بیجواب!
Открыть в Telegram
383
Подписчики
-2224 часа
+877 дней
+18830 дней
Архив постов
384
من دوست ندارم حق با من باشد. نمیخواهم حتى کسی از من عذرخواهی هم بکند. فقط مرا ول کنید بگذارید راحت باشم. من نمیتوانم با قسمتی از شما که نمیداند چه میخواهد بجنگم.
فريدا كالو
384
گفتم ای دل، نروی؟ خار شوی، زار شوی
بر سرِ آن دار شوی بی بَر و بی بار شوی
نکند دام نهد؟ خام شوی، رام شوی
نپَری جلد شوی، بی پر و بی بال شوی؟
نکند جام دهد؟ کام دهد، از لب خود وام دهد؟
در برت ساز زند، رقص کند، کافر و بی عار شوی؟
نکند مست شوی؟ فارغ از این هست شوی؟
بعد آن کور شوی، کر شوی، شاعر و بیمار شوی؟
نکُنَد دل نکَنی، دل بکَنَد، بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟
برود در بر یار دگری، صبح که بیدار شوی؟!
مولانا
384
هنوز نمردهایم، ولی داریم به سرعت میگندیم. چه کسی در این وضعیت نیست؟ همهمان مسافر این کشتی سوراخ هستیم، دلمان هم خوش است که زندهایم.
چارلز بوکوفسکی
384
امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم
تو خوب تر ز ماهی، من اشتباه کردم
دوشینه پیش رویت آیینه را نهادم
روز سفید خود را آخر سیاه کردم
هر صبح یاد رویت تا شام گه نمودم
هر شام فکر مویت تا صبح گاه کردم
تو آن چه دوش کردی از نوک غمزه کردی
من هر چه کردم امشب از تیر آه کردم
صد گوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم
صد ره به خون تپیدم تا یک نگاه کردم
چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد
گر وعده عطایش عمری گناه کردم
من هر غزل که گفتم در عاشقی فروغی
یک جاگریز آن را بر نام شاه کردم
شاه همه سلاطین، شایسته ناصرالدین
کز قهر دشمنش را در قعر چاه کردم
فروغی بسطامی
384
اگر یار مرا دیدی به خلوت
بگو ای بیوفا ای بیمروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو
نخواهم دوخت تا روز قیامت
باباطاهر - دوبیتی شماره ۳
384
جایِ مانده از دستها، مثل اعترافیست که پوست فراموشش کرده اما روح هنوز هر شب، در تاریکی، آن را با لرزِ شرم و حسرت از نو میخواند. •|مینا
384
غریبی بس مرا دلگیر دارد
فلک بر گردنم زنجیر دارد
فلک از گردنم زنجیر بردار
که غربت خاک دامنگیر دارد
بابا طاهر - دوبیتی شماره ۳۱
384
مُرده باد شاعری که رازِ نیزه و خون را نداند؛
زنده باشی تو که رازِ سنگر و ستاره را هم میدانستی!
رضا براهنی
