ᴹᵉᵗᵃˡ ¹²⁰ ᴰᵃʸˢ ⁱⁿ ᵀᵃᵇʳⁱᶻ
Открыть в Telegram
288
Подписчики
-124 часа
-17 дней
+3530 дней
Архив постов
برایت نمینویسم ک دلتنگم اما به ترانهای ک تورا یادم میآورد بار ها تا صبح گوش میکنم.
آویزون شدم از بالکن، کف پام سرد، دستام شل، بهم میگه بپر
ولی من قبل اینکه بسپارم خاطراتو به باد
میمالم پوز همه ظالما رو به خاک
نمیدانم بادها از کجا میآیند ، ب کجا میروند اما
به موهایت ک میرسند ، تا همیشه راهشان را گم میکنند.
دوست داشتن را در چشمانی جست و جو کن که حتا وقتی بسته است رویای تورا میبیند.
از زبان شخصی که روزهایش را به سختی ادامه میدهد مدتیست حس میکنم با چیزی فراتر از توانم درگیر بودهام... انگار کِسالتی عمیق دارم. کِسالتی ناشی از هرروز جنگیدن با خود ، و بارها شِکست خوردن از خود. این روزها زندگی طوری میگذرد که حتی بیهیچ حادثه تلخی ، میشود سالها غمگین ماند. شاید اَشکی نریزم و وانمود کنم همه چیز عادیست ، شاید قَدمهایم را ادامه دهم ، اما در دِل ، زخمی جانسوز را حمل میکنم و نقابی از بیخیالی به چهره زدهام. تَنَم پُر از زخم است ، اما هنوز ایستادهام ، و اما زخمهایم روزی از درد به یادگاری بدل خواهد شد ، و آنچه باقی میماند نه رَنج ، بلکه قدرتیست ک از دِل رَنجهایم جوانه زده...
از تموم حرکتهای بعدیم وحشت دارم، چون سابقهی سورپرایز کردن من توسط خودم خیلی زیاده.
