motif
Открыть в Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
279
Подписчики
+2924 часа
+187 дней
+4230 дней
Архив постов
279
دوست داشتن، جرعت خطر میخواد عزیزکم. اگر میخوای پشت دیوار قایم شی، لطفا از همین الان این راه رو برگرد؛ ما هیچکدوم لایق بلاتکلیفی نیستیم.
279
این جانِ من، این روحِ خسته، دیگر مالِ خودم نیست. زندانیِ عهدی شده که در اوجِ ناچاری به او دادم. هر نفس که میکشم، سنگینتر از قبل است، انگار که نه هوای تازه، که غبارِ اندوهِ او را به درون میفرستم.
نگاهم به افقِ دود گرفتهی آسمان خیره مانده، جایی که شاید آخرین ردّی از او را بتوان یافت. اما جز سیاهیِ بیانتها، چیزی نیست. این تن، تنها پوستهای است برای روحی که در حسرتِ او میسوزد. شبها، کابوسِ رفتنش جانم را میفشارد و روزها، سکوتِ تلخِ نبودنش را فریاد میزند. این جانِ باخته، در این دنیایِ بیرحم، تنها بهانهای است برای زنده ماندن، تا شاید روزی، در دیاری دیگر، بتوانم جانِ او را به او بازگردانم، یا شاید، در آغوشِ ابدیِ خاک، آرام گیرم.
ـ 301
279
کاش عروس دریایی بودم؛ خوشگل، نرم، بدون قلب، بدون مغز و تا حد مناسبی سمی💅
جایی خوندمش و جالب بود.
279
غروب نزدیک است؛ غروب یک زندگی، یک تن، یک خنده.
تمام آنچه میماند تنها تصویری از چشمان امیدوار اوست؛ امیدی که از یک آبراهه کوچک دمدمکی به میان جان سرک میکشید مینشست کنج قلب اما دیگر حتی امید هم سیاه شده، در تاریکی غرق شده است و به انتظار نجات دهنده است؛ او نیز زندگی را باخته.
غم سرد شده، دیگر آغوشش طعم مرگ ندارد، طعم گس خون میدهد، خون یک جسد...
دیدگانش رو به سیاهی و تیرگی گیسویش سپید شده، از تمام جهان همین خمیدگی و سپید مویی را به ارث برد.
از تمام سحرها جای ماند و تمام شبها را غرق شد.
او یک غرق شده بود؛ غرق فکر، رویا، خیال...
و غریق نجات دیر کرد، خفه شد.
به وقت CPR تنها کلمات، خاطرهها را فریاد میزدند و نفس از هجوم این تازیانهها میگریخت، اکسیژن هم طاقتش طاق شده بود.
ـ سبز
#مهجان
(بداهه)
279
همه آنچه بر تو گذشت، فقط
خاطره نشد؛ نگاهت را عوض کرد،
فهمت را عمیق تر کرد و از تو
انسان کامل تری ساخت...
