ru
Feedback
من!

من!

Открыть в Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
379
Подписчики
-124 часа
-157 дней
-4030 дней
Архив постов
این تصویر که یه نفر با تمام توان فرار می‌کنه تا خودش رو زندونی کنه، هم‌زمان یه زندان‌بان(خودش) می‌خواد آزادش کنه ولی اون کلید رو ازش چنگ می‌زنه و قورتش می‌ده، برام آشنا شده.

Repost from من!
Aref-Geryeh-Nakon-128.mp34.16 MB

این کتاب خیلی آرومه. به‌نظرم ایشون نیازه:

خیلی راغبم از خدایانی که احتمالا وجود دارند، خواهش کنم، اینجا از من مثل محتوای گاوصندوق حفاظت کرده و در برابر آسیب‌ها و لحظه‌های خوشبختی زندگی حمایت کنند. :) __دلواپسی🌱/ فرناندو پسوا

من جانب دیگران را می‌گیرم __فقیرترین‌ها‌یی که تنها خودشان را دارند، رؤیایشان را می‌توانند برای خود تعریف کنند، و تنها از عهده‌ی کاری برمی‌آیند که شعر تسلیم‌شان کند. جانب بیچاره‌های فلک‌زده‌ای که بی‌هیچ منبعی جز روح‌شان با خفگی می‌میرند، چرا که هستند... __دلواپسی🌱/ فرناندو پسوا

photo content

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم من صدای نفس باغچه را می‌شنوم و صدای سرفه‌ی روشنی از پشت درخت عطسه‌ی آب از هر رخنه‌ی سنگ چکچک چلچله از سقف بهار و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق. __سهراب

photo content

Repost from من
بهرام حصیری را می‌شناسید؟ اگر نه که بدا به حال شما.

مدتیه از بین رفتارهای مزخرف ادم‌ها بیش از همه خصلت خودشیفتگی رو مخمه، افتخار به چیزهایی که هیچ نقشی واسشون نداشتن. به نظرم اگه یکی بخواد به چیزی تو زندگیش بباله یه دوست خوبه. که خیلی هم کم پیدا می‌شه.

Repost from N/a
photo content

نفسم آرام شده. قلبم تند نمی‌زند. خودم شده‌ام. چشم‌هام رو دوست دارم. دست‌هام رو دوست دارم. دهانم را اما از همه‌ی این‌ها بیش‌تر دوست دارم. چون هیچ‌وقت باز نمی‌شود. __من، شماره سه🫂/ عطیه عطارزاده

Repost from من!
4_6048745761720506238.mp39.70 MB

یک تکه زغال بیرون کشید. فرو کرد توی سوراخ وسط تکه چوب. : بیا... هرچی تو دلت هست بکش روی این دیوار. بلد نبودم. زغال را گذاشت کف دستم. نمی‌توانستم بکشم آن چیزی را که توی سرم بود. نوک زغال را گذاشتم روی دیوار. می‌خواستم خودم را بکشم. بلد نبودم. یک خط کشیدم. نگاهش کردم. بلد نبودم. سر تکان دادم. : یه روز یه نقاشی می‌خواست اژدها بکشه. بلد نبود. فکر می‌کرد باید اژدها ببینه تا بتونه اژدها بکشه. تمام عمر صبر کرد تا اژدها ببینه. بلاخره یه روز اژدها از دست نقاش خسته شد. رفت پشت پنجره‌ی اتاقش. گفت ایناهاشم. این‌جام. حالا من رو بکش. نقاشه از ترس مُرد. __من، شماره سه🫂/ عطیه عطارزاده

بدترین چیز خانه‌ی خانم تاج موش‌هاش نبود. مستراحش بود که هیچ‌وقت خالی نمی‌شد. آن‌قدر بوی گند می‌داد که حتی در اتاق زیرشیروانی دل آدم را به هم می‌زد‌. همیشه یک مشت دختر و پسر سیاه‌سوخته‌ی قد و نیم‌قد دورتادورش  صف بسته بودند و نوبتی می‌شاشیدند. سمسار می‌گوید آدم باهوش توی خلا هم یاد می‌گیرد. من باهوشم. حتی توی آن یتیم‌خانه‌ی کثافت هم یاد گرفتم. پس باهوشم. اولیش این‌که شب‌ها بیدار بخوابم. توی تاریکی همیشه اتفاقات بد می‌افتد. بیدار خوابیدن را از گربه‌ی سیاه زیرشیروانی یاد گرفتم. چاق بود و از دست بچه‌هایی که دُمش را کنده بودند می‌چپید توی سوراخِ سیاهِ بخاری. از ترس جانش بیدار می‌خوابید. گوشش با کوچک‌ترین صدا تکان می‌خورد. شب‌ها می‌رفتم پیشش‌. بغلش می‌کردم تا گرم بشوم. بعد دوتایی تا صبح بیدار می‌خوابیدیم. دومیش این‌که شاشیدن جواب شاشیدن نیست. یک‌بار پسری از من پرسید «تشنته؟» کله‌ی گنده‌طاسی داشت با یک سالک سفید وسطش. چرا می‌بایست وسط مستراح  به فکر تشنگی من می‌افتاد؟ جلوِ همه شلوارش را کشید پایین و به من شاشید. تکان نخوردم. هر کسِ دیگری بود می‌زدش اما من نه. فقط نگاهش کردم. همان‌طور که به خانم تاج نگاه کردم. شکل آن سگی که جلوِ خانه‌مان می‌بستیم. به مردهایی که برای زن‌ها شاخ‌وشانه می‌کشیدند فقط نگاه می‌کرد. هیچ‌کاری نکردم. هیچ‌چیزی نگفتم. به خودم گفتم سگ باش. نگاهش کردم. مثل سگ. آن‌قدر تا خنده‌اش ماسید. شلوارش را کشید بالا و رفت. __من، شماره سه🫂/ عطیه عطارزاده

photo content

آسمان آبی‌ست، گاه سفید، گاهی آن‌قدر سیاه که چند چراغ کم‌سو و یک گردالی از آن می‌ماند. دریا یک‌وقت‌هایی نامهربان است، اما همیشه سهم خودش را از آن گردالی دارد و می‌بالد. کویر، همیشه شن دارد. آن‌قدر که حتی اگر لخت هم باشی، چند هفته بعد، توی تک‌تک لباس‌هایت دانه‌های شن جا خوش کرده‌اند. درخت‌ها، همیشه ایستاده‌اند. می‌دانند چه چیزهایی را پنهان کنند و نشانمان ندهند. وقتی سبزند، سبزند. وقتی عریان می‌شوند، بی‌باک. همیشه هستند؛ ایستاده و استوار. و اگر نشود بمانند، یک آن می‌شکنند. باد می‌شکندشان. ما می‌شکنیمشان. فقط منم که نمی‌دانم چه دارم. دلم می‌خواهد مثل درخت‌ها یک‌جا بایستم. دودی را که از قلبم بیرون می‌زند از همه قایم کنم. بهم گفتند: تو که درخت نیستی، پا داری، برو. من رفتم. همه‌جا رفتم. جایی نمانده که نرفته باشم. حالا می‌خواهم درخت باشم. یک‌جا بمانم و ترک‌ترک بردارم. تاریکی‌ها را بگذارم برای خودم، همه را عاشق رنگ سبز کنم. یک کاج باشم. کسی خزانم را نبیند. آسمان گریه کند، پرنده‌ها خسته شوند، دنیا ساز خودش را بزند، و من یک‌جا ایستاده باشم. برای دل خودم، با باد برقصم. همیشه باشم. همان‌جا که ایستاده‌ام. شاید یک روز، یک آن، شکستم. ولی هنوز سبزم. تاریکی‌ها همه برای خودم. __من

photo content
+1

فرقی نداره کجا باشی؛ خونه باشی، بیرون باشی، تنها باشی، با دوستات باشی؛ یه چیزایی میان پشت پلکات. معلوم نیست دیدیشون، ندیدیشون؛ فضایین، زمینین. میان پشت پلکات وقتی بیدار می‌خوابی؛ میان تا یادت بندازن تو یعنی جنون. تا تو هستی، جنون هم هست. جنون هرکی فرق داره. میان تا یادت بندازن، به قول «شماره سه»، یه سوراخی اون تهِ تهِ مغزت هست. شده پُر از سوسک و مارمولک، مار، مار سبز، مار آبی، یه مار سیاهِ بزرگ. تو روشون خاک می‌ریزی... اون موجودات نه گوشت‌خوارن، نه گیاه‌خوار؛ اونا خاک می‌خورن. خاک می‌خورن و کیف می‌کنن. ولی می‌دونی؟ از اون سوراخ یه وقتایی بوی کود میاد. می‌دونی بوی کود تازه یعنی چی؟ یعنی درخت‌ها هستن. درخت‌ها سبزن. درخت‌ها نفس می‌کشن. ما هستیم تا که دیوونه باشیم. ففط ما دیوونه‌ایم. مگه دیوونه بودن آسونه؟ مگه دیوونه بودن چشه؟

photo content