گوشه
Открыть в Telegram
305
Подписчики
-124 часа
+37 дней
-430 дней
Архив постов
305
مدت زیادیه که «عشق ابدی» رو نمیبینم. دقیقا از وقتی که توی تیزر قسمت بعد، سیاوش دست روی ترانه بلند کرد. همونجا بود که از کل برنامه زده شدم. توجیهها و دلیل و برهانهای بعد از برنامه هم بیشتر به نفرت و عصبانیتم دامن زد تا باعث فروکش کردنش بشه. و با خودم گفتم دیگه هرگز تماشاش نمیکنم؛ چون از اون لحظه به بعد دیگه برام ابدا جنبهی فان نبود.
با این حال، هروقت توی توییتر، حرف از «عشق ابدی» توی تایملاینم میاد و میبینم هنوز مردم دربارهی شخصیتها و اتفاقاتش حرف میزنند یا از آدمهای جدیدی که وارد داستان شدند مینویسند، یکجور خوشحالی عجیبی سراغم میاد. نه بهخاطر خود اون ریلیتی شو، که دیگه هیچ علاقهای به دیدنش ندارم، بهخاطر اینکه میبینم فضای تایملاین دوباره کمی سبکتر شده. جنگ و خشم و ترس و تحلیلها جاشون رو به یه سری بحثهای سطحی و زرد و آبکی دادند. همینکه دوباره دغدغهی آدمهای ساکن خاورمیانه شده «عشق ابدی» خوشحالم میکنه.
اینجا زندگی اونقدر آشغاله که همین سرگرمیهای ساده و زرد، حتی اگه من دوستشون نداشته باشم، دلگرمم میکنند. اینکه آدمها بتونند برای یک ساعت از فکر کردن به بدبختیها فاصله بگیرند، خودش یهجور امید کوچیک و موقت به نظر میرسه.
305
خیلی از آدمها تا وقتی مشکلی ندارند، رفتار نسبتا محترمانهای دارند. لبخند میزنند، احترام میذارند، طوری که انگار همیشه همینقدر منطقی و مهرباناند. اما کافیه اوضاع کمی برخلاف میلشون پیش بره؛ اونوقت ناگهانی تغییر میکنند. ناراحتی و عصبانیتشون رو بیدلیل و بیجهت سر اولین کسی که دمدستشون باشه خالی میکنند، حتی اگه اون شخص هیچ نقشی توی بهوجود اومدن مشکل نداشته باشه. انگار فقط به یه بهونه برای تخلیهی خشمشون نیاز دارند، نه دلیل.
305
اینستاگرام بهم یادآوری کرد که دقیقا یک سال پیش، اینموقع، پیش الف. بودم. یک سال شد که ندیدمش و دلتنگیش لحظهای رهام نکرده. نمیدونم کی دوباره فرصتی پیش میاد که بتونم ببینمش. چقدر وقتهایی بود که دلم میخواست کنارم باشه، باهاش حرف بزنم و بغلش کنم، ولی این فاصلهی طولانی نذاشت. اون وقتها که دانشجو بودیم، این دیدارها خیلی آسونتر بودند.
و الان فقط میتونم بگم: دوست قشنگم رو میخوام. همین.
305
نوید محمدزاده ثابت کرد چقدر دوزاریه. توی این مملکت، اینهمه فاجعه اتفاق افتاد؛ صدا از سنگ دراومد، از این آقا نه. حتی این چند روز هم که افغانستانیها رو یکییکی اخراج میکردند، باز ترجیح داد سکوت کنه و خودش رو دخالت نده. حالا که پای پدرزنش به بازداشت باز شده، یهدفعه صدای اعتراضش بلند شده. این یعنی اگه مشکلی برای خانوادهی همسرش پیش نمیاومد، باز هم بیتفاوت مینشست و لال میموند. کاش الان هم از ژست دلسوز بودن برای مردم افغانستان دست برداره؛ چون این قبا، زیادی به تنش زار میزنه.
305
یکم/
دلم میخواد فیلم «پیرپسر» رو تماشا کنم. اگه اونقدری که خیلیها گفتند شاهکار و تماشاییه، دلم نمیخواد فرصت دیدنش رو از دست بدم. اما دوست ندارم تنها ببینمش. دلم میخواد همراه یکی برم سینما، کنار هم بشینیم، باهم محو تماشا بشیم، لذت ببریم و بعدش کلی دربارهش حرف بزنیم.
دوم/
بعضی وقتها استرس به قدری توی وجودم زیاده که خودم هم میترسم. یه جورایی قفل میکنم، بدنم سنگین میشه و فقط میتونم گریه کنم. نمیدونم این حجم از اضطراب از کجا میاد، ولی خیلی خستهکنندهست و وحشتناک اذیتم میکنه.
سوم/
دلم برای ر. خیلی تنگ شده. یه دلتنگی عمیق و اذیتکننده که هیچ کاری از دستم برنمیاد. دلتنگیای که هر صبح بیدار میشه و تا آخر شب کنارم میمونه. کاش دقیقهها زودتر بگذرند و بتونم دوباره کنارش باشم.
چهارم/
دلم برای دوستهام و وقتگذروندن باهاشون تنگ شده. ولی انگار بزرگ شدن یعنی نداشتن وقت برای همدیگه. گویا بزرگسالی برای ما نقشهی دیگهای کشیده. وعدهی دیدارها توی ازدحام دغدغهها و خستگیها گم میشه؛ پیامها با «حتما»ها و «بهزودی»ها تموم میشن و دیدارها همچنان پشت در تقویم جا میمونند.
پنجم/
آخرش که فکر میکنم، میبینم انگار برای هیچ کاری وقت نیست. ما آدمها فقط در حال دویدنهای بیوقفه هستیم، که بعضی اوقات اونقدر عبث بهنظر میرسند که این دستوپا زدنها برای زندگی رو از معنا تهی میکنند. اما زندگی کنار اون دغدغههای و شلوغیهای بیپایان و همیشگی به معاشرت و دوستیها هم احتیاج داره. اصلا اینجوریه که زندگی معنا پیدا میکنه.
305
Repost from عین الدوله
کشوری که تا هفته پیش جولانگاه f35 و پدافند و انفجار و موشک بود و الان هم با هر صدایی پشماش میریزه چه کاری توش انجام بدن خوبه؟ دارن طبل میزنن.
305
امروز صبح که رفتم باشگاه، وقتی میرفتم سراغ دمبلهای یکم سنگینتر، همه طوری نگاه میکردند که انگار قراره، له شم! هی میگفتند «نه، اینا برات سنگینه، روز اولته، بهت فشار میاد.» و منم مجبور بودم توضیح بدم که نه، روز اولم نیست، فقط باشگاهم رو عوض کردم.
اوایلش، فضا و آدمها و مربی برام غریبه بودند. ته دلم میخواستم، میشد همون باشگاه قبلی با مربی خودم بمونم. ولی کمکم که گذشت و بیشتر با مربی جدید آشنا شدم، دیدم هم مهربونه، هم نازه، هم حرکاتی که میداد دقیقا همون چیزهایی بود که همیشه انجام میدادم. هیچ فرقی نداشت.
من اصولا ترک عادت برام سخته. همیشه فکر میکنم باید یه مسیر سخت رو ادامه بدم چون از شروع دوباره میترسم. اما امروز گفتم واقعا دلیلی برای ترس نیست. تهش خب چند روز میام، اگه خوشم نیومد و حس خوبی نداشتم، میرم یه جای دیگه. آسمون که به زمین نمیاد.
305
آدمها ناامیدکنندهاند. بعضیها با ظاهر شیک و امروزیشون، میتونند جذاب و فریبنده باشند؛ اما همینکه دهن باز میکنند و شروع به حرف زدن میکنند، تصویرشون به کل فرو میپاشه. و آدم با خودش میگه کاش ساکت میموند، کاش اون ظاهر فریبنده، حداقل اینقدر سریع به ابتذال نمیرسید. کاش ذهنیتش، طرز نگاهش به دنیا، اینقدر سطحی و پوسیده نبود، جوری که آدم دلش بخواد فقط در لحظه فرار کنه.
مدتهاست دیگه امیدی به درست شدن هیچچیز ندارم. عمیق و بیامان خستهم.
305
باید این جمله رو قاب بگیرم، بذارم یه جایی که همیشه جلوی چشمم باشه. برای آدم فوق استرسیای مثل من که انجام هرکار جدیدی براش پر از ترس و نگرانی و سطح بالایی از اضطرابه، دیدن هرروزهی این جمله واقعا نیازه.
305
اخبار را اسکرول میکنم و به خبر کشته شدن یک مربی بدنسازی میرسم؛ جوانی خوشقدوبالا که بهخاطر یک گوشی موبایل، قربانی چند سارق پستفطرت شد. با خودم فکر میکنم: کاش مقاومت نمیکرد، کاش گوشی را تحویل آن جانیان بیسروپا میداد تا زنده بماند. اما بعد، از خودم میپرسم چرا اصلا باید کار به جایی برسد که انسان در برابر دزد و جانی تسلیم شود؟ چرا در این کشور، امنیت باید تا این حد نایاب باشد؟
سروش ستوده هم، مثل امیرمحمد خالقی، قربانی همین ناامنی شد؛ یکی برای موبایل، دیگری برای لپتاپ.
باز اسکرول میکنم و به خبر قتل زنی به دست همسرش در ارومیه میرسم. نمیدانم روزانه چند زن به نام «ناموس» توسط پدر، برادر یا شوهرشان کشته میشوند، اما مطمئنم بسیاری از این جنایتها حتی رسانهای هم نمیشوند و ما از آنها خبردار نمیشویم. و بیشتر از آن مطمئنم که بسیاری از این قاتلان، خیلی زود و بدون مجازاتی جدی، دوباره در خیابانها آزاد و بیقید قدم میزنند؛ مثل قبلیها.
دوباره اسکرول میکنم و به خبر دیپورت مهاجران افغانستانی میرسم. جدا از رفتارهای زننده و شرمآور بعضی از شهروندان ایرانی نسبت به افغانستانیها، که باعث خجالت است، مخالفتی با بازگشتشان ندارم. کشور ویران ما توان اداره خودش را هم ندارد، چه برسد به جمعیت مهاجران. نارضایتی از سیل عظیم مهاجران، فقط مسئلهی مردم ایران نیست؛ در بسیاری از کشورهای اروپایی، از جمله آلمان، هم دیده میشود.
اما با این حال، ناراحت و غصهدارشان هستم. بهعنوان یک شهروند درجهدو خاورمیانهای، درد و رنج و آوارگیشان برایم ملموس است. اینکه در کشور خودت جایی نداشته باشی و در کشوری که سالها در آن زندگی کردهای هم خواسته نشوی، حس تلخیست. اینکه سازمان ملل هم عملا هیچ کاری برای اینهمه آواره نمیکند، ناامیدکننده است. انگار رنج مردم این بخش از جهان، برای کسی اهمیتی ندارد.
305
انقدر از این راننده تاکسیهایی که شیشهها رو تا ته میدن پایین بدم میاد، فقط واسه اینکه کسی حرفی از کولر نزنه! خب توی هوای چهل درجه، اونم تو ماشینی که داره حرکت میکنه، پایین بودن شیشه باعث نمیشه نسیم خنک بهم بخوره! برعکس، انگار سشوار روشن کردن گرفتن سمتم. و حالا علاوه بر حس ذوب شدن، تهوع هم دارم. واقعا عالی🌚.
305
این روزها دارم مینیسریال «The Undoing» رو تماشا میکنم. سریالهای قبلیای که از نیکول کیدمن دیده بودم «Big Little Lies» و «Expats» بودند، و حالا نشستم فکر میکنم که چرا این زن همیشه یه جورایی بیچارهست! هر سریال، یه بحران عاطفی یا روانی، یه زندگی پیچیده، یه زخم تازه. ای بابا!
305
با الف. فیلم فصل ماهی سفید رو دیدیم. جدا از داستانش، غرق فضای فیلم شدم؛ حالوهوای مهآلود و دلنواز شمال. من عاشق اینجور فیلمهام؛ مثل جهان با من برقص، در دنیای تو ساعت چند است؟، جنگل پرتقال و کلا هر فیلم یا سریالی که ردی از شمال توش باشه، یه تکه از دلم رو با خودش میبره.
درسته که از شلوغی تابستونهای شمال یا زندگی دائمی توی اون هوای مرطوب خوشم نمیاد و اذیتم میشم، چون عادت به هوای نیمهخشک دارم. ولی یه تصویر هست که همیشه توی ذهنم روشن و زندهست: نشستهم توی تراس یه خونهی روبه دریا، ماگ چای توی دستمه و صدای نرم و مداوم موجها با یه بارون ریز و نمنم قاطی شده؛ از همون بارون ریز ریزا که گیلهگل ابتهاج میگفت. وارشی که ما توی سرزمینهای نیمهخشک نداریمش. وارشی که هوا رو انگار خیس نمیکنه، بلکه نوازش میکنه.
یا صبح زود، خونهی خواب زده رد طی کنم و برم امتداد دریا، جایی که سکوت سنگینه و ردی از آدمیزاد نیست، قدم بزنم. بارون آروم آروم میباره. درختهای پرتقال آویزون از شاخههای درختها که توی کوچهها سرک میکشند و عطرشون توی هوا پیچیده. همچین لحظههایی انگار زندگی آروم میاد کنار آدم میشینه و نوازشت میکنه.
کاش بشه پاییز امسال چند روزی برم رشت. برم انزلی، برم لاهیجان. دلم صدای موج و بوی نم و اون هوای خیس و مهآلود شمال رو میخواد؛ دلم میخواد اون هوای نمور رو توی ریههام فرو بکشم.
305
روزها با شتاب میگذرند. انگار عجله دارند. انگار رنج این آدمیزادهای در خود فرو رفته و روی تلخ زندگی را دیده، برایشان بیاهمیت است. انگار میخواهند بیتوجه از لای انگشتانمان لیز بخورند و بگریزند. گویی نه ترسی بوده، نه حیرتی، نه آن روزهای مبهمی که نمیدانستیم این جنگ و بلاتکلیفی تا کی ادامه خواهد داشت و سرنوشت ما و این زندگی نصفهنیمه، با هزار و یک برنامهی ناتمام، چه خواهد شد.
بهار تمام شد، در حالی که تهران از نبودن آدمها در سکوتی سنگین فرو رفته بود. مردمش آواره و گریزان و ترسان، تنها جانشان را برداشتند و رفتند تا زنده بمانند. در حالی که آسمانش زیر رگبار آتش و آماج حمله بود.
تابستان از راه رسید. اما نه کسی گرمایش را حس کرد، نه کسی دربارهاش چیزی گفت. انگار گرما کوچکترین دغدغهی مردم نبود. هنوز آسمان شهرها در تیررس موشکها بود.
همهچیز در تعلیق مانده بود. انگار همه تصمیم گرفته بودند اگر از این روزها جان بهدر بردند، آن عمر کوتاهی را که در خاورمیانه کوتاهتر هم هست، بهتر زندگی کنند.
بعد ناگهان گفتند: «آتشبس شده، صلح شده، تمام شد.»
باز این مردم بیپناه بودند که ماندند؛ با زخمهایشان، با حیرتشان و با حسرت عمر و جوانی هدررفتهشان.
و حالا روزها همچنان میگذرند. و زندگی حتی مهلتی برای نفس تازهکردن هم نمیدهد.
کاش زندگی میفهمید تن آدمهایی که از مرگ گریختهاند، خسته است. روحشان زخمیست.
کاش درک میکرد که دیگر نمیشود با همان سرعت قبلی ادامه داد. کاش نبض زندگی کمی کندتر میزد، تا جانهای خسته فرصتی برای ترمیم پیدا کنند.
اما زندگی کار خودش را میکند و به رنج انسان خاورمیانهای کوچکترین وقعی نمینهد.
پس کاش بشود این چند صباح را، در این جغرافیای پرزخم، بهتر زیست. کاش آدمها دوباره قد راست کنند، گرد و غبار از جانشان بتکانند، بر زخمهایشان مرهم بگذارند و دوباره، راه را ادامه دهند.
نمیدانم.
اما شاید چارهای نیست جز اینکه همین زندگی را وصلهپینه کنیم و ادامهاش دهیم.
که اگر نکنیم، چه کنیم؟
مگر زندگی دیگری هم داریم؟!
