حرة
Открыть в Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
242
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+230 дней
Архив постов
242
Repost from N/a
خط سفید
مدارس غیردولتی مذهبی
خط ویژه
شهرک مسکونی جدا
و...
خبرنگار باید خط سفید داشته باشه تا بتونه نقشش رو به عنوان افسر جنگ نرم پیاده کنه.
آقازاده باید در مدرسهٔ غیردولتی مذهبی درس بخونه تا بتونه پسفردا مسئول بشه و درخدمت مستضعفین باشه.
نمایندهٔ مجلس باید از خط ویژه عبور کنه تا بتونه وظایف نمایندگیش رو به نحو احسن انجام بده.
قشر مذهبی باید در شهرک مسکونی تفکیک شده زندگی کنه تا بتونه خودش رو از گزند آسیبهای اجتماعی-فرهنگی حفظ کنه و به انحراف دچار نشه.
ماحصل نگاه جداسازی خودمون از مردم، عدم درک جامعهست.
اینترنت، امنیت، آموزش، بهداشت، مسکن و... پولی و رانتی شده کموبیش.
اگه در خانوادهٔ ضعیفی در ایذهٔ خوزستان به دنیا اومدی، به سختی میتونی از خدمات مذکور، بهرهٔ مطلوبی ببری.
242
توی آینه موقع رد شدن از راهرو چشم دوختم به مردمکهایم و بدون کلمه، پرسیدم؛ واقعا از تو بعید است؟ بعدتر، چهرهی غبارآلود نجاتدهنده توی آینه را که دیدم، فقط دلم خواست، چیزی بیرون از آینه و خودم، شبیه همان وقتهایی که کسی، پشت گردن بچه گربهی زیر باران ماندهی پرت شده در بوتهی خار را میگیرد و بالا میآوردش، بگیرد و از این حجم فکر و خیال و اضطراب و ابهام و تردید، بیرونم بیاورد و بیآنکه حرفی بزند، مرا به سینهاش بچسباند تا صدای تپشهای قلبش که آرام و بیهیچ ترسی، تالاپ تلوپ، میزند، را فقط بشنوم. بدون آنکه بگوید؛ از تو بعید است که خسته باشی و خسته بشوی و احساس کنی کلافهای سرت، هرگز، باز نمیشوند. و شببخیر.
چهارودوازدهدقیقهصبح؛ ششآذرِصفرچهار.
(۲)
242
از تو بعید است!
پدرم، متنی از آشنای دوری را برایم میفرستد و مینویسد؛ اگر ادامه دهد، نویسندهی قابلی میشود. پیام میدهم؛ اما تو هیچوقت این را به من نگفتی، انگار که کلمات را هیچگاه در کنار هم قرار ندادهام. ایموجی اشک برایم میگذارد و بعد وقتی زنگ میزنم، دوباره تکرار میکنم که تو، هیچوقت راجع به نوشتههای من این را نگفتی! میگوید؛ از آن آدم بعید است که در آن خانواده سنتی، به اینجا برسد، اما تو، طبیعی بود که بنویسی. تو، خیلی طبیعی است که...
صحنهی پاسخ ایمیل استادم میآید جلوی چشمم؛ نهاد را فراموش کردم انجام بدهم. دقیقا یکروز بعد از تمام شدن ددلاین، یادم آمد انجام ندادهام. به استادم ایمیل زدم که عذرخواهی میکنم، یادم رفته، امکان باز شدن دوبارهی سایت هست؟ مینویسد: سلام عزیزم، از تو بعید بود.
توی ذهنم انتظارات پدرم و استادم را کنار هم میچینم. از من انتظاراتی میرود و خیلی بعید است!
تمام صحنههای زندگیام انگار در word تایپ شده باشد و مغزم با علامت ذرهبین، به دنبال جملهی «از تو بعید است!» میگردد.
یادم میآید وقتی شش، هفتساله بودم، عمهام خیاطی میکرد. چرخ خیاطی توی یکی از اتاقهای خانهی پدربزرگم بود و نوارها پیچیده شده دور یک تکه مقوا. نوار برای لباس یکی از مشتریهایش بود که از بخت بد ما فامیل شوهرش هم میشد. نوارِ زرد و نارنجی را با دخترعمهها و دختر عموهایم، برای لباسهای عروسکهایمان، با قیچی تکهتکه کردیم؛ در گویشمان اصطلاحی داریم به اسم صابْنشناس، نوار را صابْنشناس کردیم. اما عمهام، رد تکهها را زد و مجرمهای پنج، ششساله را بعد از چندماه شناخت. نوار را یکی دیگر از عمههایم بالا گرفته بود، برق چشمهایش را هنوز یادم است. دادگاه تشکیل دادند و رو کردند سمت من و گفتند؛ از تو بعید است! من، بچهای پنج، ششساله که به دنبال یکتکه پارچه بود تا لباس برای عروسک کچلش که به نخودی عطری معروف بود، بدوزد. عروسکی که دوتا از آن، در دوسایز داشتم، عاشقشان بودم. برایشان انقدر پتو و لحاف و لباس دوخته بودم که میتوانستند هرطوری دلشان میخواهد لباس بپوشند. میگفتم، دادگاه تشکیل دادند و ماها را بعد از مؤاخذه، تبرئه کردند. من اما چندسال بعد که عمه شدم، هرگز برای شیطنتهای برادرزادههایم دادگاهی به این هولناکی تشکیل نمیدهم.
هنوز پی کلمه میگردم و یادم میآید وقتی کلاس نهم بودم، مدیر، هفتمی و هشتمیها را برده بود همایش و معاون مدرسه هم کاری برایش پیش آمد و رفت، شاید باورتان نشود، مدرسه را سپرده بودند به من، رئیس شورای دانشآموزی، معتمد بودم، به این روزهایم نگاه نکنید، دوران اوجی داشتم بالأخره، در مدرسه فقط ما بودیم و دقیقا یادم نمیآید معلم دیگری هم بود یا نه. کل مدرسه را خیس کردیم، با پلاستیک و بطری و سطلی که از توی آبدارخانه برداشتیم، روی هم آب ریختیم. زیر آفتاب جنوب خشک میشدیم و باز روی هم آب میریختیم. سالن را خیس کردیم. حیاط را خیس کردیم؛ هنوز صدای خندههای دخترکان ۱۵ساله که دور شاخههای درختان بید، پیجیده است را میشنوم. مدیر که آمد، از پشت مدرسه پیدایمان کرد و گفت؛ انگار از توی گور درآمدهاید. راست میگفت. مانتوی گشاد مدرسه، آن هم قهوهای اگر خیس بشود و بعد آدم بنشیند روی خاک، شبیه مردههای از گور برگشته میشود. بعد موقعی که میخواست برود، با نهایت خشمی که داشت، رو کرد سمت من و گفت؛ از تو بعید است.
علامت جستوجو میچرخد و جایی خواهرزادهام برای بارهزارم با لیوانی پر از آبیخ از دور برایم ابرو بالا میاندازد و آسهآسه نزدیکم میشود، بلند میشوم و میگویم اگر آب را ریختی، خیست میکنمها. آب را با لبخندی شیطانی، خالی میکند رویم و از شدت دهشتناکی، دم و بازدمم توی هم گره میخورد. باقی لیوان را میریزم روی سرش و گریان میدود سمتِ پدرم. پدرم میگوید؛ از تو بعید است!
و...
از بینِ داستان زندگیام، بارها و بارهای بعدی وجود دارد که آن کلمه را پیدا میکنم.
هرگاه عجول بودم، هرگاه از صحبتی یا کسی خشمگین شدم، هرگاه حقم بود داد بزنم و زدم؛ گفتند؛ از تو بعید است!
انگار آدمها از من توی ذهنشان چیزی ساخته بودند که منی ناتمام بود.
این روزها، که از شدت اضطراب، شبیه حلزونی که به صدف شکستهاش پناه برده، قایم میشوم یا وقتی از مبهم و تاریک بودن فرداها میگویم، یا وقتی ناامیدی میچسبد به پوست تنم، آدمها میگویند؛ از تو بعید است!
از تو بعید است خسته شوی، ارشد نخوانی، از تو بعید است غمزده باشی و بمانی، بعید است ناامید باشی و باریکههای نوری که میافتد روی برگهای سبز شفاف انجیریها را نبینی و...
(۱)
242
پیشنویس دوره رو دارم مینویسم و به این نتیجه میرسم که تربیت فرایند دشواریه و مادر، پدر شدن، از چیزی که فکر میکنیم سختتره و فهم و برنامه دقیقی میخواد. حالا تماما بچهها مطابق چیزی که فکر میکنیم هم نمیشن ولی خب خیلی تربیت کردن ترسناکه.
242
پیشنهاد باشرمانه:
در رویاهای تو، در رابطه با یک خانواده چهارنفره است که والدین به چالشهایی میخورند و بچهها تلاش میکنن دوباره یک خانواده شاد بشن.
چی این انیمیشن جالب بود؟
اینکه بچهها روابط و احساساتی که والدین دارند رو بیشتر از چیزی که خود والدین فکر میکنند، میفهمند و دعواها و تعارضات بین اونها، تأثیر مستقیمی بر بچهها داره.
و توی دیالوگهای پایانی ما رو با این واقعیت مواجهه میکنه؛ که زندگی بینقص نیست و ماهم نیستیم ولی هر تغییری هم ایجاد بشه همدیگر رو داریم و زندگی بهتر از اینم نمیشه، حتی تو رویاهات.
به صورت ضمنی به تغییرات دوره نوجوانی هم در یکی، دو سکانس اشاره میکنه.
خواستید ببینید حتما با دوبله ببینید، چون انیمیشنها رو کلا باید دوبله دید. ما از سایت دوستیها دانلودش کردیم.
#انیمیشن.
242
استوریم را یکی از همشهریهایم که قبلترها دوران دانشآموزی توی پایگاه بودیم، ریپلی میزند؛
فائزه، برنامهات برای بعد از دانشگاه چیه؟
سوالی که مدتها از ذهنم پرتش کرده بودم بیرون، از صبح، توی مویرگهای خونرسانی بافتهای مغزم، جریان پیدا کرده. خیلی از سؤالات را نباید از آدمها بپرسید، خیلیهایشان را.
چهطور آدم میتواند برنامهای داشته باشد درحالی که خدا را فسخکننده عزائم شناخته است؟ چهطور کسی میتواند طرحریزی کند، درحالی که بارها یک خشت مانده بوده تا تکمیل شود اما بنایش از بُن فرو ریخته است؟ چهطور میتوانم جسورانه، با چشمهایی پر از هیجان، چیزی را بخواهم درحالی که بارها، خلاف چیزی که میخواستم شده؟ چهطور میتوانم این برهه از زندگیام به این فکر کنم که میخواهم چهکسی باشم درحالی که بارها فهمیدهام، هیچکسی نیستم؟
میآیم جواب پیامش را ندهم، که مدتهاست دایرکتها را چک نمیکنم، مگر همان لحظهای که توی اینستاگرامم نوتیف بیاید و دستکم هرباری که صفحهام را باز میکنم عددهای روی دایرکت به ۱۲ به بالا میرسند که هیچکدامشان را ندیدهام. میخواهم جواب ندهم، اما مینویسم؛ چهطور؟
به جای اینکه بنویسم چرا باید برنامه داشته باشم یا چرا اصلا فکر میکنی باید پاسخی بدهم، مینویسم؛ چهطور؟
و در پس این چهطور، نشدنهای مکرر، مثلِ چنگکی پوستم را میشکافد و پیش میرود.
-ماههای آخر پایتختنشینی.
242
ما اگر شما را نداشتیم، زهوار در رفته میشدیم.
شیرازهمان که در میآمد، ورق ورق میشدیم.
ما اگر از کودکی یادمان نداده بودند، إن کنت باکیا لشیء فبکی للحسین.ع، چشمهایمان را بیهوده تر میکردیم. بگذار برای تو بمانیم، نه تنها ما، که نسل به نسلمان. بگذار روزی دست کودکم را بگیرم و درحالی که دشداشه مشکی به تن کرده با دستهای کوچکش لیوانهای روی زمین را جمع کند و برایت نوکری کند. بگذار برای تو بمانیم که تو، همیشه ماندهای.
حسین.ع. جان؛
دلی و چشم و زبان و تن و روان منی
عجیب نیست بگویم تمام جان منی
هزار مرتبه از ریشه، ریشه کن شدهام
اگر که خم نشدم چون تو استخوان منی
هنوز رشتهی امّید من بُریده نشد
تو تیر آخر جامانده در کمان منی
چراغ چشم تو روشن، چه حاجتی به چراغ
به جلوه و جذبه، ماه آسمان منی
به وعدههای بهشتی نبودهام دلخوش
خوشم تو کسبِ دو سر سود بی زیان منی
242
+1
سلام بر کسی که بر عهد خود وفا کرد.
هر چیزی را آغازی است. وقتی میگویند کسی نظر کردهی حضرت عباس.ع است، دلم پر میکشد. وقتی کسی میگوید گره کارم را حضرت امالبنین.س گشود، سراپا گوش میشوم که لطف صاحبخانه را بشنوم. راستش سالهاست هیچ نذری بلد نیستم جز اینکه بگویم به نیت حضرت امالبنین.س. راستش اصلا بلد نیستم جای دیگری بروم. امشب داشتم ماجرای کربلای امسالم را برای عزیزی تعریف میکردم، یادم آمد چقدر همهچیز در ناباورانهترین حالت ممکن پیش رفت. آن روزها واقعا برایم مسئلهای نبود که با کدام موکب میروم اما همهچیز دست به دست هم داد تا همهی مسیرهای پیش رویم بسته شود جز جایی که گره خورده بود به نام حضرت امالبنین.س، پیش از آنکه قصد کنم پی موکبی بگردم، میخواستم هر قدمی که برمیدارم را به نیت ایشان بردارم و ذره چه میدانست که آفتاب است که او را به سوی خود میکشاند؟
تاریخ اربعین صفرپنج را از تقویم درآوردهام، بارها به این فکر کردهام یک آخر هفته بروم کربلا و برگردم اما صحنههای اربعین امسال را که مزمزه میکنم، در هیچ حالتی نمیتوانم کربلا را ببینم مگر در اربعین.
242
بهارنارنجها شکوفه میدهند و قطرات باران برگهای سبز و شفاف درخت را نرم، میبوسد؛ و من، در آستانهی پنجره به برگهای زردِ نارون نگاه میکنم و از خودم میپرسم خیال شکوفههای عطرآگینِ نارنجها را در کدام یک از رویاهایم دیدهام؟
242
اندوه اگر نامقدس باشد، روشنایی را زالووار، از هر کنج و گوشهای میمکد. وقتی تقلا میکنی سرپا شوی، دستت را میگیرد و در آغوش میفشاردت و پایین میکشاندت؛ و با دستهایش مدام پیرهنی که بافته بودی تا لختی زندگی را بپوشانی، میشکافد.
242
«گرهی نیست که بتوان بازش کرد. نه به دست و نه به دندان. هر چه بدان میپردازی کورتر میشود. گنگتر میشود. بیشتر در هم میپیچاندت. و اگر نخواهی بدان بپردازی و به آن بیندیشی، کلافهات میکند. کلافهترت میکند. جوالدوز به کف پایت فرو میکند. برمیانگیزاندت.»
-در بابِ زندگی؛ از کتابی که اسمش را نمیدانم.
242
موج دریا، تمام گلهای روی پیراهنش را پژمرده کرده بود و ته ماندهی آواز در گلویش شبیه شیون زنی در مرگِ کودکِ زیر آوارماندهاش.
242
وارد مرحله جدیدی شدم، قبلا صبح شنبه ناراحت میشدم که شنبه شده ولی این هفته از امروز عصر ناراحتم که پسفردا شنبه است و فقط فردا از آخر هفته مونده.
242
امروز رفتم پتوس بخرم، گلفروشی نزدیک دانشگاه پتوس نداشت. بعد الان توی تراس دیدم پیازه جوونه زده و گل پیاز داریم. تازه خیلی هم قشنگه.
-روایت خوابگاه.
242
قلب و روح هر انسانی مثل یک حلب مکعبی اگر در گذرگاه زندگی درهم کوفته شده باشد، حکما نیرویی باید باشد که تو رفتگیها را مثل روز اول کند. نیرویی باید باشد که استخوانهای شکسته شده را مثل چینیِ چندهزارساله، بند بزند.
