ru
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Открыть в Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
331
Подписчики
+324 часа
+57 дней
+930 день
Архив постов
بی‌تو به سر نمی‌شود ای یارِ برگذشته این دل چه سازد آخر با داغِ دل‌شکسته؟
مولانا"

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم که از وجودِ تو مویی به عالمی نفروشم....!

هنوزم چشمای تو، مثل شبای پرستاره‌ست...!

هنوزم چشمایِ تو .mp31.88 MB

اگر به من بود... چتری میشدم برای روزهای بارانی ات . قندی برای چای‌ تلخت . رقصی برای شعر‌هایت . نوری بر تاریکی هایت . اگر به من بود ، زنانه ناز ته ریشت را می‌خریدم ‌. چندی قبل از آمدنت ، به خانه می‌امدم ، گل های نرگس را در گلدان می‌گذاشتم ، پیراهن چین دارِ سرخم را میپوشیدم ، عود روشن کرده ، موسیقی بی کلامی را نواخته و چشم انتظار قدم های زیبایت می‌نشستم... آری ، اگر به من بود ، زندگی برای هردومان زیباتر می‌بود! "عصیان" 2 دی 1403🍁

4_5972178391892235885.mp35.22 MB

i love autumn,i just love it🍁

میگه که، مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را!

sticker.webp0.15 KB

الوعده وفا=) چالش بزرگی بود نوشتن چهار شعر به سبک‌های متفاوت از دیدِ خودم درباره چنل شما، اونم در یک روز! ولی خوشحالم که از پسش براومدم، درسته که زیباییِ شما در چند کلمه و حرف نمی‌گنجه اما امیدوارم که شعرهاتون رو دوست داشته باشید=) با احترام🤍

برای هیرمان" دختری با دلِ خورشیدی و رنگی‌رنگی می‌خندد، بغل می‌گیرد، دمی ناپرنگی از لبش قند بچکد، مهربانی موج زند در نگاهش همه امید و همه آهنگی چشم او باغ گل و بوسه‌ی پروانه و باد دست او مرهم هر درد، نفسش بوی شمشاد با دلش می‌شود از غصه گذر کرد به نور او که در سینه به مردان دریا دل داد دنیایش دفتر نقاشیِ شور و شعف است هر ورق را به امید و به خوشی رنگ زده است مثل خورشید سحر می‌درخشد، گرم و بزرگ هر که را بوسه دهد، غصه‌ی او کم شده است
عصیان"

برای دُخت ماه" ماه‌رخ دختی که در دل مهر و شور افروخته چون نسیمِ ارکیده، عطرش جان ما آموخته با نگاهش باغِ دل را تا بهاران می‌برد رُز به رُز در خنده‌هایش رنگ گل بشکوفته در کتاب و در غزل‌ها چون مهِ شب می‌چمد قصه‌ی زیبای او در هر ورق خوشسوخته ماه و گل در عشق او گویی به هم آمیخته هر کجا او پا گذارد بختِ نیک افروخته چون سپیدارِ جوان در باد، رقصان می‌شود سایه‌ی شب را ز دل با نور خود افروخته در تبسم‌های او صد رودِ شادی موج زد اشک‌های سرد ما را مهرِ او بشکوفته چشم‌هایش راز شب را با سحر پیوند داد از غمِ دیرینه دل را لحظه‌ای آموخته با نگاهش شعر و گل را، ماه را یک‌جا گرفت بر دلِ شاعر بهاری جاودان اندوخته
عصیان"

برای رَهیده" زیر کاج سبز و خیس از یادگارِ پاییز دختری با دلنوشته در بهارِ پاییز دفتر شعرش پر از بوی غزل‌های غریب می‌چکد برگِ دعا از شاخسارِ پاییز نارَنج و زردیِ برگ‌ و نفس‌های خنک می‌وزد بادی لطیف از کوهسارِ پاییز می‌نویسد واژه‌ها را با نگاهی عاشقانه می‌شود شعرش شکوفه در مدارِ پاییز آذرِ سرد است و اما شعله‌ی جانش هنوز گرم‌تر از صبح خورشیدی،دچارِ پاییز در نگاهش قصه‌ها وز لبش شیرین‌حدیث می‌چکد از چشم او رنگ مزارِ پاییز در غروبی کهنه اما بوی آغوشِ خدا می‌رسد از هر نفس در کوچه‌بارِ پاییز
عصیان"

برای سبز" به باغ‌چشمت دیدم،بهاری‌تازه‌وسبز نسیم آمدو بردَم به‌بوی‌غنچه‌‌ی سبز تو دختری‌به‌تنِ‌برگ‌وگل،گرفتی‌جان ز خویش‌آفریدی‌،عالمِ طراوتِ سبز به‌هرقدم‌که‌گذشتی،شکوفه می‌شکفد زمین گرفته ز شوقت،رنگِ دشتی‌سبز نسیم در نفسِ تو حیات می‌دمد ای که می‌تراود از آغوش تو شکفتنِ سبز لبت ترانهٔ امید، نگاهت آینه نور دلت حریر رهایی، تنت زمینی سبز به شعر آمدم امشب،وصف تو بگویم تو ای الههٔ گلها، تو با قلبی سبز!
عصیان"

با شیخ از شراب حکایت مکن که شیخ تا خونِ خلق هست ننوشد شراب را!
شهریارِ ایران"

بدون شک قاجار لکه‌ی ننگ تاریخِ ایرانه.

بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ‌آشامان‌ِ مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد شمع لایزالی فلک را‌؟ وین دو شمع سرنگون را‌؟ فروبُرّیم دست دزد غم را که دزدیده‌ست عقل صد زبون را شراب صرف سلطانی بریزیم بخوابانیم عقل ذوفنون را چو گردد مست، حد بر وی برانیم که از حد بُرد تزویر و فسون را اگر چه زوبع و استاد جمله‌ست چه داند حیلهٔ ریب المنون را‌؟ چنانش بی‌خود و سرمست سازیم که چون آید‌، نداند راه چون را چنان پیر و چنان عالِم فنا به که تا عبرت شود لایعلمون را کنون عالِم شود کز عشق جان داد کنون واقف شود علم درون را درون خانه دل او ببیند ستون این جهان بی‌ستون را که سرگردان بدین سرهاست گر نه سکون بودی جهان بی‌سکون را تنِ باسَر نداند سرّ کن را تن بی‌سر شناسد کاف و نون را یکی لحظه بنه سر ای برادر چه باشد از برای آزمون را‌؟ یکی دم رام کن از بهر سلطان چنین سگ را‌، چنین اسب حرون را تو دوزخ دان خود آگاهی عالم فنا شو کم طلب این سر‌فزون را چنان اندر صفات حق فرورو که برنایی نبینی این برون را چه جویی ذوق این آب سیه را‌؟ چه بویی سبزه این بام تون را‌؟ خمش کردم نیارم شرح کردن ز رشک و غیرت هر خام دون را نما ای شمس تبریزی کمالی که تا نقصی نباشد کاف و نون را
مولانا،دیوان شمس"

عمرم رو عمرت مامان🤍
عمرم رو عمرت مامان🤍

در پیاده‌روهای خیس، پاییز آرام آرام با انگشتان سردش آخرین نقاشی‌ها را می‌کشد. درختی که روزی خانهٔ پرنده‌ها بود، حالا با شاخه‌های عریانش رو به باد ایستاده؛ انگار هر برگ، نامه‌ای‌ست که هرگز به مقصد نرسید. من میان مهِ نمناک، قدم می‌زنم؛ مثل سایه‌ای بی‌نام که از قابِ عکسی کهنه فرار کرده باشد. صدای تو در گوشم نیست، فقط خش‌خش برگ‌هاست که مثل زمزمهٔ خداحافظیِ آرامی از زیر پا عبور می‌کند. آخرین برگ هنوز بالای شاخه می‌لرزد، بی‌قرار و ناامید؛ مثل من که در سکوت ایستاده‌ام، و می‌دانم هیچ دستی دیگر این فصل را برنخواهد گرداند.
عصیان، کنجِ غمگینِ همیشگی"

روزِ شعر و ادبِ فارسی مبارکِ تمام عاشقانِ ادبیات🤍