گوشه
Открыть в Telegram
306
Подписчики
+124 часа
+27 дней
-1030 дней
Архив постов
306
برنامهام برای اینکه دووم بیارم اینه که خودم رو حسابی مشغول کنم؛ غرق کار و درس و کتاب و پادکست بشم. هرچیزی که بتونم بهش بچسبم و ازش به عنوان یه تکیهگاه استفاده کنم تا توی فکر و خیال روزهای نیومده غرق نشم. فعلا نمیخوام به هیچ آیندهای فکر کنم یا حتی واسه خودم آیندهای متصور شم. میدونم خیلی چیزها قرار نیست درست پیش بره یا سرانجامی داشته باشه و وقتی کاری از دستم برنمیاد، تنها کاری که میتونم بکنم اینه که خودم رو مشغول نگه دارم تا دستکم دچار فروپاشی روانی نشم.
306
زندگی سخت و در بیشتر مواقع ناامیدکنندهست. اما آدمها با دلخوشیهای کوچیک زندگی رو تاب میارن و ادامه میدن. مثلا همین دیروز با میم. اولین قهوهی پاییزی رو خوردیم و کلی با همدیگه گپ زدیم. وقتی ازش خداحافظی کردم، با خودم فکر کردم چقدر خوبه که توی بزرگسالی چندتا رفیق امن توی دایرهی رفاقتم دارم و با وجود دیدارهای خیلی محدود، باز هم میدونم هستند و دلم به بودنشون خوشه.♡
306
گویی تمام این دویدنها و جانکندنها عبث و بیهوده است؛ گویی هرگز نمیتوان با ذرهذره اندوختن پول، حتی به خرید چیزی فکر کرد. هرچه میگذرد، همهچیز دورتر و دستنیافتنیتر میشود. این روزها زندگی تلختر و دشوارتر از همیشه جلوه میکند. گاهی دلم نمیخواهد ادامه دهم، اما با خود میاندیشم اگر همینجا بایستم و در همین نقطه توقف کنم، خب بعدش چه کنم؟ من نیز همچون بسیاری از مردمان این سرزمین خسته و نفسبریدهام و خوشبختی و آسایش را از خود بسیار دور میبینم. بهراستی اگر حق حیات تنها یکبار است، چرا این یکبار باید چنین سخت و در چنین شرایطی و در این کشور میگذشت؟!
306
دیروز اپیزود آخر دیالوگ باکس رو گوش دادم. اولش وقتی دیدم از اپیزود ۴۳ هست کلی ذوق کردم و فکر کردم قراره خاطرههای آدمهای معمولی و غریبه رو بشنوم و لذت ببرم. اما این اپیزود فراخوان عمومی نبود؛ بلکه خاطرات موسیقی خوانندهها و هنرمندها بود که من بیشترشون رو نمیشناختم. نه با آهنگهاشون تونستم ارتباط برقرار کنم و نه برام تداعیکنندهی خاطراتم شدند. و نه خاطراتی که تعریف کردند، برام ملموس بودند. خلاصه که یک امتیاز منفی برای دیالوگ باکس🦦.
306
Repost from Independent☁️
نیاز به انسانهایی در زندگیم دارم که عصر پنجشنبه یهو ازشون بپرسم بریم بیرون؟ و فقط بشنوم بریم✨️
306
حالا که سرم خلوته، ناداستان میخونم و کافی میخورم و از اینکه امروز کارم زودتر تموم میشه خوشحالم^_^.
306
نمایشگاه الکامپ برگزار شده و یاد تابستون ۹۷ افتادم. با بچهها دم مترو توحید قرار گذاشتیم و بعد با بیآرتی رفتیم تا نمایشگاه. یکییکی غرفهها رو دیدیم. با یه سری از بچههای همرشتهی دانشگاههای دیگه توی محوطهی نمایشگاه قرار گذاشته بودیم و با همدیگه، یه گپ کوتاه زدیم. بعد غذا گرفتیم و روی چمنهای محوطه نشستیم و ناهار خوردیم. کلی هم از اون روز عکس گرفتیم. چقدر اون وقتها کوچولو و طفلکی بودم. اون موقعها فکر میکردم مسیر آیندهی من هم حتما شباهتی به همین فضاها و شغلها خواهد داشت. یادمه ی. گفت: «من یا باید تا سال بعد اینجا غرفهی خودم رو داشته باشم یا باید کانادا باشم.» توی الکامپ که هیچوقت غرفهای نزد و تا سال بعدش که نه، اما اوایل امسال بالاخره مهاجرت کرد کانادا. انگار هزار سال از اون روزها و لحظهها و خاطرات گذشته.
306
دیروز که الف. رسید خونه و کتابهاش رو پهن کرد وسط اتاق، رفتم دونهدونه کتابهاش رو ورق زدم و نگاهشون کردم. راستش من اصلا دلم برای دوران مدرسهم تنگ نشده. واقعا حاضر نیستم برای ثانیهای به اون دوران نفرتانگیر برگردم و روزها و سالهای پر از حس انزجار و حقارت رو دوباره زندگی کنم. اما وقتی کتابهای الف. توی دستم بود دلم خواست که فرصت زندگی دوباره رو داشتم. دوست داشتم اینبار بهتر تصمیم بگیرم و بهتر انتخاب کنم و اینقدر پشیمونی توی تکتک لحظههام نداشته باشم. خیلی سعی میکنم کم نیارم و ادامه بدم، اما خیلی وقتها هم وسطش ناامید میشم و حس میکنم هیچوقت به چیزی که میخوام نمیرسم و باز مجبورم بعد از چند روز ناامیدی دست خودم رو بگیرم و برگردم به مسیرم و این دور باطل همیشه ادامه داره. توی مغزم خیلی آشوبه و خیلی شبها با گریه و ترس از روزهای نیومده میخوابم. روزها میگذره، عمرم میره و انگار هیچی بهتر نمیشه.
306
یکم/
فردا قرار است دوستانم را ببینم و حتی نوشتن این گزاره خوشحالم کرد. کاش مجالی بود تا بیشتر از اینها همدیگر را ببینیم. در کل تابستان تنها یکبار دور هم جمع شدیم و در پاییز امیدوارم این دیدارها و معاشرتها بیشتر باشد، چون حفظ دوستیها ارزشمند است و آدمها به دوست و دوستی محتاجاند.
دوم/
از سیر ورزش کردنم بسیار رضایت خاطر دارم و بابت این نظم و مرتب باشگاه رفتن خوشحالم. پاییز پارسال ورزش را استارت زدم و در پاییز امسال همچنان نظمش را حفظ کردهام. من عاشق استمرارم؛ از ادامه دادن و تلاش کردن و نتیجه گرفتن خوشم میآید. کاش در موارد دیگر نیز عزمم را جزم کنم و تیک یکی از کارهایی که همیشه در ذهنم پررنگ بوده را بزنم.
سوم/
در پاییز دیگر چندان وقت خواندن رمانهای بلند و طولانی را ندارم. دلم میخواهد داستانهای نسبتاً کوتاه را انتخاب کنم، چون حتی در شلوغترین روزها، این قصهها هستند که مرا به زندگی وصل میکنند.
چهارم/
دلم میخواهد شش ماه دوم سال را قشنگتر زندگی کنم، حسرت نخورم و زندگیام را زیباتر پیش ببرم. دست از مقایسهی خودم با دیگران و سرزنش خودم بردارم و بپذیرم این، واقعیت زندگی من است.
پنجم/
دلم برای یکی از دوستان قدیمم بینهایت تنگ است. جز معدود کسانی بود که کنارش پرحرف بودم؛ از پادکستها و فیلمها و قصهها برایش میگفتم و همیشه چشمانش برق اشتیاق به بیشتر شنیدن داشت. در مورد حرفهایم نظر میداد و خلاصه مستمع باذوقی بود که مرا نیز به ذوق میآورد. کاش زندگی جوری نمیچرخید که حالا به عنوان دوست قدیم از دست رفته از او یاد کنم.
ششم/
در کنار همهی اینها همچنان احساس تنهایی دارم. گاهی بابتش ناراحت میشوم و گاهی به خود میقبولانم که زندگی همین است و خیلیها از درون خلایی پرنشدنی دارند که بهراحتی پرشدنی و از بین رفتنی نیست.
306
در
از زمان شروع داستان تا جذب شدن مخاطب و ایجاد کشش لازم یکم طول میکشه، پس باید صبور بود و زود ناامید نشد. داستان چندان پراتفاقی نیست و خیلی آرام پیش میره و روایت میشه، اما همین آرامشبخشی هم جزئی از زیباییشه. توصیفات کتاب اونقدر ملموس بودند که انگار صحنهها رو با چشم میدیدم. واقعا شگفتانگیزه که نویسنده تونسته از رابطهی یه زن جوون نویسنده و یه پیرزن، هچنین داستان تأثیرگذاری خلق کنه؛ و این خودِ خود هنره. ترجمهی کتاب هم بسیار دلنشین بود و لذت خوندنش رو برام چند برابر کرد.
شخصیت امرنس رو هیچوقت فراموش نمیکنم؛ برام بینهایت تأثیرگذار بود.
#کتاب_با_گوشه
306
ماگ خانومی خیلی نازه و میخوامش. ولی گفت از یکی از پاساژهای آبادان خریده. لطفا بنده رو به پاساژهای آبادان برسونید😭.
