ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

گوشه

گوشه

Открыть в Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
306
Подписчики
+224 часа
+47 дней
-630 дней
Архив постов
زیبایی.
+1
زیبایی.

کاش همه‌تون مال من بودید عزیزای دلم:((.
کاش همه‌تون مال من بودید عزیزای دلم:((.

یه پسربچه‌ی خیلی نازنازی و عسلی هست که ازش خوشم میاد؛ و تازه فهمیدم دلیلش اینه که خیلی شبیه کودکی خودمه. اولین باری که با مامان و بابا و داداش بزرگ‌ترش اومده بودند، چون هم محیط براش جدید و ناآشنا بود و هم من غریبه بودم، خیلی مظلوم و ساکت روی صندلی نشست. هر بار که وسط کارم سرم رو برمی‌گردوندم، می‌دیدم داره زیرچشمی به من نگاه می‌کنه. تا بهش لبخند می‌زدم، خجالت می‌کشید و سریع سرش رو می‌انداخت پایین. اگه هم می‌خواست چیزی بگه، خیلی آهسته و یواش توی گوش باباش زمزمه می‌کرد. دفعه‌ی بعدی که دیدمش، چون دیگه من و محیط براش غریبه نبودیم، یکم یخش آب شد. شروع کرد شیطنت کردن، برای خودش راه می‌رفت و آواز می‌خوند. وقتی هم بهش لبخند می‌زدم، دیگه نگاهش رو نمی‌دزدید. اما آخرین باری که اومدند، چون آدم‌های غریبه‌ی دیگه‌ای هم حضور داشتند، دوباره مثل بار اول خجالت‌زده شد و ساکت روی صندلی نشست. سوییچ ماشین رو از باباش گرفت و مدام تکونش می‌داد و باهاش بازی می‌کرد؛ چندبار هم انداختش زیر صندلی و باباش برش داشت. دفعه‌ی آخر، باباش با یه تشر خفیف بهش گفت: «ننداز دیگه.» و همین باعث شد پسرک حدود بیست دقیقه سرش رو بذاره روی پای باباش و تکون نخوره. وقتی مامانش اومد و بغلش کرد، بغضش ترکید و گریه کرد. جوری اشک می‌ریخت و هق هق می‌کرد که مامانش بغلش کرد و بردش بیرون. و این صحنه بیشتر از همه من رو یاد کودکی خودم انداخت؛ این حساس بودنی که باعث گریه‌ام می‌شد و برای دیگران بی‌اهمیت بود. مظلومیت، خجالتی بودن، دیر وفق پیدا کردن با محیط و اون حساسیت و اشک همیشه آماده‌ی جاری شدن بهراد نازنازی من رو یاد خود سه چهار ساله‌ام انداخت.

عزیزای دلم چقدر جای شماها روی دستم خالیه:((((
عزیزای دلم چقدر جای شماها روی دستم خالیه:((((

یکشنبه‌ی جمعه‌طور.
یکشنبه‌ی جمعه‌طور.

زنده‌باد روزهای تعطیل که می‌تونی با خیال راحت غرق رخوت و تنبلی بشی. هرچند، راستش دلم می‌خواست الان جایی غیر از اتاقم بودم و برنامه‌ای غیر از کتاب خوندن و فیلم دیدن داشتم. ولی خب بازهم واسه این تعطیلی اول هفته خوشحالم! باید حسابی از این چندتا تعطیلی آخر تابستون لذت ببرم، چون پاییز که بیاد، تا آخر آبان هیچ تعطیلی‌ای توی تقویم نیست. تازه، بدتر از اون، دانشگاه هم به برنامه‌م اضافه میشه و کلی شلوغ میشم.

دیروز توی قطار، موقع برگشت به خونه، تنها صندلی خالی واگن کنار یه مرد حدودا چهل‌ساله بود. من هم رفتم و همون‌جا نشستم. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم آقا پاهاش رو زیاد از حد باز کرد و بدنش رو کشید سمت من، جوری که مجبور شدم دستم رو از روی دسته‌ی صندلی بردارم تا باهاش برخوردی نداشته باشم. همه‌ی این کارها رو درحالی انجام می‌داد که سرش توی گوشی‌اش بود و توی گوشش هندزفری بود و مثلا انگار نه انگار که داره مزاحمت ایجاد می‌کنه و نمی‌دونه جریان چیه. وقتی رسیدیم ایستگاه بعدی، یه صندلی روبه‌روم خالی شد و من سریع جابه‌جا شدم تا از این رفتارهای آزاردهنده بر حذر باشم. همین‌جوری که داشتم از پنجره به تاریکی شب نگاه می‌کردم، یه لحظه برگشتم و دیدم این آقا با یه نگاه عجیب زل زده به من. واقعا حالم بد شد و همون لحظه جام رو با یه آقایی که اون‌طرف‌تر بود عوض کردم و کنار یه خانم نشستم. جدی، رفتار و نگاه‌های این‌جور آدم‌ها خیلی آزاردهنده‌ست و باعث می‌شه آدم توی یه محیط عمومی هم احساس راحتی نکنه. خاک بر سرشون.

چون خیلی خسته‌ام‌. پس شب بخیر.

خیلی از بی‌مسئولیتی این آنلاین‌شاپه عصبانی‌ام. قبل از ثبت سفارش، صراحتا از پشتیبانی پرسیدم که آیا سفارشم تا عصر امروز به دستم می‌رسه یا نه، چون اگه قراره بعد از این چند روز تعطیلی برسه، به دردم نمی‌خوره و خیلی عجله دارم. گفتند آره اگه تا قبل از یک ثبت کنی، حتما میرسه. منم رو حساب اینکه میرسه، ساعت دوازده سفارشم رو ثبت کردم و آدرس محل کارم رو هم دادم که موقع تحویل اون‌جا باشم، چون خونه کسی نیست. نه تنها سفارشم نرسید، بلکه پشتیبانی‌شون هم دیگه جواب نمیده، چون ظاهرا فقط تا ساعت چهار پاسخ می‌دن🤡واقعا این حد از بی‌مسئولیتی افتضاحه. خاک بر سرشون.

دریا اون‌قدر برام رویاییه که هیچ‌وقت دیدنش برام تکراری نمیشه و اصلا نمی‌تونم تصور کنم چه احساسی داره جایی زندگی کنی که انتهای کوچه به دریا ختم شه. بشه از پنجره و بالکن خونه دریا رو تماشا کرد و صدای امواج آروم یا متلاطم رو شنید، انگار هر روز با یه حس جدید شروع میشه.

چون که برق رفته و بیکارم، پس کتاب جدید نازنازیم رو شروع می‌کنم.
چون که برق رفته و بیکارم، پس کتاب جدید نازنازیم رو شروع می‌کنم.

دوشنبه توی راه برگشت از باشگاه، اپیزود جدید چنل‌بی رو پلی کردم و علی بندری اول اپیزود گفت: «چنل‌بی ده‌ساله شد.» یاد دوران کارشناسی افتادم که توی مترو و اتوبوس چنل‌بی گوش می‌دادم و غرق داستان‌هایی می‌شدم که با روایت علی بندری چند برابر جذاب‌تر بودند. اون موقع‌ها پادکست فارسی این‌قدر زیاد نبود و مثل حالا رواج نداشت. هرچند داستان‌های سری آخرش رو زیاد دوست نداشتم، ولی هنوز چنل‌بی برام یه حس نوستالژیک و خاص داره. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم دیگه زندگیم هیچ شباهتی به اون آدم سال‌های قبل نداره. خیلی‌ها اون‌موقع توی زندگیم بودند که حالا دیگه نیستند. وقتی به پیشنهاد کسی که من رو با چنل‌بی آشنا کرد و حالا مدت‌هاست ازش خبری ندارم، اپیزود آموک رو گوش می‌دادم، اگه یکی بهم می‌گفت چند سال بعد زندگیت هیچ شباهتی به حالا نداره و آدم‌های مهم زندگیت سال‌ها بعد دیگه کنارت نیستند، احتمالا باورم نمی‌شد. ولی حالا دیگه می‌دونم زندگی هیچ‌وقت یه‌جور نمی‌مونه و نمی‌شه همه‌چیز رو برای همیشه پیش‌بینی کرد. گاهی فقط باید مسیر رو ادامه داد، تلاش کرد و البته یه جاهایی هم پذیرفت و قبول کرد که همیشه دست ما نیست.

طبق آخرین اخبار هواشناسی، در روزهای آینده با موج گرمای شدیدتری روبه‌رو هستیم و گویا هوا قرار است گرم‌‌تر از پیش شود. برای تابستان، این خبر چندان عجیب نیست، اما وقتی به قطعی برق و آن جدول خاموشی نفرت‌انگیز فکر می‌کنم، اوضاع واقعا تأسف‌بار و رقت‌انگیز می‌شود. دو ساعت قطعی برق کم بود، حالا در برخی مناطق چهار ساعته شده! چهار ساعت بدون برق و آب یعنی عذاب کشیدن‌های جانکاه در گرمای طاقت‌فرسا، بدون آنتن، بدون اینترنت و با کلافگی و استیصال زیاد. چند روزی‌ست زمزمه‌هایی از غیرحضوری شدن مدارس هم به گوش می‌رسد. با این اینترنت لنگان، کلاس آنلاین بیشتر شبیه یک شوخی بی‌مزه‌ی جهان اولی است که اجرای این ایده برای کشور جهان سومی ما زیادی مضحک است. این تصمیم‌های پرطمطراق در کشوری جهان سومی مثل ما، حتی مرغ پخته‌ی درون قابلمه را هم به خنده می‌اندازد، اما گویا مسئولان، کاملا جدی و بدون فکر به نتیجه، تصمیم‌های احمقانه می‌گیرند و به عواقب نمی‌اندیشند. راستش من هم مثل خیلی از آدم‌های دیگر این مملکت زیادی خسته‌ام؛ خسته از این سرزمین پر از درد و رنج که چه بخواهیم و چه نه، وطن ماست. وطنی که جز رنج و ناامیدی، چیزی برایمان به ارمغان نیاورده.

این اسکرین‌شات رو از توییتر برداشتم. اون‌جایی که نوشته «باید فقط دنگ خودتو می‌زدی پرنسس»، کاملا مشخصه طرف از شدت ذوقش که دختر
این اسکرین‌شات رو از توییتر برداشتم. اون‌جایی که نوشته «باید فقط دنگ خودتو می‌زدی پرنسس»، کاملا مشخصه طرف از شدت ذوقش که دختره کل هزینه رو پرداخت کرده، عین خری که بهش تیتاب دادند داشته خونه رو یورتمه می‌رفته. واقعا بعضی آدم‌ها چقدر دوزاری و پلشت و گدا گشنه‌اند. پ.ن: پسره به شام دعوتش کرده، ولی آخرش از دختره دنگش رو گرفته. درواقع دنگ شامی رو که «خودش» دعوت کرده بود رو گرفته!

ورزش کردن واقعا بی‌نظیره. بعد از نه ماه مداوم باشگاه رفتن، حالا ورزش یه بخش جدایی‌ناپذیر از روتین زندگیم شده. وقتی تغییرات بدنم رو می‌بینم، هر روز بیشتر عاشقش می‌شم. اون دیسیپلینی که ورزش به زندگیم داده رو خیلی دوست دارم. پس زنده باد ورزش و تغذیه‌ی سالم.

دلم را شکستند به دور از نظرها درختم که رفتم به جشن تبرها...

فراغت.
فراغت.

قبلا فکر می‌کردم چون آدم ساکت و درونگرایی هستم و معاشرت با غریبه‌ها برام سخت و حتی گاهی عذاب‌آوره، حتما باید شغلی داشته باشم که خیلی نیازی به حرف زدن با دیگران نداشته باشه. یه کار پشت‌میزی، بدون نیاز به ارتباط با آدم‌ها، جایی که خیلی سر در گریبان و بدون مکالمه، کارم رو انجام بدم و تموم. اما هر چی سنم بالاتر رفت و خودم رو بیشتر شناختم، فهمیدم این مدل کار اصلا بهم نمیاد و نمی‌تونم تحملش کنم. بلکه اتفاقا برعکس، کم‌کم کشف کردم که چقدر عاشق ارتباط با آدم‌هام. عاشق اینم که بتونم بهشون کمک کنم، باهاشون گپ بزنم و حس مفید بودن داشته باشم. توی محیط کار، انگار اون شخصیت آروم و ساکت و درونگرام، کناره می‌گیره و تبدیل به یکی دیگه میشم. مثلا منی که از تلفنی حرف زدن فراری‌ام، سر کار با اعتمادبه‌نفس و بدون نگرانی زنگ می‌زنم، هماهنگی می‌کنم و با آدم‌های مختلف صحبت می‌کنم. حضوری هم با آدم‌هایی از قشرها و فرهنگ‌های مختلف معاشرت می‌کنم و از این تعامل لذت می‌برم. آخر روز که دارم برمی‌گردم سمت خونه، از اینکه کلی ارتباط داشتم و حس کردم مفید بودم، واقعا خوشحال و راضی‌ام.

خیلی بدم میاد که بعضی‌ها یه کار خوب واسه خودشون انجام میدن، بعد منتش رو سر بقیه می‌ذارن. درواقع به نوعی لگدش رو به دیگران می‌زنند. مثلا یکی مستمر ورزش می‌کنه، بدنش رو با کلی عرق‌ریختن، چربی‌سوزی، عضله‌سازی و سالم‌خوری می‌سازه. بعد میاد یه کپشن می‌نویسه که آدم با خوندنش میگه کاش دست از جنگیدن با دشمن فرضی‌اش برداره و با یه کیلو شیرینی قال قضیه رو بکنه و آشتی کنه. مثلا می‌نویسه «وقتی شماها تا لنگ ظهر خرناس می‌کشید، من صبح کله‌سحر دارم تو پارک عرق می‌ریزم و بدنم رو به ایده‌آلم نزدیک می‌کنم.» وا. خب عزیز من، ورزش می‌کنی، بکن. ولی دیگه چرا یکی دیگه رو می‌کوبی؟! باور کن اینجوری بیشتر شایسته‌ی تمجید نمیشی. بلکه بیشتر از چشم میفتی و شایسته‌ی ترحم میشی. یا مثلا یکی دیگه کتابخونه‌ش اندازه‌ی کتابخونه اسکندریه‌ست، بعد میاد می‌گه: «وقتی تو آخر هفته‌‌ات توی پارتی سپری میشه، من آخر هفته‌ دارم کتاب می‌خونم و مغزم رو آپدیت می‌کنم.» و باز هم وا. خب تو دوست داشتی کتاب بخونی، اون یکی هم دلش پارتی خواسته. حالا چرا باید این وسط جنگ جهانی راه بندازی با کتاب خوندنت؟ آدمیزاد چرا نمی‌تونه بی‌خیال این دشمن‌های خیالی بشه و بدون لگد زدن به دیگران زندگیش رو بکنه و لذت ببره؟!

همین کافه‌ای که دیروز رفتیم، برق نبود. یک ساعت منتظر موندیم تا برق بیاد و بتونیم سفارش بدیم🌚.