کماکان.
Открыть в Telegram
اندکی اطمینان خاطر، برای وجود داشتن. t.me/HidenChat_Bot?start=957268736
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
279
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+130 дней
Архив постов
279
اینو یکی از ناشناسام بهم گفته بود و خیلی احساس شرمندگی میکنم بابت اینکه نمیتونم کاری درموردش بکنم
279
اگه لازمهی نوشتن این باشه که از هر آدمی که تصمیم میگیرم بهش دل ببندم آسیب ببینم کاش فقط قلمم خشک بشه
279
خدیجه هیجانانگیزه
(وای بچهها کاورم کنید، اوه حیدری، برگرد. از پشت زمان برو. نه نه رضایی اینجاست. بشیری اومد، ماسکم نیست، جیش دارم!!!)
279
گفت: «تنها مرگ است که چاره ندارد.»
اما، رفتن هم چاره ندارد. از دست دادن هم. عشق هم. بودن حتی. "چیزی بودن" هم چاره ندارد.
من هم چارهای ندارم. احتمالاً، او هم چارهای نداشته باشد. انزجار چشمهایش. انکار روی زبانش و یا دلِ شکستهاش. بهخدا قسم که من چیزی را نشکاندهام. من آدمِ خود شکستنم، زورم که به این و آن نمیرسد. اما او را، او را که نگاه میکنم، بیاختیار چیزی درون چشمهایم میجوشد و احساس میکنم معدهام را، با سنگهای آذرین پوشانده و یا در سرم رقص گلوله برپا کرده باشند. انگار که خردهشیشههای من، تن او را هم بریده باشد. به او نگاه میکنم و چیزی در من میمیرد و چیز دیگری ناامیدانه برای زنده ماندن، خودش را به در و دیوار میکوبد. من از این کوباندنها بریدهام... و او از من.
هالهی ماه
279
دستم را میگیرد: «چقدر سردی.» اما دستهای او گرم است. گرمتر از شومینهی کاهگلی خانهی مادرجان در یک روز برفی. من اما سرمای دستهای خودم را بیشتر احساس میکنم. یک روز برفی. اما درِ خانهی مادرجان قفل است. خبری هم از آفتاب نیست. حتی، او هم آنجا نیست.
دستم را میگیرد: «چقدر سردی.»
دستم را میگیرد. دستم را میگیرد...
من دانهی برفم
و مهر آفتاب به دلم نشسته است
دستهای من
سرد است
و دستهای تو
گرمتر از شومینه...
گرمتر از آتش
یک روز برفی
یک روز برفی.
هالهی ماه
