وظایفی است که یکی از آن‌ها مسؤلیت‌پذیری در قبال کودکی است که تازه متولد شده. طبیعتا مادر به عنوان یک انسان حقوقی دارد و بنا نیست ما زن را صرفا مادر بدانیم، چرا که تا زمانی که مادر خشنود و راضی نباشد کودک سالمی هم پرورش نخواهد داد و این حقوق با آگاهی و تلاش خود فرد، همراهی و حمایت همسر، سیاست‌گذاری‌های صحیح در نهادهای اجتماعی-فرهنگی و... قابل وصول است. #ت_مثل_تربیت.

پیش‌تر قرار بود سه یادداشت بنویسم که دومی را به دلیل‌ مواجه با این چهارخط، زودتر می‌نویسم. این متن بخشی از کتاب «قدرت آموزش د
پیش‌تر قرار بود سه یادداشت بنویسم که دومی را به دلیل‌ مواجه با این چهارخط، زودتر می‌نویسم. این متن بخشی از کتاب «قدرت آموزش در نبرد با نابرابری» از بنیاد آکسفام، است. در جایی از کتاب به مسئله‌ی نابرابری جنسیتی می‌پردازد، این‌که از لحاظ آموزشی زنان فرصت‌های کم‌تری نسبت به مردان دارند. قصد ورود به این مسئله را ندارم چون ابعاد مختلفی دارد اما راجع به متنِ در تصویر؛

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی -محتشم کاشانی.

مایع کتلت را آماده می‌کنم. هفت، هشت‌تایی سرخ می‌کنم و حوصله‌م نمی‌کشد. بین کارها به خوابی که صبح بعد از نماز صبح دیدم فکر می‌کنم‌. چقدر این کابوس تکرار شده و چقدر بعد از هر خواب دلم برای خودم سوخته است. شمارش از دستم در رفته که در این مدت چندبار همین خواب را دیده‌ام. شبیه جویدن یک مشت شیشه است به آرامی. شبیه چاقوی زنگ زده‌ای که مدام می‌خورد به مغز استخوانم. صفحاتِ کتاب الکترونیک واقعه‌ی طف را بالا و پایین می‌کنم، چقدر از لهوف دقیق‌تر و مفصل‌تر است. پناه می‌برم به مقتل خوانی. فاطمه می‌گفت حضرت عباس.ع‌. خیلی مرد است. خیلی در این هشت‌سال دستش را گرفته است‌. پناه می‌برم به عبای حضرت عباس.ع، عرب‌ها به او می‌گویند کفیل، باید سرپرستم باشد، باید عهده‌دار کارم شود‌. هربار این کابوس را می‌بینم تا چند روز چشمم سیاهی می‌رود. هربار واژه‌های تکراری و سناریوهای تکراری را در خواب می‌شنوم و می‌بینم، سرم گیج می‌رود. یا عباس.ع‌، یا کاشف الکرب...

کفیل؛ به معنای ضامن، سرپرست یا کسی که عهده‌دار کار دیگری می‌شود است. کفیل کلمه‌ای است عربی، در لغت به معنی ضامن و کسی که از د
کفیل؛ به معنای ضامن، سرپرست یا کسی که عهده‌دار کار دیگری می‌شود است. کفیل کلمه‌ای است عربی، در لغت به معنی ضامن و کسی که از دیگری کفالت کند، می‌باشد. عرب‌ها به عباس بن علی.ع. می‌گویند؛ کفیل!

شب نهم؛ به یاد شهدای مقاومت بالخاص شهید یحیی سنوار و شهید سیدحسن نصرالله.

و إن تكن الأبدان للموت أنشئت، فقتل امرىء بالسيف في الله أفضل. واگر بدن‌ها برای مرگ آفریده شده است، به یقین کشته شدن در راه خدا با شمشیر نیکوتر است.

یزید بن مسعود، قبیله‌های بنی‌ تمیم، بنی حنظله و بنی سعد را جمع کرد و با آن‌ها برای یاری امام حسین.ع. صحبت کرد. در پایان گفت: هرکس از یاری او کوتاهی ورزد خداوند فرزندانش را ذلیل و خویشانش را کم می‌سازد. بدانید که من لباس جنگ پوشیده‌ام و زره بر تن نموده‌ام و مطمئن باشید که هر کس کشته نشد می‌میرد و فرار، انسان را نجات نمی‌دهد. -لهوف؛ صفحه‌ی پنجاه‌ونُه.

با دقت واژه‌ها را هجی می‌کنم. آخرهای متن دوتا چشمم خیس می‌شود. جمله‌ی آخر را چندبار می‌خوانم. اشک‌هایم می‌افتند؛ پشت سرهم. حفره‌های قلبم نزدیک است از خون خالی شوند. نذرم یادم می‌آید. پرده‌ی اشک مانع می‌شود صفحه‌ی کیبورد را ببینم. حروف تارِ تار شده‌اند. نذرم یادم می‌آید. نفس‌م تنگ می‌شود. نه روی آن را دارم برگردم نه جای دیگری را بلدم. نذرم یادم می‌آید؛ السلام عليك یا ام العباس.ع.

ایلیا مهر رو از سجاده پرت کرد یکم دورتر، قبلش پیراهنش رو برام آورد که تنم کن و لباسش رو عوض کرده بودم. بهش گفتم مهر رو برای خاله میاری تا نماز بخونم؟ اول گفت نه. بعد بهش گفتم من لباست رو عوض کردم می‌شه تو هم برام مهر بیاری؟ در حینی که داشتم این رو می‌گفتم فهمیدم چه جمله‌ی اشتباهی رو دارم می‌گم. پاشدم خودم برم مهر رو بیارم که گفت نه و رفت برام آورد. این‌که چرا اشتباه بود به این برمی‌گرده که شما دارید گروکشی می‌کنید. گروکشی در فرایند تربیت اصلا درست نیست. مثلا به کودک می‌گید من این کار رو می‌کنم تو هم باید این‌کار رو کنی. یا چون من فرضا برات غذا درست کردم توهم باید الان برام آب بیاری. این یک رابطه‌ی ناسالم رو ایجاد می‌کنه و می‌تونه زمینه‌ساز الگوهای نادرستی در کودک باشه. بعدها در بزرگ‌سالی خودش رو نشون می‌ده. در روابط با هم‌سالان، در محل کار، در رابطه با همسر و... حالا چه‌طوری؟ این‌که ما یک‌کاری رو انجام می‌دیم و توقع داریم دیگری هم در شرایطی مشابه کاری رو برای ما انجام بده یا گروکشی می‌کنیم در روابط همسران به بدترین نحو ممکن می‌تونه خودش رو نشون بده که می‌تونه زمینه‌ساز توقعات بیجا و اختلافات زیادی بشه. معمولا هم چون تأمین معیشت خانواده با مرد است این مسئله می‌تونه با کم و زیاد کردن خرج و مخارج خودش رو نشون بده. از سمت خانم‌ها هم به یک نحو دیگه می‌تونه خودش رو نشون بده و... #ت_مثل_تربیت.

من هنوز، هنوز عزاداری‌هایم را نکرده‌ام... از سال ۹۸ تا امروز، شش‌سال است عزاداری نکرده‌ام.

#
+4
#

برایم زنگ می‌زنند. مُحرم و مَحرم نشدنم در این‌‌سال‌ها محل توقف است و تردید کسی که پشت خط است. مُحرم نشدن در تمام این بیست‌وسه‌سال‌. در تاریکی خیام بارها گریخته‌ام ولی این بار فرق دارد. این بار گوشه‌ی چادر مادر عباس علیه‌السلام را گرفته‌ام. این بار همه‌چیز به نام اوست. برایم زنگ می‌زنند و انتظار باید کشید. راستی تو نخ نخ‌نما شده‌ی هزار رنگِ پوسیده در کنار رشته‌های لطیف ابریشم به چه کارت می‌آید؟

#