ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

motif

motif

Открыть в Telegram

جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوان‌های دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
268
Подписчики
-224 часа
+187 дней
+3730 дней
Архив постов
photo content

‏لمَن هذا القلب الذي يخفقُ في قلبي؟ این قلبِ کیست که درون قلبم می‌تپد؟ ‏ ـ آدونیس

اصلا بیا ساده حرف بزنیم، چقدر طول می‌کشد دست‌های تو مالِ من باشد؟ - عباس معروفی

برای خوش‌بخت بودن، نباید بیش از حد به دیگران پرداخت. ـ آلبر کامو

«صبح روز نهم بود، نهم اسفند » در شبی که از پیش گذشت و نیمه تاریک زندگی را روشن کرد، خدیجه‌ی مینابی بر دامان همسایه می‌خندید و با خنده‌هایش دل غم‌ را پرپر می‌کرد. ـ خاله خدیجه فردا با وفات حضرت خدیجه من و شما هم وفات می‌کنیم. طنین حرف‌های کودکانه‌اش سکوت خانه را می‌شکست و خنده‌اش حرف‌هایش را به چنگ می‌گرفت. نفس خورشید که گرم شد، خدیجه زمین سنگی‌ها را رژه می‌کرد و به مدرسه می‌رفت؛ اما افسوس که آن روز مدارس به دلیل آلودگی هوا و سرما تعطیل نبودند. تیک‌و‌تاک ممتد عقربه های ساعت از یک‌دیگر پیشی می‌گرفتند و کلاس‌های درس، مشق وطن را بازتاب می‌کردند، میان صدای معلم‌ها و کودکان مزین به شیطنت، صدایی مبهم، آرامش روز را در هم درید. موشک‌های صهیونی امان از کف داده بودند، طاق دل‌شان را با مرگ کوک کرده و بر سر طفل‌های قد و نیم‌قد مینابی زوزه مرگ می‌کشیدند. دخترکان و پسرکان، بهت‌زده می‌دویدند و کلاس را به مقصد نمازخانه وداع می‌گفتند؛ اما کودکانی زیر آوار مانده بودند، معلمی جسم‌ کوچک فرزندانش را به جان گرفته بود و سپر بلا شده بود، هرچند موشک‌ها و بمب‌ها دیگر «بچه» نمی‌شناختند و مدرسه را چون قتل‌گاهی برهم می‌کوفتند. سگ زردی که عمری جان کودک‌های بی‌پناه را به دندان گرفت و خون‌های ریخته بر دامانش را لیسید، حال تن سهمگین فرزندان ایران را خراشیده. روزهای دیگر برای وطن بی‌معنی آمد. روزهای ما در صبح روز نهم اسفند هزاروچهارصدوچهار جای‌مانده بود؛ روزی که طفل‌های معصوم هدف قرار گرفتند و چهل روز است مادران و پدران میناب شب را در گلزار شهدای میناب، در کنار مقبره تکه‌پاره‌های جان‌شان صبح می‌کنند و اشک صورت مادرها را می‌بلعد و غم سهمگین جان‌گیر، کمرها می‌شکند و زانوان سست می‌کند. پدرها بغض ها را قورت می‌دهند و ناگاه اشک پدری فرو می‌ریزد؛ پدری که پس از چندین سال خون‌دل خوردن فرزندش را به آغوش کشید و حال روزهای نبودن را به دوش می‌کشد. در این نقطه‌ی تاریخ و جغرافیای زمین، همه و همه سوگوارند؛ حتی ابرها، به داغ دل ما عزادار شده‌اند، شب را تا صبح و صبح را تا شب می‌بارند و هیچ یک به اندازه مادرها و پدرهای مینابی خون نباریده‌اند و هیچ، این‌قدر سرشکسته و خمیده نبوده‌اند. اما عزیز مینابی من، نامه‌ای به اختصار از شرح دل خویشتن دارم. « عروسک‌های پرپر شده‌ی مینابی، بارها نامه نوشته و جانم گریسته‌ است؛ اما اگر امروز دست به دامان قلم شده‌ام و صداها را به گوش می‌نشانم، تنها از اندوه فراق‌تان و غم لانه گزیده است. ای کاش‌های زندگی آنقدر زیاد است که تمام ای‌ کاش‌هایم را در شبی جای گذاشتم و تنها زمزمه روزهایم جان رنجیده و تن زخم خورده‌ی شماست. « ای کاش زندگی شما در این نقطه لاابالی تاریخ پایان نمی‌گرفت، ای کاش دل‌های مادرانتان رنگین و لبخندهای پدرانتان استوار می‌ماند، ای‌کاش همچنان شیرینی گیلاس میان صحبت‌های کودکانه‌تان گم میشد و ای‌کاش آن شب، صبح نمیشد؛ تنها شبی که تمام عالم به شب ماندنش رضا می‌دهند» و در آخر هر چند سالی که از این روزهای بمباران شده بگذرد، ایران دیگر شنبه و جمعه ندارد؛ همه در صبح روز نهم اسفند جای مانده‌ایم. پ.ن: دیالوگ از خدیجه درویشی، یکی از بچه‌های شهید میناب است #مه‌جان (اینو چندماه پیش نوشتم، ولی چون اینجا نزاشتم الان گذاشتم)

«در فراز و نشیب» روزهای مدرسه جان‌گیر و جان‌ده شده‌اند. هر ورق از ساعت، تنها به پاس یک اخم و تخم از معلمی می‌گذرد و یک خمیازه‌ی حبس شده‌ی ما. گاهی گچ بر دیوار نیز به ستوه می‌آید و از ناهنجاری نابه‌سامان کلاس درس غش می‌کند؛ البته گمان می‌برم که او نیز نقش بازی می‌کند؛ قر و غمزه آمده و تله‌ای برای خنده و آزار شده. اما گاهی ساعت میان چشمان گیرای معلم فیزیک، گردی دل‌نشین ان‌ها یا ما بین خنده‌های ریزش و «دخترم»‌ گفتن‌های معلم زیست می‌ایستد؛ تپش‌های قلبش ناموزون و به قصد جان می‌گذرد. تیک‌و‌تاک ساعت که ناهموار می‌شود، صدای آب‌های جاری از ته کلاس به صدا می‌آید. سرایه‌دار مدرسه تی می‌دهد و عصا قورت داده غرغر می‌کند. مردی¹ برای همیشه کنج امن کلاس می‌ماند و رویاهایش را در خواب می‌چیند، ثنا کنار او نگهبانی معلم را می‌دهد. گه‌گاهی میان شلوغی‌ها و سردرگمی‌های درس، ریحانه با لبخند و چشمک میزبانی می‌کند و حال خوب به دلت می‌کارد. هنرمند و کیمیا ریز به ریز به جزییات می‌خندند، احمدیان و هستی اما آرام‌تر... شهبازی و اسدزاده گاهی سروکله زده و بیشتر اما دوستند. #ادامه‌دار #مه‌جان #روزینه

اگه تمام روزت رو توی بازار ماهی‌فروش‌ها بگذرونی، حتی اگه دست به یه ماهی هم نزنی، آخر روز بوی ماهی میدی. ولی اگه تمام روزت رو توی یه عطر‌فروشی بگذرونی، حتی اگه هیچی هم نخری، وقتی بیای بیرون بوی خوب میدی. محیطت، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی، روی تو اثر می‌ذاره. با آدمایی که دائم غر می‌زنن بگردی، کم‌کم همه‌جا فقط منفی‌ها رو می‌بینی. با آدمایی که همیشه بهونه میارن باشی، خودت هم برای تغییر کردن بهونه پیدا می‌کنی. ولی با آدمای اهل عمل وقت بگذرونی، خودت هم دلت می‌خواد دست به کار بشی.
ـ محمد وظیفه شناس

تصمیم دارم صدام رو ضبط کنم؛ یه صدا برای بعد از مرگم. هنوز فقط جمله‌ی اول این پادکست دل‌انگیز رو می‌دونم: «من واقعا تلاشم رو کردم»

قوی‌ترین نسخهٔ تو، زیرِ همون عادت‌هایی دفن شده که از شکستن‌شون می‌ترسی.
ـ محمد وظیفه شناس

photo content

اما این بار به‌جای امتحان، مرا نجات بده پروردگارم.🤝✨
اما این بار به‌جای امتحان، مرا نجات بده پروردگارم.🤝✨

هرروز جهان است و فرازی و نشیبی این نیز نگاهی است به افتادن سیبی در غلغله جمعی و تنها شده‌ای باز آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی آخر چه امیدی به شب و روز جهان است؟ باید همه عمر، خودت را بفریبی چون قصه آن صخره که از صحبت دریا جز سیلی امواج نبرده‌ست نصیبی آیینه تاریخ تو را درد شکسته‌ست اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی! - فاضل نظری

‌ زندگی با همدمِ نااهل، جان فرسودن است... ـ فاضل نظری ‌

+1

بنظرم تقریباً همه چی فراموش میشه جلوی فراموش شدن اکثر چیزا رو نمیشه گرفت و حتی معمولاً خود فراموش کردن هم رو فراموش می‌کنیم ، حتی شاید خود این پیاما و خود این چنل صرفا برای اینه که کمتر فراموش کنیم؛

یهو به خودت میای می‌بینی دیگه رو خاک وجودت نه گلی هست نه درختی.

ولی من واقعا خوشحال شدم از این پیام>>>>>>> بوس به شما😭🎀

Repost from N/a
^او عزیز کوچ کرده‌ی من در این دیار بود^ جدی عاشق ذهن پرمحتواتونم:)) خواهش میکنم هیچوقت از اینکه بنویسی خسته نشو؛ تو دقیقا می‌دونی کلمات رو چجوری کنار هم بچینی.

این موضوع برام دردناکه، چون خاطراتی که دوست دارم فراموش میشن...

تاحالا با این قضیه مواجه شدین که دارین خاطره‌هاتون رو فراموش می‌کنید؟ یسری از خاطرات رو دوست ندارم فراموش کنم ولی الان دیگه جزییاتی ازشون یادم نمیاد... بنظرم باید هرچه زودتر شروع کنم به نوشتن، هرچند ساده.