کولیآنا🃏'
Открыть в Telegram
اضمحلال سابق' https://t.me/HarfChatBot?start=524363174f36 نقلی و نقدی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
231
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
+130 дней
Архив постов
235
آی! تو میکروب وجودی
در من رخنه کن برای کشتن
گر چه آن سوی عدم هم روشن ننماید
اما مرا بکش
بکش!
بکش!
تا این دفتر دیگر از چرندیاتی پر نشود که یا مدح توست یا ذم تو.
235
استسقای خون داریم.
گر چه [ با در نظر گرفتن عبدشان ] خون خوک چرک زده و مریض است، اما بر استسقای ما میافزاید.
از پوستین تا مغز استخوان اینها را زنا گرفته، حتی خوی حیوانی نیز شرمسار آدمیانی چون اینان میشود.
میگویند که سیاه منویس. آخر نقطهای سفید بر ظلمت عاقبت ما مانده مگر؟
میگویند حکمتمان را قلم تقدیر رقم زده. حق با آنهاست. خداوند منان از تفالهی استخوان هایمان جوهری سرخ و رسا خلق کرد و در میخانهی آسمان، مدهوش و مجنون سرنوشت ما را در پیالهی نگون بختی نگاشت.
چه میدانم،
آیه ای نازل کنید، دعا کنید، خطبه بخوانید، باغی سیب برایش شخم بزنید تا بلکه دست از سر تیله بازی با این کرّهی خاکی بردارد.
-کیانا
235
نشسته در کورسوی نیمه شب
طنین آشوبی تیره تب
من و پوچ و بغض خفته در تنگنای واژه
سر از پا نمیداند دردی چموش و خیره سر
نطفه هامان سراپا مرگ
وصال هامان سراپا ترک
ناگه در دلم میلرزد نگاه طفل معصوم درونم
ولی او سال هاست مرده
من نیز بی تغییر
همان نامدار مرسومِ حرومم!
[میکشد فریاد]:
که چرا درد میکند عصمت پاکم!
ز دست کار های شرمگینت تابناکم!
چرا زاده نشده این چنین تحت خروار ها خاکم!
چرا من
چرا من را در اوج شادیام کشتی؟!
چرا قلبی چنین حایل ز عشق را
چرا پروردی و قلب مرا در وادیام کشتی؟!
مگر دیوی
مگر بچه کشی
مگر وجدان نداری تو!
بده پاسخ مرا هان دیوِ غولآسای بی وجدان!
خموش و گنگ با بُهتی به جامانده
نگاهی سرد بر این لاشهی وامانده
سر به زیر و چشم به نم
شاکی از این تنها ز جنگ خودخوری مانده
زیر لب زمزمه ای با لب پاره:
چه گویمت ای نازنین طفل بیچاره
شاهد نبودی تو مگر بر سهمناکی زمانه؟
ندیدی مگر
ندیدی این زمستان خون میبارید؟!
ندیدی این تابستان خون میتابید؟!
مگر کوری
مگر کر بودی ای خُردِ قربانی
عدالت را به پا خیز!
منِ سرباز روبهرویم تاخت گردانی
و من با دست خالی، فاقد از هر تیر و قنداقی
چه میکردم؟!
جهنم دره ای بود زندگانی!
در آن سنگینی پوچی و اخمی بس طلبکار
عدلِ مرده ، ذوقِ مرده ، خشمی غلطبار
نه او دم میزند
نه من بازدمی دارم
زوجمان خاموش.
آری طفل جگر گوشهی مظلومم
آری جوان جگر گوشهی محرومم
سهم تو لب گزندی دلبرانه بود
سهم تو عروسک بازی کودکانه بود؛
نه آویخته ز نخ عرش کثیف،
که گردانت به هر سو که میخواهد
بدان هان!
در اینجا سراپا غم میباشد
عدل میخوابد
درد میسابد
در اینجا ماتم میتابد
آری،
در اینجا مرگ جوانان، پیر میباید.
-کیانا
235
مسلمونی نوشته بود کوروش اگر کبیر بود نیازی به صفت نداشت، با گفتن نامش مردم به بزرگیش پی میبردن
جواب داده بودن الله اکبر😂
235
خشمی سرد شده، خاکستری سنگین؛ با اینکه شعلههای خشم در دلم یخ بستهاند اما حال سنگینی خاکسترش روحم را سابیده و از رنگ و رو برده.
این زمستان ارگ بمی بود سهمناک که جان تمامی ما را در قبرستانی از امید مدفون کرد.
داغمان دیگر خوفناک شده؛ خوفی از جنس عبور، عبور حتی از سرزمین مادریمان.
آزادمنشی ما به قعر نهیلیسم پیوست و از هیچ هم، چیزی کم شد. آیا عدم راه رسیدن به معناست؟!
و قسم به عدم که ما معنا را نبش قبر کردیم و چیزی جز جنازه خداوند ندیدیم.
دیگر نمیدانم ظلم را بپرستم و یا عصمت را
شاید صنم ما فلاکت زدگان همین وقاحت باشد.
کسالت ما کهکشانیست، این مقدار از عدم در دلمان جای نمیگیرد.
کاش عطوفتی در تقدس آن بیچارگان نیز وجود داشت.
شاید این موجود آسمانی از عفت ما به ستوه آمده باشد،
آخر یک گله گرگ گرسنه برای شکار جنین آهو؟!
به خشم خدایتان قسم که ما زین پس خرد را تقدس شماریم!
به پروردگار رجیم قسم که کنون ما رحمان و رحیمایم!
سجده مارا مچالگی از درد مبدل کردید و رکوعمان را خمیدگیِ ندامت از آزادگیمان.
ننگ بر ما که جز جوهر خودکار گلوله ای نداریم و عار و نفرین بر شما که داغمان را جاودانه کردید!
-کیانا
