پلان ۲۷
Открыть в Telegram
[نور، صدا، تصویر، زندگی] رونوشت یا بازفرست پیامها، بلامانع است. انتخاب آن بسته به شعور شماست. https://t.me/HarfChatBot?start=8ac8592a57f8
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
276
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
276
روز بر من چار چیز از وطن میآرد هجوم:
صبح، محنت؛ ظهر، ماتم؛ عصر، غم؛ شام، اضطراب...
• قصاب کاشانی
276
حالا بعضیها هم این وسط به روحیهی لطیف و گوگولیشون برمیخوره لفت میدن. ببخشید که نمیتونم براتون از امید بگم و انگیزه بدم وقتی وجود خارجی نداره.
276
به اون چند جوان اعدامی فکر میکنم؛ وقتی که صدای شعار دادن مردم رو شنیدن، دلبریدن براشون سختتر شد یا آسونتر؟
276
متاسفم که ذهنم بهم میگه بیارزشم. و متاسفتر اینکه شواهد بیرونی براش پیدا میشه یا پیدا میکنه.
276
این کانال تلگرامی برای من حکم چاه رو داره برای علی. وقتی حتی ناراحتیهامو به نزدیکترین آدمهای زندگیم نمیتونم بگم، دستم ناخودآگاه میاد سمت این کانال. سرمو میکنم توش، مینویسم تا سبک شم.
276
خیلی وقته که دیگه دنیا واسه ما تاریکه، زندگی کوره رهی باریکه. و سه بار با بغض و اشک: ایخدا، ایخدا، ایخدا.
276
یه روز میام بهتون آموزش میدم چطور آدمی رو که فکر میکنید خیلی بهش وابستهاید (شایدم واقعا باشید)، از زندگیتون بیرون کنید. خودم در تلاشم یاد بگیرم.
276
بعضیوقتها سعی بر قشنگ جلوهدادنِ خیلی چیزها، اهانته. به غم فرد، به دردهاش و حتی به چیزهای قشنگ توی ذهنش. بعدم اگه یک درصد منو از نوشتههام دنبال کرده بودی، نمیاومدی بگی «پیچیدهش نکن». ولی حالا ممنون از تلاشت. بیثمر نبود. فهمیدم خیلیها هنوز دنبال حقیقت نیستن، دنبال سلیقههاشونان.
276
تا امشب اینجا نباشی، جای من هرگز متوجه نیستی. میذارم به حال خوشی که داری باقی بمونی بچهی آدم.
276
حرف قشنگی برای امشب ندارم که بگم. تا صبح من باید کنار مادربزرگم بیدار و مراقب بمونم. تا اینجا که بسی گریهآور و زجرآور بوده. شنیدن نالههای یه آدم دیگه درحالی که مدام درخواستِ کمک میکنه برای ابتداییترین نیازهاش، باعث میشه به این فکر کنم چرا دوران کرونا، روز کنکورم ماسک زدم؟
276
اعتماد به خودم و آدمها خستهم کرده. وقتی میبینم خودشون در حق همدیگه بد میکنن، ناامید میشم از اینکه بهشون دوباره و دوباره اعتماد کردم. آدمهایی رو میبینم که متأهلن ولی میخوان برای منِ غریبه به جایِ/در کنارِ همسرشون محبت و توجه خرج کنن، با خودم میگم این قشنگیِ تو وجود این آدمها میتونه با یک جهتدهی نادرست، خیلی راحت تبدیل به زشتی و نادرستی و ناپاکی بشه. و چه سود که آدم هی تلاش کنه بین این موجوداتِ ناامیدکننده زندگی کنه و خودش رو وفق بده؟ این موجوداتی که حتی چیزهای به اسم قشنگ رو هم خراب و زشت میکنن...
276
یه وُیس برای {م.ع} گرفتم، به خودم اومدم دیدم ۱۳ دقیقه شده. توی ویس تشکر و معذرتخواهی کردم که تا اینجا گوش داده، بعد از همون لحظه همچنان ادامه دادم تاااا در نهایت شد ۱۶ دقیقه و نیم! بعد این در حالیه که گاهی انرژی جواب دادن یک تکپیام از بقیه رو ندارم. و خب بله که به شخصاش و موضوع هم بستگی داره!
276
منتظرم این روزهای عجیب بگذره تا سر فرصت بتونم همهچیز رو با یک جمعبندیِ(امیدوارم خوب) براتون تعریف کنم. فعلا همه چیز در معلقترین حالت خودشه. بذار ببینم؟ آره واقعا بیاغراق، همهچیز غیرقطعی و بیسرانجامه! یک عالمه پروندهی باز توی زندگیم هست. دوستدارم یه روز بیام بگم و اینیکی و اونیکی و فلانیکی تموووم شد! بلاخره تموم شد!
276
امشب بهم خبر دادن که مادربزرگم از یه جایی افتاده و مهرهی کمرش خُرد شده و با نخاعش برخورد داشته که اگه وضعیت بهتر نشه و عمل جواب نده، برای همیشه پاهاش فلج میشه. قرار بود فردا صبح من و مادرم بریم بیمارستان کنارش بمونیم که الان بهم گفتن نیاز نیست من همراهشون برم. امشب نگرانش بودم و وقت و بیوقت یادش میافتادم و میرفتم توی فکر(من خیلی آدمِ در فکر فرو روندهای هستم و معمولا هم به یک چیز مشخصی دارم فکر میکنم که از حالت چهرهم مشخصه از زمین و زمان جدا شدم). {س.ق} متوجه غمام شد، اومد و باهم حرف زدیم، بغلم کرد و برام شکلات خرید تا کمتر ناراحت باشم. امیدوارم توی زندگی همهتون از این دوستها باشه. حس شبنمِ روی برگ سبز رو به آدم میدن. سایهت مستدام بامعرفت.🌿
