گوشه
Открыть в Telegram
306
Подписчики
+224 часа
+47 дней
-630 дней
Архив постов
306
وقتی توی کانالها عکسهای ماهگرفتگی از شهرهای مختلف رو میبینم یا تصاویری از آدمهایی که روی بام شهرشون جمع شدند تا ماه خونین رو تماشا کنند، حس خیلی قشنگ و دوستداشتنیای بهم دست میده. وسط کوه رنجها و مصیبتهای ایرانی بودن، بین این همه سختی و چالش زندگی، حفظ کردن این جنس ذوق و اشتیاق واقعا تحسینبرانگیزه. هیچی بدتر از کور شدن ذوق آدمها نیست؛ اینکه نسبت به هر اتفاق و پیشامدی بیاعتنا و بیاهمیت بشن. امیدوارم ذوق همهی آدمها، تا همیشه توی دلشون زنده بمونه.
306
آذرباد
کتاب جدید نسیم مرعشی رو امروز تموم کردم و باید بگم مثل بقیه کتابهاش به موضوعی پرداخته که تا حالا کمتر بهش توجه شده؛ موضوعی که تا به الان کمتر کسی از این زاویه بهش نگریسته. راستش خیلی غمگینم کرد و یه جاهایی دلم میخواست شخصیتهای داستان رو به آغوشم بکشم.
پناهنده شدن با مهاجرت کردن خیلی متفاوته. کسی که مهاجرت میکنه، از مدتها قبل فکرش توی سرش بوده و دیگران در جریان بودند؛ همهچیز طبق روال و با نظم پیش رفته و در آخر خداحافظی و رفتن. میدونه که میتونه دوباره خانواده را ببینه، به کشورش برگرده و اصلا در بدترین حالت ممکن، اگه مهاجرت بهش نساخت، به نقطه شروع برگرده. اما پناهنده شدن ناگهانیه. خداحافظیای در کار نیست و هیچ برگشتی هم وجود نداره. پناهنده باید کشورش رو با تمام متعلقاتش بذاره و برای همیشه بره، جوری که انگار هرگز اون کشور وطنش نبوده و خاطرهای نداره. میدونند اگه بتونند قاچاقی خودشون رو به کشور مقصد برسونند، این خودش بزرگترین شانسه؛ چون خیلیها نمیتونند و وسط دریا یا دره از بین میرن، یا حتی موقع رد شدن از مرز تیر میخورند و کشته میشن. بعد هم موندن توی کمپ پناهندگان با شرایط اسفناکی که داره، در استرس اینکه آیا قبول میشن یا رد.
من این کتاب را به خاطر زاویه دید متفاوتی که به من داد، دوست داشتم و ازش لذت بردم. از نسیم مرعشی بابت انتخاب موضوعات کمتر پرداختهشده، عمیقا ممنونم. اولین کتابی که از ایشون خوندم «هرس» بود، بعد «پاییز فصل آخر سال است» و همین چند وقت پیش «درباره کشتن» رو. هرچند که معتقدم این کتاب ایراد هم کم نداشت و از مابقی کتابهاش ضعیفتر بود.
#کتاب_با_گوشه
306
این روزها بیش از همیشه دلبستهی سکوت، خاموشی و نامرئی بودنم. بندهی تاریکی و سکوت خونهم؛ دلم میخواد وقتی میرسم خونه، همهی چراغها خاموش باشه. هیچکس منتظرم نباشه. توی سکوت برای خودم شام درست کنم، توی تنهاییم غذا بخورم و بخوابم. منتظر هیچ تماسی نباشم و با خیال راحت گوشیم رو خاموش کنم.
آدمها این روزها بیشتر از همیشه خسته و ناامیدم میکنند و اشکم رو درمیارند. حس تنهایی وجودم رو گرفته و فکر میکنم چقدر بیدفاع و مظلوم شدم. و کاش مدتی واقعا تنها بودم. جوری که هیچکس رو نبینم و با هیچکس معاشرت نکنم. وزنهی سنگین غم روی دلم اذیتم میکنه و حالا حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده. و چه خوب که اینجا برای نوشتن و تخلیهی عواطفم وجود داره.
306
Repost from گلبو
شما که حیوون از تولهکش میخری، فارغ از اینکه به این موضوع توجه کنی که چی پشت پردهی تولهکشی هست، حیوون دوست نیستی. شمایی که حیوانات رو بر اساس رنگ و نژاد انتخاب میکنی و نه اینکه نیاز به سرپناه و محبت دارن، حیوون دوست نیستی. جای بحث هم نداره این موضوع به نظرم. حیوون دوست نیستی! صرفن دوست داری پت داشته باشی و اوکی. تو برات مهم نیست این بچه از مادرش جدا شده، چه بیماریهایی گرفته یا مادرش با چه فشار و مشکلاتی مدام داره توله میآره.
شما حیوون دوست نیستی. اشکالی هم نداره که نیستی، قرار نیست همه حیوانات رو دوست داشته باشن، ولی این مهمه که با این استدلال که چون من گربه یا سگ دارم، پس حتمن عاشق حیواناتم، بار معنایی کلمات رو از بین نبری.
306
Repost from عین الدوله
نوشته خسوف و ماه سرخ ۱۶ شهریور رو از داخل ایران هم میتونید تماشا کنید و یک خبر خوب برای ایرانیها. من حاضر بودم توی کشوری باشم که کل سال ماه توش دیده نمیشه اصلا ولی ایرانی نبودم.
306
تنها بودن و توی خونه موندن یه جورایی باعث میشه کل روز بگذره و تو حتی یه کلمه هم حرف نزنی. یهو به خودت میای و میبینی شب شده و از صبح هیچ کلمهای از دهنت درنیومده. توی خلوت خودت، روی مبل لم دادی و کتاب خوندی. پادکست پلی کردی و همزمان، غذا درست کردی. چند دقیقه زیر دوش موندی و با چشمهای بسته به همهچیز و هیچچیز فکر کردی. برای خودت چایی دم کردی و نشستی پای سریالی که امیدواری ناامیدت نکنه. درنهایت همهی این کارها هم آخر شب یه نگاه به ساعت روی دیوار کردی و تصمیم گرفتی مسواک بزنی و بخوابی. شاید این زندگی برای خیلیها کسالتآور و خستهکننده به نظر بیاد، اما من توی سن و وضعیت فعلیم، فقط دلم میخواد خونه و حریم و تنهایی خودم رو داشته باشم و مجبور نباشم با هیچکس حرف بزنم یا ارتباط برقرار کنم. عمیقا از روابط با آدمها و معاشرت کردن باهاشون خسته و بیزارم. کاش شرایط بهتری برای زیستن وجود داشت. ولی انگار هیچوقت اختیاری تو کار نیست و همهچیز همیشه زوریه.
306
من همیشه خطاب به پیتزا گفتم و تا ابد میگم: «آفاق را گردیدهام، بسیار خوبان دیدهام، اما تو چیز دیگری».
پیتزا همیشه در قلبم جایگاه ویژه داره و از خوردنش خسته و سیر نمیشم♡
306
وقتی رفاقت بدون هیچ نقطهای به پایان خودش میرسه و آدمهایی که روزگاری با همدیگه صمیمی و بیتکلف بودند، با گذر روزها، ماهها و سالها کمکم از هم دور میشن، ناراحتکنندهست. غمانگیزترش اینه که وقتی با یکی دوست میشیم، اصلا به پایان فکر نمیکنیم. از آینده و روزهای نیومده حرف میزنیم، از سالهای دور، از اینکه توی عروسی همدیگه چه لباسی بپوشیم یا اصلا کی اول ازدواج میکنه.
حالا من و تو اینقدر از همدیگه دور شدیم که امروز صبح توی اینستاگرام دیدم دیشب مراسم بلهبرونت بوده و با دوستپسری که دو سال باهاش بودی، حالا ازدواج کردی. نتونستم برات کامنت بذارم و چیزی بگم. فقط چندبار به عکسهاتون خیره شدم و باهربار نگاه کردن بیشتر غمگین شدم. انگار یهو یادم اومد روزگاری بود که شبهامون بدون هم صبح نمیشد و حالا چی مونده از اون روزها جز غریبه شدنمون؟! کی فکرش رو میکرد خبر عروس شدنت رو اینجوری بشنوم؟! تو دیشب مراسم بلهبرونت بوده و من تا دیروقت سرکار بودم و حتی یک درصد هم توی فکر هم نبودیم. لایک کردم و توی دلم برات آرزوی خوشبختی کردم رفیق روزهای رفته و آدم غریبهی این روزها.
306
دومین بهار
جلد دوم مجموعهی «جزیره» بالاخره تموم شد. این کتاب جوریه که حتی اگه کسی جلد اول رو نخونده باشه، باز هم به راحتی با داستانها ارتباط میگیره و اصلا دچار سردرگمی نمیشه. چون فقط یه سری داستان کوتاه و مستقلاند، که توی بازههای زمانی مختلفی اتفاق میافتند. جلد اول در دهههای شصت و هفتاد، و جلد دوم در دهههای هشتاد و نود. این داستانها رو عمیقا دوست داشتم، چون یه غم قشنگ و شاعرانهای دارند؛ غمی که در عین ناراحتکننده بودن، جوری روایت میشن که قلب خواننده رو تسخیر میکنند. داستانها توی جزیرهی کیپ برتون کانادا رخ دادند، جایی که اون موقعها مردم برای گذران زندگیشون تو معادن زغالسنگ کار میکردند، برای صید ماهی به دریا میزدند، یا به دامپروری و کشاورزی مشغول بودند. ولی نسل جدید این سبک زندگی رو نمیپسنده و با روی کار اومدن تکنولوژی، خیلی از مشاغل قدیمی دیگه ضروری به نظر نمیرسند. این تغییر یه غم پنهون رو به خواننده منتقل میکنه؛ حسی که انگار زحمات نسل قدیم که یه روزی خیلی مهم و حیاتی بودند، حالا با اومدن فناوری و تغییر نیازها بیارزش شدند. با اومدن امکانات و عوض شدن نیازها، انگار تلاشها و سختیهاشون فراموش شده و جاشون رو به دنیای جدید داده. این گسست نه فقط اقتصادی، بلکه بیشتر فرهنگی و عاطفیه و باعث میشه حس کنی یه چیز باارزش برای همیشه از دست رفته.
داستانهای کوتاه این مجموعه اونقدر عمیقن که غم شخصیتها تو وجود میشینه و تا مدتها ذهن رو درگیر میکنه. این روایت مرثیهوار و قشنگ، فقط از یه نویسندهی کاربلد و چیرهدست برمیاد. دم شما گرم آقای آلیستر مک لاود.
#کتاب_با_گوشه
306
اول از همه چون شهریه دادم و دلم بابت هدر رفتن پولم میسوزه، ولی اگه خیلی خوابم بیاد و بگم گور پدر مادیات و بخوام پتو رو بکشم روی سرم و بخوابم به این فکر میکنم تموم این نه ماه ورزش منظم ماحصلش شده تغییرات مشهود بدنم و خودش میشه انگیزه که روتینم رو حفظ کنم و پاشم برم باشگاه ورزش کنم:))).
306
متاسفانه قسمتم نشد بلیت کنسرت این بزرگوار رو بگیرم، روز و ساعتش بهم نمیخورد؛ پس عجالتا این موزیکش رو گوش بدیم و بعدش هم بخوابیم.
306
احساس تنهایی و بیچارگی بدجوری یقهم رو گرفته. کاش بهجای سرکار که مجبورم با آدمها حرف بزنم، به سوالهاشون جواب بدم و بهشون لبخند بزنم، میتونستم برم یه جای دور و توی تنهایی خودم فقط گریه کنم، بدون اینکه کسی کاری به کارم داشته باشه و دم به دقیقه بپرسه چی شده.
306
تا اطلاع ثانوی غمگینم و دلم میخواد از آدمها و معاشرتهای روزمره فاصله بگیرم. با هیچکس حال و حوصلهی حرف زدن ندارم و میل سخنم نیست. کاش میشد همین حالا وسایلم رو جمع کنم و برم یه جایی تا آخر هفته بمونم که هیچ موجود دوپایی رو نبینم.
306
سیگار نهتنها بیفایدهست، بلکه واقعا ناراحتکنندهست. خیلی تأسفباره که عدهای هر ماه بخشی از درآمدشون رو صرف چیزی میکنند که مستقیما به سلامتی بدنشون آسیب میرسونه. ما توی ایران با انواع مشکلات و بلایا دستبهگریبانیم، پس خیلی منطقی و عاقلانهست که حداقل خودمون توی آسیب زدن به سلامت ریههامون نقشی نداشته باشیم. درسته که نمیتونیم جلوی آلودگی هوا رو بگیریم، ولی حداقل میتونیم انتخاب کنیم که دود سیگار رو وارد بدنمون نکنیم. بعضیها میگن سیگار بهشون لذت میده یا چون تحت فشارن بهش نیاز دارند. چی بگم! درنهایت اجباری که نیست! هر کسی مختاره با اراده و انتخاب خودش تصمیم بگیره پولی که با زحمت به دست آورده رو صرف چیزی که جز ضرر براش چیزی نداره بکنه یا نه. حالا جالب اینجاست که بعضیها هم هستند که ورزش میکنند، غذای سالم میخورند، به سلامتیشون اهمیت میدن و باز سیگار کشیدن رو ترک نمیکنند. این عزیزان هم به نوبهی خودشون جالبن.
306
امروز توی توییتر چندتا اسکرینشات دیدم از حرفهای چندتا پسر نوجوون کنکوری دربارهی آترینا فرحمند، رتبهی یک کشوری رشتهی تجربی. حرفهاشون اونقدر زننده، شنیع، رکیک و ضدزن بود که حتی نمیخوام دوباره چشمم به اون کلمات بیفته، چون واقعا تحملش رو ندارم و حالم بد میشه. و خب چیزی که واقعا برام ترسناک بود، اینه که این پسرها هنوز حتی وارد دانشگاه نشدند، احتمالا ۱۸ یا ۱۹ سالشونه و هنوز توی دنیای تینیجری سیر میکنند. چطور یه پسربچه میتونه تا این حد از جنس زن متنفر باشه؟ این همه عقده و نفرت تلنبار شده نسبت به زن از کجا میاد؟ مگه توی زندگیشون با چه آدمهایی بزرگ شدند که اینطور فکر میکنند؟ مگه چه الگوهایی داشتند که نتیجهاش شده این انزجار سرریزشده به زن؟ و بدتر از همه قراره توی بزرگسالی به چه هیولاهایی تبدیل بشن و دست به چه جنایتهایی بزنند؟
یه چیز دیگه که حالم رو به شدت بد کرد، ویدیویی بود که توی توییتر دیدم. من که حتی جرات نکردم خود فیلم رو باز کنم. فقط با دیدن کاور و چند خط توضیح بالای فیلم، دست و پاهام یخ کرد. ظاهرا چندتا پسر نوجوون، با نیش باز و لبخندهای کریه، از تجاوزشون به یه دختربچهی ۱۷ ساله فیلم گرفتند و حالا منتشرش کردند. چطور ممکنه چندتا پسر کمسنوسال اینقدر کثیف، متعفن و هیولا باشند؟ مطمئنم الان که فیلمشون پخش شده و قیافههای زشتشون رو همه دیدن، خیلی پشیمونن. ولی نه از تجاوز، بلکه از اینکه چرا اصلا فیلم گرفتند. نفرتم از این موجودات در کلام نمیگنجه. و قلبم برای اون دختر میسوزه؛ میدونم هیچچیز نمیتونه درد و رنجش رو تسکین بده.
اونوقت چند ماه پیش که حرف کنسل کردن آیسان اسلامی بود یه عده بهشون برخورده بود و معتقد بودند این کارها دیگه لازم نیست! طرف از متجاوز حمایت کرده بود و باز بقیه ازش دفاع میکردند. من مطمئنم این جونورها هم آیسان اسلامی رو فالو داشتند و طرفدارش بودند.
