اتاقی از آنِ خود
Открыть в Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
198
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-630 дней
Архив постов
خانهای که گرفتیم خیلی بزرگ است اما ورودیهای اتاق خوابهایش و آشپزخانه آنقدر تنگ است که نمیشود وسایل را داخل برد.
طوری که یخچال و تخت خواب را گوشههای هال گذاشتهایم. از این ترکیب اصلا خوشم نمیآید.
همسرم هنوز نیامده و خانه را ندیده است اما خانوادهی خودم و کلی دوست هستند که برای کمک آمدهاند. به نظر آنها هیچ ایرادی ندارد که یخچال کنار تخت خواب باشد و تخت هم گوشهی هال. اتفاقا قشنگ است!
من اما این وضعیت را نمیپسندم. دلم میخواهد هرچه زودتر همسرم بیاید و بهش بگویم که این خانه را نمیخواهم.
بهش بگویم که همه چیز خیلی زشت و بدقواره چیده شده است. همسرم بالاخره میآید. اینجای خواب تازه میفهمم این خانه، حتی توی شهر خودمان نیست و یک شهر دیگر است. همسرم میگوید اینجا دوست و آشنا داری؟
نگرانیام بابت ماندن در این خانه شدیدتر میشود. با خودم فکر میکنم کاش حداقل یک میلیارد دیگر داشتیم تا میرفتیم یک خانهی بهتر.
همسرم یک چیزهایی توی سند میبیند، باگهایی توی در و دیوار خانه پیدا میکند، میفهمد آبگرمکن خراب است، کولر ندارد و .... بقیه هی میخواهند ما را مجاب کنند که بالاخره همین است و نمیشود همه چیز کامل باشد!
دختری بهم میگوید عاشق حیاط خانهمان شده که در نور مهتاب خیلی قشنگ است و برگهای درختانی که در باد تکان میخورند.
دوباره با خودم میجنگم که راضی شوم. فکر میکنم حداقل، حیاطدار است.
اما تهِ دلم هنوز هم آنجا را دوست ندارم. آدمهای زیادی هجوم میآورند تا خرید خانهی جدید را به ما تبریک بگویند.
خانه پر از آدم میشود. از این شلوغی بیزار میشوم. دلم میخواهد یک جای دور فرار کنم.
همسرم دارد با صاحب قبلی خانه صحبت میکند که مجابش کند خانه خیلی ایراد دارد و باید قرارداد را فسخ کنیم.
مرد زیر بار نمیرود.نگرانیم به اوج میرسد.
یک لحظه پشت پنجره میروم، روبرویم کوههای بلند است و در همین لحظه یک منبع بزرگ آب که روی قله است، منفجر میشود، آب سرازیر میشود به سمت خانه و شبیه یک موج بزرگسونامی، خیلی زود توی خانه راه میافتد.
همه جیغ میزنند و پراکنده میشوند. همسرم میگوید دیدید گفتم این خانه به درد نمیخورد.
حالا دیگر من هم خوشحالم. خانه دیگر هیچ جای دفاعی ندارد.
یک نفر تکانم میدهد. همسرم است که بالای سرم ایستاده و دارد صدایم میکند.
به زحمت لای چشمهایم را باز میکنم و تازه میفهمم اینها همه خواب بوده است!
اگه اینستاگرام، ظاهر زندگی مردم باشه، تردز دقیقا باطن زندگیها رو نشون میده.
عمدهی آدمها دربارهی افسردگی، تنهایی، پوچی، بیکاری و گرانی مینویسند.
نارضایتی بین آدمها موج میزنه.
گاهی نوشتههایی رو میخونم و باورم نمیشه آدمهایی که ظاهرا اوضاع اجتماعی و مالی خوبی دارند، به اعتراف خودشون در چه استرس و اضطراب و اندوه وسیعی زندگی میکنند!
گاهی وقتها فکر میکنم، مادرهای ما به جای همسرداری، بچهداری میکنند. در خانوادههای ایرانی که نگاه میکنم، خیلی بیشتر از آنکه مراقبت مرد از زن را ببینم، مراقبت زن از مرد را میبینم. نه لزوما مراقبتی از روی عشق. مراقبتی بیمارگونه.
تمام زخمهای ما در کودکی، به رفتارهایی بیمارگونه در بزرگسالی ختم میشود. زنهایی که مطابق میل پدر، غذا میپزند و در هنگام بیماری، غذا دهان همسرشان میگذارند.
نمیدانم چرا، زنها سرِپاتر ماندهاند در زندگی و مردها خستهتر و رنجورترند. مرد هرچه بیشتر عرق بریزد، جوهر مردانگیش بیشتر نمود و ظهور پیدا میکند.
مدرنیته و ظهور جنبش فمنیست میخواهد ثابت کند مرد و زن برابرند اما این فقط یک شعار توخالی است!
نمیدانم دلیلش چیست ولی من اعتقاد دارم مرد، کارش تیشه زدن و کوه کندن است، نمیگویم مرد باید بسوزد یا بسازد. مرد مقاومتر است، مرد در مواجهه با تهدیدها، رویینتر است.
در تمام طول تاریخ، تا قبل از آنکه انقلاب صنعتی، شهرنشینی و مدرن شدن جوامع ظهور کنند، این مردها بودند که به شکار میرفتند.
مرد در حیاتش به نیروهایی مجهز است که رفتار زنها، میتواند این نیروها را به کلی مختل یا بلااستفاده کند.
اجتماعی شدنِ زن، مستقل شدنش، اینکه گلیم خودش را از آب بیرون بکشد، اگر به از دست رفتن نیروهای مردانگی جنس نر، بینجامد، به نظر من، خیلی زود مردها را منقرض و زنها را فرسوده خواهد کرد!
اجتماعی شدن زنها، اشتغالشان به مشاغلی که در راستای روحیه یا توانشان نیست، آسیبهای فراوانی دارند و به نظر من، شعار زن مستقل که دهههاست ابزاری برای سواستفاده از نیروی زنها شده است (یک بار که بیرون بروید میبینید منشیها، صندوقدارها، فروشندهها و صاحبان هر شغلی که نیاز به تخصص خاصی ندارد و مشخصا دستمزد خیلی پایینی دارد، زن و دختر هستند)، خیلی بیشتر از چیزی که به نظر می آید ازدواج و خانواده و نیاز زن به مرد را تحت تاثیر قرار داده و حتی آن را از میان برده است.
از یک جایی به بعد، انسان بود که با تمامیتخواهیاش، در طبیعت دست برد و تعادل آن را به هم زد.
حالا شاید این زنها هستند که دارند بنیان خانواده را تغییر میدهند تا نقش مرد را بازی کنند!
+3
این کتاب رو بابای بچه خریده. هیچ متنی نداره و بارها برای بچه خوندمش ولی هربار که عکسهاش رو میبینم، خیلی لذت میبرم. تصویرسازیش خیلی زیباست و از اون زیباتر، داستان کتابه که در عین سادگی، خیلی پرمعنا و تاثیرگذار هست.
میخواستم خلاصهی داستانش رو بگم ولی حیفه. اگه تونستید خودتون تهیه کنید و بخونید.
Repost from دنیای نامهها
«بازوهایتان را نمیخواهم
شانههایتان را نمیخواهم
من خودم را دارم
شما خودتان را دارید
بگذاریم همه چیز همین طور بماند»
• چارلز بوکوفسکی
@letterssto
Repost from N/a
من یه استعداد آزاردهنده دارم. توی چیزها، چیزهای نامربوط میبینم. مثلا توی چهره زنی ساده از توابع روستاهای قزوین، تیلور سوئیفت میبینم و وقتی نظرم را عنوان میکنم دیگران طوری نگاهم میکنند انگار عقلم را از دست دادهام.
اما من مطمئنم اگر موقع بیرون رفتن ضدآفتاب بزند (میدانم انتظار زیادیست چون دائم در حیاط رفتوآمد دارد، اما خب تیلور سوئیفت شدن هم بهایی دارد)، دندانهایش را یک ارتودنسی و شاید لمینیت کند، لنز آبی بگذارد، یک کاسه اکسیدان به سرش خالی کند، یک ده کیلیویی هم کم کند (که البته بجز تیلور شدن برای سلامتیش هم خوب است) و آن پانزدهتا النگو را از دستهاش بکند، خود خود تیلور است.
قسمت آزاردهندهش اینست که اهتمامی به هیچکدام از این کارها ندارد.
مجتبی شکوری رفته پیادهروی اربعین و توی پیجش ویدئو گذاشته و دربارهی این تجربه و دفاع از ایران و ...صحبت کرده.
افراد زیادی، زیر پستش کامنت گذاشتند که برای خودم متاسفم که پادکستهای تو رو گوش میدادم، که تو رو فالوو میکردم، که تو رو دوست داشتم.
میدونید چیمیخوام بگم؟! موضوع، جدا از نبود آزادی بیان در عینِ شعارهایی که این دسته از آدمها سر میدن، اینه که آدما با این مساله شبیه یک شکست عشقی برخورد میکنند.
انگار یه نفر بهشون گفته عاشقتم و حالا بهشون خیانت کرده!
سوال اینجاست، مجتبی شکوری رو چرا اینقدر بزرگش کردین که حالا بخواید ازش ناامید بشید یا رویگردان؟! این آدم به یه درک و دریافتی رسیده و داره ازش صحبت میکنه. چرا ما باید از این صحبتش، اینقدر به هم بریزیم یا حالمون بد بشه؟!
منم فیلمهای مهناز افشار و حمید فرخنژاد و اشکان خطیبی رو دیدم. منم یه زمانی، بازی خیلی از همین بازیگرهای ایرانیِ اون ورِ آب رو میدیدم.
ولی قرار نیست با هر اظهارنظر یا خیانتی که اونها انجام میدن، من شمشیر به دست بگیرم و بیانیه صادر کنم و از درک و شعور و انسانیتشون ناامید بشم.
حالا که حرف از اربعین و امام حسین شد، لازمه بگه امام حسین به شمر اجازه داد شمر باشه و توبهی حر رو پذیرفت و اجازه داد در رکابش پا بذاره.
بگذاریم آدمها، چیزی که میخوان باشن.هرکسی مسیر خودش رو توی زندگی میره. چرا اختلاف عقاید اینقدر آدمها رو مضطرب و پریشان میکنه؟
اینکه اینقدر پافشاری میکنیم که بقیه همون چیزی رو بگن که ما دوست داریم بشنویم، از تروما هم وحشتناکتره!
دوسال پیش با همسر، کارگاههای نجاری برای کودکان برگزار میکردیم و البته هنوز هم ادامه دارد فقط من انصراف دادهام!
وقتی کلاس تمام میشد و مادر و پدر بچهها دنبالشان میآمدند، هربار با ما سلام و علیک داشتند و خسته نباشیدی میگفتند یا تشکری میکردند.
یک روز بعد کلاس، روی مبلهای لابی نشسته بودیم که دیدم مادر یکی از بچهها دقیقا روبرویمان نشسته است.
البته تشخیص چهرهاش درحالیکه به موبایل چشم دوخته بود و اصلا سرش را هم بالا نیاورد چه برسد بخواهد با ما همصحبت شود، سخت بود.
اول فکر کردم که شاید ما را نمیشناسد بعد که پسرش آمد و با او حرف زد و پسرک به ما لبخند زد فهمیدیم نه کاملا متوجه قضیه است و می داند که ما مربیان نجاری بچهاش هستیم ولی ترجیح میدهد به روی خودش نیاورد!
این برخورد، شاید به خودی خود آنقدرها برایم سوالبرانگیز نبود اگر آن مادر، چهرهای فعال در اینستاگرام نداشت.
اگر آشنایی من با او مربوط به سالها قبل و یک مصاحبهی کاری نمیشد. اگر دائما از فعالیتهای کاری و بیزینس خود پست و استوری نمیگذاشت! بگذریم!
چندروز پیش برحسب اتفاق، صفحهاش را دیدم و چون پابلیک بود، از روی کنجکاوی استوریهایش را باز کردم.
عکسی بود از پسرش و اولین مراجعهی حضوریشان بعدِ چندسال ارتباط انلاین و اینکه چهقدر درمانگر و محیط کلینیک جذاب بوده است.
بعد هم یک ویدئو از کلینیک سرسبز گذاشته بود و تمام. هیچ اشارهای به موفقیت این درمان و چگونگیاش و یا رضایتش هم نکرده بود.
نمیدانم اگر محیط کلینیک آنقدر شیک و باکلاس نبود، بازهم استوریاش را میگذاشت یا نه!
تازه به دوران رسیدگی و نمایش ثروت و خوشبختی، چیز تازهای در میان بلاگرهای اینستاگرام نیست. این تناقضات رفتاری آدمها، محبوبیتهایشان و گزارش موفقیتهایشان در اینستاگرام، درحالیکه در زندگی روزمره و در روابط معمولی، چنین برخوردی از آنها دیده نمیشود برای من زیاد پیش آمدهاست.
چندوقت پیش هم از روی یک پیج اینستاگرام و تبلیغاتش، یک خانه بازی پیدا کردم. مربی در فیلمهای پیج، به نظر خیلی بامزه و مهربان میآمد.
اما وقتی آنجا رفتیم، اصلا با بچهها حرف نزد، حتی با آنها بازی نکرد و نزدیکشان نشد فقط وقت کارگاه که شد، بچهها را صدا زد و گفت حالا مادرها بروند آن طرف بایستند!
چندتا از مادرها شاکی شدند و چندتا از بچهها، کلا سر کارگاه نماندند و پیش مادرهایشان رفتند!
همه چیز خیلی رسمیتر و جدیتر از چیزی بود که در اینستاگرام به نظر میآمد!
هرچه به آدمهای مشهور مجازی نزدیکتر میشوم، بیشتر حس میکنم چقدر دست خالی هستند. چقدر برخوردهایشان درواقعیت، با چیزی که در شبکههای اجتماعی نشان میدهند فرق دارد.
چقدر به همان اندازه که به ادعای فالوورها، حس خوب میدهند و انرژی مثبت پخش میکنند، در حضورشان حس خوبی نمیتوان داشت.
برای همین آدمهای معمولی را بیشتر دوست دارم، آدمهایی که توی دوربین سلفیشان، فیلم ضبط نمیکنند، آدمهایی که عکسهایشان را با هوش مصنوعی دستکاری نمیکنند، آدمهایی که گاهی چند خط توی تردز یا تلگرام یا هرجایی مینویسند و میروند اما همان چندخط، همان یک کامنتی که فلان جا مینویسند، بدون آنکه تلاشی برای نمایش و ادا داشته باشند، به دل مینشیند، آدم را تحت تاثیر قرار میدهد طوری که دلش میخواهد همصحبتی با ان آدم را تجربه کند.
پ ن: بارها خواستم از این تجربهها بنویسم اما منصرف شدم. اما امروز باید اینها را مینوشتم که مشت بعضیها را باز کنم!
چرا فرو نپاشیدم!
یا
یه زن عاشق خوشحال، غذا رو میسوزونه ولی یه زن عاشق غمگین اصلا یادش میره زیر غذا رو روشن کنه!
Repost from توییتر فارسی
من مادر یک کودک اوتیسمی هستم.
وقتی بچه من لجبازی میکنه و میخوابه زمین خودم میدونم زمین کثیفه و مریض میشه و... لطفا با تیکه با من و پشت من حرف نزنید.
من باید صبور باشم باصحبت قانعش
کنم بلند بشه اگر 10 بارهم بلندش کنم به زور،مجدد همینکارو تکرار میکنه.
لطفا با ما مهربون باشید😔
*خانم کریمی*
@OfficialPersiaTwiter
Repost from روانکاوی زندگی روزمره
خواه احساسات والدین خود را در رحم به ارث ببریم، خواه این احساسات در روابط اولیه با مادرمان منتقل شود یا از طریق وفاداری ناخودآگاه یا تروماهای خانوادگی در آنها سهیم شویم، یک چیز واضح است: زندگی ما را با مسئلهای لاینحل از گذشته به پیش میراند.
این باور که ما میتوانیم زندگیمان را دقیقاً همانطور که برنامهریزی میکنیم به پیش ببریم، فریبی بیش نیست.
اغلب اوقات نیت ما با اعمالمان در تضاد است. ممکن است آرزوی سلامتی داشته باشیم؛ اما هلههوله زیاد بخوریم یا بهانهای برای ورزشنکردن پیدا کنیم. ممکن است مشتاق رابطهٔ عاشقانه باشیم؛ اما بهمحض نزدیکشدن به فردی مناسب و شایسته، از او فاصله بگیریم. ممکن است خواهان شغلی کارآمد و مفید باشیم؛ اما نتوانیم اقدامات لازم برای دستیابی به آن را پیش ببریم.
بدترین بخش این است که اغلب دقیقاً همان چیزی که ما را عقب نگه میدارد، برایمان نامرئی است و ما را ناامید و سردرگم نگه میدارد.
● @freudisalive
◇ با تو شروع نشده | مارک ولن
دوستم آلیس سبالد دوست دارد مدام از «رفتن توی گود و عشق ورزیدن به یکی» حرف بزند. منظورش آن گل و لایی است که عشق، ناگزیر بر آینهی عزت نفسمان خواهد پاشید. قضیه خیلی ساده است، تلاش برای اینکه تماما دوست داشتنی باشی با روابط عاشقانه سازگار نیست.
به عنوان مثال، دیر یا زود، روزی میرسد که ناگهان میبینی وسط دعوای زشتی هستی و چیزهایی از دهانت خارج میشود که خودت هم به هیچوجه دوستشان نداری، چیزهایی که تصویری را که از خودت به عنوان یک شخص منصف، مهربان، باحال، جذاب، خویشتندار، بامزه و دوست داشتنی داری در هم میشکند. چیزی واقعیتر از دوست داشتنی بودن از آستینت بیرون آمده و تا به خودت بیایی درگیر زندگی واقعی شدهای.
تا به خودت بیایی میبینی که باید دست به انتخابی واقعی بزنی، نه انتخاب مصرفی بیاهمیتی بین بلک بری و آیفون، بلکه پرسشی واقعی: آیا من عاشق این شخص هستم؟ و برای طرف مقابل: آیا این شخص عاشق من است؟ هیچکس در دنیا نیست که شما ذره ذرهی خود واقعیاش را دوست داشته باشید.
همین است که دنیای دوست داشتن نهایتاً دروغی بیش نیست ولی ممکن است کسی باشد که شما به ذره ذرهی خود واقعیش عشق بورزید و همین است که عشق تهدیدی برای هستی نظام مصرف گرایی فناوری محور است؛ عشق این دروغ را افشا میکند!
Repost from توییتر فارسی
اکبر عبدی مارادونای سینمای ایران بود. نامبروان بودن، اوج و حضیض، اعتیاد و حتی رد دادن اواخر عمرشون طبق یه الگوی مشابه پیش رفت. سنشون هم دقیقا یکی بود.
از بین اون همه نقش خوبش اولین چیزی که یادم میاد اجارهنشینهاست از جمله همین سکانس که بعد صدها بار دیدن هنوز برام تازهست.
• Douglas Mortimer •
@OfficialPersiaTwiter
Repost from مجله ادبی اورنگ🎼☕️📚
امروز، با رفتن اکبر عبدی، انگار یک صفحه دیگر از تاریخ «اجارهنشینها» هم ورق خورد… 💔
«اجارهنشینها» فقط یک فیلم نبود؛ خاطره مشترک چند نسل بود. اما حالا با مرور نامها و چهرههایش، بیشتر از آنکه لبخند بزنیم، دلتنگ میشویم.
در طول سالهای گذشته، بسیاری از بازیگران و عوامل این فیلم ماندگار، از داریوش مهرجویی گرفته تا دیگر هنرمندان تأثیرگذارش، از میان ما رفتهاند و امروز نیز این فهرست تلخ، طولانیتر شده است.
شاید تنها چیزی که از آنان باقی مانده، همان سکانسهایی باشد که هنوز بعد از دههها، مردم با آنها میخندند و خاطره میسازند.
روح همه هنرمندان درگذشته «اجارهنشینها» شاد و یادشان جاودان. 🕊
آدمها فقط وقتی احساس میکنند لیاقت بیمهری، بیتوجهی و بدرفتاری اطرافیانشون رو ندارند که یک روز، کسی، جایی، حتی شده برای یک بار با اونها رفتار درستی داشته باشه.
تا وقتی کسی دوستت نداشته باشه، هیچوقت نمیتونی بفهمی چقدر دوستداشتنی هستی.
