Doug Rattmann
Открыть в Telegram
335
Подписчики
Нет данных24 часа
+47 дней
+830 дней
Архив постов
اگه فرض بگیریم موجود برتری هم اون بالا هست، میشه با رسم شکل ثابت کرد مذهبیجماعت به هیچ شکلی، به اون اعتقاد نداره. البته این از بدیهیاته و وقت صرف کردن سرش بیهودهست. فقط اصلاحطلبها یا کسانی که میخوان بگن «این اون نیست» عاشق تکرار چنین بحثی هستند. همونایی که طالقانی با سیگار بکگراندشونه.
معمولا همه براشون مبرهن میشه که ماورالطبیعه چاخانه، و سپس بیدین میشن. یعنی اول میگن خدا نیست، بعد میفهمن این دین مارو گیر آورده.
یه عده معدود وجود داره که برعکس میرن. تو یه برههای تازه به اینکه خدایی هم وجود داره پی میبرند، و جوری غرق درش میشن که از دین خارج میشن.
بعضیاشون دیوونههای جالبی هستند.
کسی درباره میلیگلد اگه بگه «کی فکرشو میکرد» باید رسما بستری بشه. این آدم تو بچگی هرچی دست کرده تو پریز یاد نگرفته برق داره، و نورونهای مغزش سوخته.
Repost from اقوال الانعام
عزیزم الان مملکت تخت برای مریض قلبی نداره، بستری چیه؟ به جای این فکرا این سه تا کار رو بکن:
یک. این فکر که دیفالت اینه که زنده باشی رو از ذهنت بیرون کن. تو تعدادی باکتری هستی که مجموعا به خودآگاهی رسیدن. و این غیرعادیه. حالت عادی اینه که دوباره به تعدادی باکتری که خودآگاهی ندارن تبدیل بشی. اگه تو ذهنت تثبیت کنی که تو حالت غیرعادی هستی نظرت درباره همهچی عوض میشه
دو. این فکر که مادر انسانها هستی رو از ذهنت بیرون کن. همه نگرانیها و دلواپسیها برای دیگران و کشور و طبیعت و حیوانات و اینا، به حس مادر بقیه بودن برمیگرده. تو مادر هیچکس نیستی. همه موجودات مادر خودشون رو دارن. اگه مادرشون هرزه باشه معنیش این نیست که تو میتونی جای مادرشون رو بگیری
سه. سعی کن یه مقدار خر باشی. آدمایی که میخواستن انسان باشن، خر از عذاب دراومدن، و اونایی که سعی کردن خر باشن نهایتا انسان مناسبی ازشون دراومد. خر بودن با خریت فرق داره. خریت تعطیل کردن عقله. ولی خر بودن استفاده از عقله برای پیدا کردن یه راه زندگی کردن، که متناسب این باشه که وقتت کمه. الان خیلی مواظبی. و این متناسب با وضعیت کسی که قراره به زودی به تعدادی باکتری که خودآگاهی ندارن تبدیل بشه، نیست.
Hope it helps
با تمام نقاط قوت و ضعف، به عنوان اولین کار چیز جالبی درآمد و اینم تمام شد. تبریک به تمام دست اندرکاران.
هرکسی از قبل یه صندلی رزرو کرده برای زمانی که به زندگیش پایان بده. کیه که بهش فکر نکرده باشه.
شبا خوابم نمیبره چون فکر میکنم اگه دوست داشتنی بودم شاید اون صندلی رو رزرو نمیکردم. به اندازه کافی غمگین هستم تا با آدما مهربون باشم، ولی این دوطرفه نیست. میخوام بگم «تو واقعا زیبایی انگار از آسمون اومدی» و بعد بتونم برم. چنین چیزی خوشایند کسی نیست، چون گفتن «دوستت دارم» باید پشتش مسئولیت رابطه پذیرفتن رو هم داشته باشه. چنین چیزی از دستم برنمیاد. چیزی بیشتر از دوست داشتن آدما از دستم برنمیاد. نمیتونم مفید باشم تو زندگیشون، همراهیشون کنم، بگردونم و بخندونمشون. فقط میخوام حرفم تو گلوم گیر نکنه، و ته تهش اونارو بابت خوب بودن در آغوش بگیرم.
تکههای پازل دور از هم قرار گرفتن. لازم نیست فاصله فیزیکی زیادی بینشون باشه. ما فیزیکی بهم نزدیکیم و مایلها از هم دوریم. اونقدر دور که نمیتونی چهرهمو زیر سایهش ببینی. سایه این عنکبوت نامقدس، که دائم داره زندگی رو تف و لعنت میکنه.
چیزی که این وسط داره از دست میره، خود زندگیه.
هرچی متفکرتر، هرچی عالمتر، انتقادیتر؟ از زندگی متنفرتر؟ خوشیهای معمولی یک زندگی زیبا براش مسخرهتر؟ رو چه حسابی؟
میتونستیم برا هم آدمای بهتری باشیم، ولی من اون صندلی رو خیلی وقته رزرو کردم، و زمانی که باید روش بشینم هی داره نزدیک و نزدیکتر میشه.
میگفت در مسیر پل میرم حتی اگه یکی لبخند بزنه برمیگردم.
تکراریه.
میرم رو صندلیم بشینم، و فقط کافیه یکی بگه «لازم نیست انقدر خودتو اذیت کنی». توقعاتم پایینتر از حد معموله.
برام مهم نیست چرا خودتو نشون نمیدی. آدمات نمیخوان من اینجا باشم؛ تو بخواه. اگه وجود داری صخره من باش. امشب رو شبان من باش. داوود رو ول کردی، منو ول نکن. فرزندتو رها کردی، منو رها نکن.
اگه دوسم داشته باشی، برات سرود میخونم. محراب آماده میکنم و مذبحی میسازم. در سرود تو عظمتت رو جشن میگیریم و هر چرندی که باهاش حال میکنی. دستمو ول نکن.
زندگیمو ول نمیکنم.
قول میدم.
یاد آخرین متن یکی از دوستانم افتادم که ماههاست دستگیر شده.
آخرین قلهای که میشه انسان بهش تکیه کرد دوست داشتن آدمهاست. اگر خدایی وجود نداره چرا انسان هارو عاشق نشیم؟ چرا به جای اخلاص برای خدا اخلاص برای آدم هارو جایگزین نکنیم و تلاش نکنیم که آزاد بشن. این قله شاید آخرین قله ای باشه که میتونید قبل ناخواسته له شدن بهش برسید. له شدن تو مسیر رسیدن به این قله زیباترین و ماندگارترین له شدنه. طوری که عصاره وجودیتون تمام کوه رو در برمیگیره و از عصارتون لاله میشکفه.
آیا بخوانیم؟
فعلا معتقدم نوشتههای واقعا خوبی هستند ولی بهترشم میشه پیدا کرد. خوندن اینم خالی از لطف نیست قطعا. منتها چندتا از داستانها داستان کوتاه نیستند، بلکه فصلهایی جدا شده از یک رمان بلند هستند. پس کاربردش این میتونه باشه که اگه خواستی به کسی جان استنبک رو معرفی کنی اینو بهش بدی تا چندتا چیز کوتاه ازش بخونه حدودی دستش بیاد ازش خوشش میاد یا نه.
دروغ چرا، ما که لذت بردیم.
در ابتدای کتاب چندصفحهای درباره معرفی نویسنده هست، و چند صفحه هم درباره سخنرانیش هنگام دریافت جایزه نوبل ادبیات. کمی جالب بودند ولی نه اونقدری که skip نکنم. سپس چند داستان کوتاه از نویسنده رو به روی ما قرار میگیره:
۱. «مولی مورگان و پدرش»: یک داستان معمولی، فضاسازی روستایی و کمی اتمسفر آرام. پایان مبهمی داشت برام، که بعد کمی درگیر شدن تازه دوزاریم افتاد به به عجب پایانی. داستان درباره یک دختر ۱۹ سالهست که اولین شغلش یعنی معلمی رو در یک روستای دورافتاده شروع میکنه. مدتی اونجا میره میاد، تا اینکه یه روز از یکی میشنوه کارگرش خیلی داره اذیتش میکنه. صفاتی که از کارگر گفته میشه کمی شباهت داره به صفات پدر کرکتر اصلی داستان که سالهاست غیبش زده. حتی آخرشم مشخص نمیشه واقعا باباش بوده یا نه، دختره میزاره میره. کمی پایان عجیبی بود، بعد دیدم اوه، تو داستان دختر همیشه از تصوری که از پدرش داشت انگیزه میگرفت و جلو میرفت و حاضر نبود این تصویر ذهنی رو خراب بکنه از آدم مستی که دیده. حتی نرفت بپرسه که واقعا باباش هست یا نه، ریسک نمیکنه، چون حفظ اون تصویر ذهنی براش اولویت بیشتری داره. اینم توجیه میکنه رفتار کمی تندش با بیل وقتی موضوع باباش باز میشه. ما که لذت بردیم.
۲. «چگونه دانی که از جنگ بازگشت خود را وارث یافت و سوگند خورد که بی پناهان را یاری دهد؟»: ظاهرا این فصل اول یک رمان دیگه هستش. دقیق نمیدونم نشر نگاه داره چیکار میکنه. من ابتدا فکر میکردم اینا داستان کوتاه هستند. به صورت کلی اسم حماسی این فصل با دو کرکتر دائمالخمرش یک تضاد جالب ایجاد کرده، پیامش حدودا پیداست. هرچند چون یک فصل از کتابه که برش خورده خیلی نباید دنبال این باشی که متوجه بشی. فضاسازیشو دوست دارم.
۳. «تدفین پدربزرگ»: منتخبی از «خوشههای خشم» هستش. تا اینجا بهترین داستان بود از لحاظ معنایی. درباره یک خانواده که در بین سفر پدربزرگشون رو از دست میدن و باید خاکش کنن. عالی.
۴. «خطاب»: عجب دیالوگهایی. غم آدم کمی گین میشه. حس میکنم چیزی ندارم که دربارش بنویسم. یک ایده در ذهنم روشن کرد.
۵. «بوی خوش و خنک برف»: آخرین صحبتهای دادگاه اعدام یک مجرم. آخ.
۶. «چراغی دیگر»: زیبا.
مزمور شمارهٔ ۵۸، آیهٔ ۱۰« مرد عادل چون انتقام را دید شادی خواهد نمود. پایهای خود را به خون شریر خواهد شست.»
مزمور شمارهٔ ۲۵، آیهٔ ۳« بلی هر که انتظار تو میکشد، خجل نخواهد شد. آنانی که بیسبب خیانت میکنند، خجل خواهند گردید.» تا مزمور ۶۸ خوندمش و معرفی میزارم. وقتی از ۶۸ تا آخرشم خوندم اگه نکته دیگری بود تو یه پست دیگه اضافش میکنم. به درد این نمیخوره که مثل رمان پشت هم بخونی، چون خیلی از دعاها شبیه هم هستند و خسته میشی و جاهای خوبش رو ممکنه رد کنی. خوندن چنین کتابهایی به این شکل خوبه که همیشه کنار گوشه خونه باشه و به صورت روزانه چند صفحهای خونده بشه. در کل برای مخاطبی که علاقهای به کتب دینی یا اسطورهشناسی نداره پیشنهاد نمیشه. این و این هم خالی از لطف نیست.
