مخرب
Открыть в Telegram
نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
258
Подписчики
-124 часа
-67 дней
+4030 дней
Архив постов
257
Repost from N/a
اختلال گسستگی هویت (DID)
یک اختلال واقعی و شناختهشده است که در آن گسست شدیدی در هویت، حافظه و احساس یکپارچگیِ خود ایجاد میشود. فرد ممکن است احساس کند بخشهای متفاوتی از هویت یا شخصیتش وجود دارند و گاهی نسبت به بعضی اتفاقها یا رفتارهای خودش شکافهای حافظهای داشته باشد. این اختلال معمولاً با تجربههای آسیبزای شدید و تکرارشونده ارتباط دارد.
https://t.me/destructive_kj
257
من از خدای خود شرم دارم، شداد خدا پرست در ظاهر است در بطن دنبال آزادی بی دین می گردیم نه بر بنا کردن بدبدختی ها
257
Repost from N/a
شدادِخداپرست
بهشتش را از استخوانِ آدمی ساخت و بر دروازهاش نوشت :
«اینجا خدا را میپرستند.»
من اما
در خرابههای همان بهشت
دنبال خدایی میگشتم
که هنوز
صدای گریهی آدمها را میشنید.
257
Repost from N/a
مارا از یاد مبر
ما که تازه معنای عشق را فهمیده بودیم
و بیرمق به دنبال کشف حیات
قهوههایمان را توی سینک خالی کردیم
در تمامیت چهارده سالگیمان
با امیدواهیِ مضحک روزها را سپری کردیم
عاشق شعر شدیم و با شعر زنده ماندیم
که اگر این چنین نباشد زندگی
پس چگونه باشد؟
به احتمال غوطه ور شده در دود اتومبیلها-
خفه شده زیر کرواتها مثل گردن-
بسته شده مثل دکمههای پیراهنت-
که اگر اینها را ما به شاعرانگی بدل نکنیم
چه کسی میخواهد معنای عشق را بفهمد؟
چه کسی میخواهد در دود تهران، بمیرد؟
چه کسی میخواهد غرق در رویا
به دستهای تو بوسه بزند؟
257
Repost from N/a
ندانم از چه سبب رنگِ آشنایی نیست
سَهیقَدانِ سیَهچشمِ ماهسیما را
چو با حبیب نِشینی و باده پِیمایی
به یاد دار مُحِبّانِ بادپیما را
جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
در آسمان نه عجب گَر به گفتهٔ حافظ
سُرودِ زُهره به رقص آورد مسیحا را
257
Repost from N/a
در من تلاشی
برای متلاشی نشدن
جیغ میزند
و اینبار
من تنها حافظهی غریبهی یک چیزم
چیزی که در این شهر پیدا نکردهام
و تو
در تو که با انزجار
میخواهم در شعرم
نقشی داشته باشی
تا نقش بگیرد این متن
تا متلاشی نشود این من
در تو نقشِ همه جمع است
منهای من
در تو یاد همه حافظ است
منهای من
منهای من که با این جمع و تفریق
همیشه صفر بودهام
همیشه پوچ بودهام
و در یاد تو
دنبال شهری میگشتهام
تا کسی بشوم تا بیکسی
نشوم
فردای روزی که بازماندهای، ۱۸ تیر ۱۴۰۵
257
از کجای موهایت سر بخورم
بگو از کجای جهان
برایت شعری بخوانم
که آن را با دود سیگارت
بیرون بدهی
که آن را بو بکشی
بگو با کدام پروانه پرواز کنم
به کجا بروم
به من بگو جایی که در آن
با تو بتوانم برقصم
کجاست
بگو مزه ی آزادی چگونه است؟
257
برای بودن تو
توی چهاردیواریِ بودنم
پنجره را باز میگذارم
که شاید بتوانم تورا
از پس پنجرهها ببینم
دنیای بعد از پنجرهها
غروب میکند
تو نمیایی
دنیایم غروب میکند
خورشید میمیرد
کاش میتوانستم
به شب بگویم که
از تو برایم خبری بیاورد
257
گفت منظوری ندارم، منتها منظور داشت
با کلامش زخم میزد، در نگاهش شور داشت
طعنه های دوستان بسیار دردآور ترند
از نمک پرورده باید زخم هارا دور داشت.
257
تو را تماشا میکنم
شکنجه ها حفره ها
بی صدا نیستند
صدایشان آنقدر بلند است
که من خودم را فراموش میکنم
و از زبان میپرسم
من کیستم؟
تو، تو
تو را تماشا می کنم
تو حاشا می کنی
من تمام می شوم
و از زبان میپرسم من کیستم
زبان الههی طوفانی ست
که در کنارم لنگر انداخته است
به من میخندد
و میگوید
آسمان ما فردا میشکند
زیبایی تو بی صدا ست
زیبایی تو خاموش ست
شکنجه ها حفره ها
بی صدا نیستند
صدایشان آنقدر بلند است
که من تمام میشوم
که من هنگام تماشای تو کیستم
که تو با تمام زیبایی ات
چرا حاشا میکنی
