Eunoia | Sara Akbari
Открыть в Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
620
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-2830 дней
Архив постов
همهچیز را میبویید و زیر لب میگفت: «بوی او میآید...»
به ساعدش که رسید، مکث کرد. اشک در چشمانش نشست، لبخندی تلخ زد و گفت:
«اینجا هنوز گرم است...
هنوز عطر او را دارد.»
#انوش
آهای آقای روزگار، یا جناب زندگی! نمیخواهی راحتم بگذاری، نه؟ مگر نگفتی من رفوزه شدم؟ مگر نگفتی دیگر چیزی برای امتحان گرفتن نمانده است؟ پس این چیست؟ دوباره یک دروغ تازه؟ باز هم نیرنگی جدید برای فریب منِ خوشباور؟ به خالق آدم قسم، دیگر نمیشود. هر چیزی یک حدی دارد. سردیِ زمستان هم تمام میشود، تاریکیِ شب هم به آخر میرسد؛ اما این ایامِ رقتانگیزِ زندگیِ من تا کی قرار است ادامه پیدا کند؟ بد ظلم میکنی. محکم تازیانه میزنی؛ آنقدر محکم که عمیق میخورد و سخت زخمیام میکند. زخمهایی که نه دیده میشوند و نه به آسانی التیام مییابند. چه فکر میکنی؟ میبازم؟ آرام میگیرم؟ خوب میشوم؟ نه! مگر منِ لجوج را نمیشناسی؟ من از آن آدمها نیستم که با چند زخم و چند شکست دست از جنگیدن بردارند. آدمِ قبل نمیشوم، خوبتر هم نمیشوم؛ اما وحشیتر میشوم، سرسختتر میشوم، مقاومتر میشوم. هر بار که زمینم میزنی، چیزی در من میشکند؛ اما همزمان چیزی دیگر، محکمتر از قبل قد میکشد. پس اگر خیال کردهای روزی از پا میافتم، سخت در اشتباهی. من با تمام خستگیهایم، با تمام زخمهایم و با تمام بغضهایی که در سینه دارم، باز هم میایستم و با همان لجاجت همیشگی میجنگم. #انوش
نوشتن برای من انتقال چند واژه از ذهن به کاغذ نیست؛ نوعی کشف کردن است. گاهی مینشینم تا چیزی بنویسم، اما در پایان میفهمم چیزی را شناختهام که پیش از آن نمیدانستم. نویسنده فقط با قلم نمینویسد؛ با نوشتن میاندیشد، میفهمد و دوباره خود و جهانش را میسازد. ✍🏻|#انوش
خوب است که هیچچیز در این دنیا پایدار نیست؛ نه بودنِ آدمها، نه اتفاقات زندگی.
خوشی اگر بیش از حد بماند، رنگ عادت میگیرد و دیگر شوقی در دل نمیکارد؛ همانگونه که غم نیز هرچقدر عمیق باشد، روزی از نفس میافتد و راهِ رفتن را باز میکند.
زندگی را شاید باید به فصلها تشبیه کرد؛ هیچ بهاری برای همیشه نمیماند، اما هیچ زمستانی هم ابدی نیست.
✍🏻|#انوش
فصل کتابخانه را دوست دارم؛ جایی که از هر سو کتاب روییده باشد، عطر کاغذ و واژه در هوا پراکنده شود، صدای دلنشین ورقخوردن صفحات به گوش برسد و روح و ذهنم همزمان در مسیر رشد و بالندگی گام بردارند.
✍🏻|#انوش
|در ستایش شگفتن|
ونسان ونگوگ، مردی که زندگی چندان با او مهربان نبود؛ درست شبیه من. با اینهمه، شگوفههای بادام را نقاشی کرد؛ شگوفههایی سپید بر شاخههایی باریک، در آغوش آسمانی آبی. هر بار به این تابلو نگاه میکنم، دلم میخواهد من نیز چیزی از خود به جا بگذارم؛ ردی، نشانی، اثری. و چه میراثی ماندگارتر از کلمهها؟
در این شگوفهها رازی نهفته است. درخت بادام پیش از آنکه بسیاری از درختان از خواب زمستانی برخیزند، شگوفه میدهد. گویی به سرما، به باد و به تمام پیشبینیهای تلخ میگوید: «من زمان شکفتن خود را میشناسم.»
شاید انسان نیز چیزی از همین درخت را در وجود خود حمل میکند. روزهایی میرسند که زمستانِ زندگی آنقدر طولانی میشود که باور میکنیم دیگر بهاری در راه نیست؛ اما درست در همان لحظههایی که همهچیز پایانیافته به نظر میرسد، نخستین شگوفهها از راه میرسند و آرام در گوش جانمان زمزمه میکنند که هنوز همهچیز تمام نشده است.
شگوفههای بادام برای من روایتیاند از امید. امیدی که ثابت میکند زیبایی همیشه در آسایش متولد نمیشود. گاهی از دل رنج سر بر میآورد، از میان زمستان عبور میکند و بر شاخههایی میشگفد که دیگران خشک و بیجان میپندارند.
شاید هنر ونگوگ همین بود؛ اینکه در تاریکترین فصلهای زندگی نیز نشانههای شگفتن را میدید و آنها را برای جهان به یادگار میگذاشت. و شاید رسالت نویسنده نیز چیزی جز این نباشد؛ ثبتِ شگوفهها، حتی در روزگارِ سرما.
✍🏻|#انوش
|از نیمکت شاگردی تا جایگاه معلمی|
طبابت رسالت است و علاقه؛ اما تدریس عشق است، عشق!
وقتی متعلم مکتب بودم، همیشه با خودم میگفتم: «آیا روزی خواهد رسید که معلم باشم، شاگرد داشته باشم و شاگردانم دوستم داشته باشند؟»
آن روزها این آرزو را با اطمینان بیان نمیکردم، اما گویا مرغ آمین در راه بود و دعاهای ناگفته راه خود را پیدا کردند؛ زیرا آن روز سرانجام رسید.
روزی که زمانی برای بهدست آوردن نمرهی صد، برای عزیزدردانهی استادان بودن و برای گرفتن تحسیننامههای کوچک اما ارزشمند، شبها تلاش میکردم، چارت میساختم و با همان ذوق کودکانه و بعدها نوجوانانه، یکی پس از دیگری سیمینار ارائه میدادم.
اکنون یک هفته میشود که شاگردانم صنفهایشان را با چارتهای رنگارنگ و زیبا آراستهاند و همهی این فعالیتها زیر نظر یک نفر انجام میشود؛ من.
امروز من در پیشِ روی صنف میایستم، با شوق تشویقشان میکنم و با افتخار به تلاشهایشان مینگرم؛ دقیقاً در همان جایی که روزگاری ایستادن در آن برایم رؤیایی دور و دستنیافتنی بود.
جانِ گپ: گاهی آنچه ناخودآگاه بر زبان میآید، از ژرفای دل برخاسته است و خواستهای که از دل برآید، راهی برای برآورده شدن پیدا میکند. شاید امروز و فردا نه، اما روزی که انتظارش را نداری، درِ رؤیا را خواهد کوبید.
✍🏻#انوش
منِ عاشق نامه و هدیه را همه میشناسند، حتی شاگردکهای کوچکم!
امروز روز کودک بود و من بهجای اینکه هدیه بدهم، هدیه گرفتم.
دوباره دوستت دارم را برایم نامه فرستادن تا باشد بیشتر به دلم بنشیند و گوشهای از قلبم را از آن خود کند!
صبر با او عجین بود، یقین داشت از میان مردابها هم میشود آسمان را لمس کرد!
#انوش
نوت: رمان ذیل به زبان عامیانه نوشته شده است تا برای شما خوبان دلچسپ و آسان باشد 😊
~ عسل ~
یک سلام به تمام شما دوستان خوبی که امی رمانِ مقبول که قصه زندگی عسل جان قند شیرین است ره میخانین.
مه عسل احمدی استم مشهور به عسلی و عسل جان قند شیرین که خودم سرم ماندیم قند و شیرین شده
مه خودم از هیچ چیز نمیترسم و نمیشمرم یک دختر بی حد و اندازه شجاع، نترس، مقبول، شیرین، جنگره، زبان باز لج باز و ده عین حال کمی مهربانک هم استم.
مردم میگن عسلی البت زیاد خیانت دیدی که اقدر خون گرم و جنگره استی...؟
نی او ملت رنج دیده مه از کی برنجم؟ مه خودم سنگ چوبه میزنم. هیچ دوست نزدیک ندارم یگتاکک است که امی داستان مه نوشته خیر بیننه الهی سفید بخت شوی که داستان زندگی مه نوشته کدی ههههه خنده نکنین یگان وقت تقلید میکنم دعای بی بی مه میکنم باز سرم قار میشه.
مام عجب د قصه قار شدن کسی استم.
خو بیاین از فامیل ما بگم برتان دوستان...
مه عسل نازدانه سال دوم است که از تنبلی زیاد میرم آمادگی اما خیری نمیبینم
یک برادر دارم یک سال از مه کلان است. سال آخرش است که کمپیوتر ساینس میخانه.
او لایق بود و یک سال خورد هم مکتب رفته بود به ای خاطر اقدر بیش زرنگ است...
# رمان: دختر لجباز و طالب
# نویسنده: سارا اکبری
(ماه حوت سال ۱۴۰۰ به اولین بار نشرش کرده بودم، فرصت نکردم خودم بخوانمش حالا دوست دارم با شما اندیشهای چهار سال قبلم را مرور میکنم. اشتباه یا مشکلات که داشت را به بزرگیتان نادیده بگیرید، چون به همین سبک به دلها نشسته بود دلم نیامد هیچ تغییری بدهم.)
هر وقت داستان تمام شد، دلیل و چگونگی نوشتنش را هم برایتان میگویم.و ممنون دیا جان که اصلا نمیشناسمش، ولی به خواست خود پیدیاف ساخته، تصویر انتخاب کرده و خیلی نشرش کرده.
