کومورِبی🌿✨
Открыть в Telegram
•کومورِبی در زبان ژاپنی به معنای نور خورشید است وقتی از لابلای برگ درختان می گذرد🌿✨ •گوشه ای از حال و هوای من https://telegram.me/ProChatsBot?start=sc-ojaLkrlS7n
БольшеИран122 485Категория не указана
1 162
Подписчики
-424 часа
+2507 дней
+44130 дней
Архив постов
1 162
گفت: «مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
سال بلوا - عباس معروفی
1 162
Repost from روانیار✨️
آرامتر ادامه دادن،
هنوز ادامه دادنست.
گاهی تنها کاری که از دستمان برمیآید این است که سرعت را کمتر کنیم، اما مسیر را نگه داریم.
تابآوری دقیقا در همین لحظهها شکل میگیرد.
1 162
از هر دو جوانی که به آشپزخانه اژی دهاک (ضحاک) فرستاده میشدند، آشپزها یکی را فراری و به آن سوی کوه ها میفرستادند. آن ها در آنحا لشکری شدند و به وقت قیام علیه اژی دهاک به فریدون پیوستند.
1 162
صبوری کن رفیق؛
یک روزی هم حالِ ما خوب میشه، قرارِ بجای کلی آدمِ نشناخته بخندیم و شادی کنیم.
1 162
آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان میساید. و ما در پای البرز به پای ایستادهایم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛ با لبخند زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند؛ آرش باز خواهد
گشت....
#بهرام_بیضایی
1 162
+حالت چطوره؟!
-جنگ جویی خسته ام ، بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش..
1 162
بسیار فهمیدم آدم می تواند هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد؛ اما با اندوه، غم و زخم او قلبش هزاران تکه شود و هزاران بار فرو بریزد.
1 162
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به زانکه طُفیل خوانِ ناکس بودن
با نانِ جوین خویش حقا که بِه است
کالوده و پالوده هر خَس بودن
•خیام
1 162
گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم.
روزها در راه، شاهرخ مسکوب
1 162
از صبح که فهمیدم تو دیگه نیستی صدای سوت ی لحظه از مغزم خالی نشده، چقدر تو عاشق زندگی بودی رها...💔
1 162
Repost from le vent nous portera
عاشق سینمام چون عاشق انسانهام. چون عاشق نگاهکردن و تماشای زیستن و وجودداشتن انسانهام. چون عاشق کالبد و جسمیام که به شکلی شگفتانگیز هزاران هزاران هزاران هزار احساس و افکار و عواطف و هورمون و سلول و هر چیز دیگر زیستی رو در خود جا داده و دارای هزاران لایهس و عمقی دیوانهکننده داره. عاشق تنی هستم که ترَک بر میداره، میشکنه، زخمی میشه، ردهای بیانتهایی رو بر روی خود به جا میذاره، خم میشه، مچاله میشه، هزاران حالت متفاوت رو به خودش میگیره و نمیتونه بدون تاثیرپذیرفتن و واکنشنشوندادن از مسیر و عواملی گذر کنه. عاشق اون هر کالبدیام که کاملا منحصربهفرد از دیگری راه میره، مینشینه، میرقصه، دستش رو به درون موهاش فرو میبره، با گردن کجشده خیره میشه، قوز میکنه و در خود فرو میره، میلرزه و میدوه و به آغوش میکِشه، دستها رو مشت میکنه و با چشمهای بسته فریاد میکشه و از تمام دنیا شاکیه. عاشق اون بدنیام که نیازمنده؛ نیازمندِ یک آغوش، یک لمس، یک پیوستن، یک همنشینی، یک نوازش، یک قطره. عاشق اون جسمیام که پُر از قصه و داستانه؛ تکتک روزهای زیستنِ بر روی زمین رو به روی خودش جا داده و پُر از رد و اثره. پُر از سوختگی و زخم و ترَک و کبودی و انعکاس و جوش و خال و مو و نشانی و طبیعته. عاشق سینمام چون عاشق انسانهام؛ چون عاشق تماشای زیستنِ کالبد و جسم و تن و بدن انسانهام.
1 162
چه جوانانی اسماعیل، می بینی؟ چه جوانانی!
بسیاری شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده اند....
1 162
«خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.»
•سوگ سیاوش
#شاهرخ_مسکوب
