Sāvis
رفتن به کانال در Telegram
personal is political Owned by a radical feminist lesbian Daily channel: https://t.me/Savis_and_her_friends Anonymous: https://t.me/harfmybot?start=7984127093
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 122
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
+1630 روز
آرشیو پست ها
2 122
تاکنون پزشکی قانونی یا مقامهای قضایی جزییات مربوط به چگونگی آسیبدیدگی نیلوفر و علت مرگ مغزی او را بهصورت عمومی اعلام نکردهاند.
در پی رسانهای شدن این پرونده، دادستان اشنویه از آغاز تحقیقات قضایی و تلاش برای بازداشت فرد موردنظر خبر داد. او گفته بود پلیس آگاهی و نیروی انتظامی اشنویه و پیرانشهر با هماهنگی دادستانی دو شهرستان در حال پیگیری پرونده هستند.
روز ۱۴شهریور۱۴۰۵ نیز گزارش شد «عزتالدین سیدطاهری»، مردی که بهعنوان متهم پرونده نیلوفر مجاور معرفی شده، هنگام تلاش برای خروج از ایران شناسایی و بازداشت شده است.
در گزارشهای منتشرشده از این فرد بهعنوان فرد مرتبط با نیلوفر و در برخی موارد «خواستگار» او یاد شده است. تاکنون جزئیات اتهامات او و نتیجه تحقیقات قضایی درباره نقشش در آسیبدیدگی و مرگ نیلوفر اعلام نشده است.
خانواده نیلوفر همچنین گفتهاند پس از انتشار خبر این پرونده، دو خانواده دیگر با آنها تماس گرفته و مدعی شدهاند دخترانشان پیشتر از سوی همین مرد مورد خشونت و تعرض جنسی قرار گرفتهاند. این ادعاها نیز تاکنون از سوی مقامهای قضایی تایید نشده است.
مرگ نیلوفر مجاور در شرایطی رخ داده که گزارشهای مربوط به قتل، آزار جنسی و دیگر اشکال خشونت مبتنی بر جنسیت علیه زنان در ایران ادامه دارد. با وجود سالها بحث درباره تصویب قانونی برای حمایت از زنان در برابر خشونت، ایران همچنان فاقد قانونی جامع و اجرایی برای مقابله با انواع خشونت علیه زنان است.
2 122
نیلوفر مجاور، زن ۲۸ ساله اهل اشنویه، پس از حدود ۱۰ روز با جراحات شدید به بیمارستان منتقل شد و در نهایت دچار مرگ مغزی شد.
خانواده او میگویند نیلوفر در این مدت هدف خشونت شدید جسمی و جنسی قرار گرفته است؛ پروندهای که به نمونهای دیگر از خشونت مبتنی بر جنسیت علیه زنان در ایران تبدیل شده است.
خانواده نیلوفر پس از تایید مرگ مغزی با اهدای اعضای بدن او موافقت کردند.
براساس گزارش «عصر ایران»، نیلوفر مجاور پس از ناپدید شدن، در شرایط جسمانی وخیمی پیدا و به بیمارستان منتقل شد. گزارشهای منتشرشده به نقل از خانواده او میگویند که نیلوفر در روزهای ناپدیدی مورد ضربوجرح و آزار جنسی قرار گرفته و از آب و غذا نیز محروم شده است.
2 122
آیا فمینیسم لیبرال رسالت خودش را به پایان رسانده است؟
در نگاه اول به تاریخ جنبش زنان، ممکن است به نظر برسد که این فمینیستهای لیبرال بودند که با اصلاح قوانین، حقوق زنان را تغییر دادند. اما اگر عمیقتر نگاه کنیم، بسیاری از این تغییرات نتیجه فشار جنبشهای رادیکال و اقدام مستقیم بودند، نه صرفاً مذاکره با نهادهای قدرت. اعتصاب غذا در زندان، اعتصاب کارگران زن، تظاهرات، تحصن و حتی بمبگذاری در تاریخ جنبش زنان وجود داشتهاند. این اقدامات، هزینه ادامه وضعیت موجود را بالا میبردند و حکومت را به واکنش وادار میکردند. فمینیسم لیبرال زمانی اهمیت ویژهای داشت که مسئله اصلی، حذف زنان از حقوق قانونی و سیاسی بود. اما امروز در بسیاری از کشورها بخش قابل توجهی از برابری حقوقی روی کاغذ پذیرفته شده است. مسئله اصلی دیگر فقط قانون نیست. زن ممکن است از نظر قانونی با مرد برابر باشد، اما همچنان در خانواده، فرهنگ، مذهب، بازار کار و روابط اجتماعی با ساختارهایی روبهرو شود که نابرابری را بازتولید میکنند. اینجا محدودیت فمینیسم لیبرال مشخص میشود. نمیتوان با تکیه صرف بر نهادهایی که خودشان درون ساختار قدرت موجود شکل گرفتهاند، تمام آن ساختار را تغییر داد. اگر مسئله امروز فقط اصلاح قانون نیست، مبارزه هم نمیتواند فقط قانونی باشد. سازماندهی، اعتراض، اعتصاب، نافرمانی مدنی و ایجاد قدرت مستقل زنان میتوانند نقشی داشته باشند که مذاکره با نهادهای موجود به تنهایی قادر به انجام آن نیست. فمینیسم لیبرال توانست بخشی از نابرابری قانونی را به چالش بکشد. اما برای تغییر مردسالاری، شاید دیگر کافی نباشد که از ساختار بخواهیم ما را برابر کند. باید خود ساختار را به چالش کشید.
2 122
هدف تنها برابر بودن روی کاغذ نیست. زنان باید امکان واقعی برای تحصیل، اشتغال، مشارکت سیاسی و ساختن زندگی مستقل داشته باشند. به همین دلیل، برخی شاخههای جدیدتر فمینیسم لیبرال به شرایط اجتماعی و اقتصادی لازم برای تحقق این آزادیها نیز توجه میکنند. البته فمینیسم لیبرال همیشه با انتقادهایی از سوی فمینیستهای رادیکال و سوسیالیست روبهرو بوده است. منتقدان معتقدند تغییر قانون به تنهایی نمیتواند ساختارهای عمیق قدرت، تقسیم کار جنسیتی و نابرابری اقتصادی را از بین ببرد. ۴. فعالان و متفکران برجسته
مری ولستونکرافت یکی از نخستین متفکران مهم این جریان بود. او با دفاع از آموزش زنان و استقلال فکری آنها، استدلال کرد که زنان به دلیل ناتوانی طبیعی از جایگاه پایینتری برخوردار نیستند، بلکه جامعه فرصت رشد برابر را از آنها گرفته است. الیزابت کدی استنتون از چهرههای مهم جنبش حقوق زنان در آمریکا و از سازماندهندگان کنوانسیون سنکا فالز بود. فعالیتهای او بر حق رأی، حقوق قانونی و مشارکت سیاسی زنان متمرکز بود. جان استوارت میل میل از نخستین فیلسوفان مردی بود که به شکل جدی از برابری حقوقی زنان دفاع کرد. او تبعیض قانونی علیه زنان را ناعادلانه میدانست و معتقد بود جامعه با محروم کردن زنان از فرصتهای برابر، بخش بزرگی از ظرفیت انسانی خود را از بین میبرد. بتی فریدن فریدن یکی از مهمترین چهرههای فمینیسم لیبرال در موج دوم بود. کتاب "راز زنانگی" باعث شد نارضایتی زنان از محدود شدن به نقشهای سنتی خانوادگی به یک موضوع سیاسی و عمومی تبدیل شود. او همچنین از بنیانگذاران سازمان National Organization for Women بود. گلوریا استاینم استاینم روزنامهنگار و فعال برجسته حقوق زنان بود که در موج دوم فمینیسم نقش مهمی داشت. او در سال ۱۹۷۲ از بنیانگذاران نشریه Ms. بود و از طریق روزنامهنگاری و فعالیت سیاسی، موضوعاتی مانند تبعیض جنسیتی، حقوق باروری و مشارکت سیاسی زنان را به فضای عمومی وارد کرد. روث بیدر گینزبرگ گینزبرگ نمونه مهمی از رویکرد اصلاحطلبانه فمینیسم لیبرال بود. او پیش از رسیدن به دیوان عالی آمریکا، به عنوان وکیل در پروندههای متعددی علیه تبعیض جنسیتی فعالیت کرد و تلاش داشت برابری زنان و مردان را از مسیر قانون و دادگاهها پیش ببرد. در مجموع، فمینیسم لیبرال بر یک ایده ساده اما مهم بنا شده است: زنان برای برخورداری از آزادی و فرصتهای برابر، باید به عنوان انسانهایی مستقل و دارای حقوق برابر با مردان شناخته شوند. این جریان بخش مهمی از تاریخ مبارزه برای حق رأی، آموزش، اشتغال و برابری قانونی زنان را شکل داده است، هرچند بسیاری از فمینیستها معتقدند برای رسیدن به برابری واقعی، اصلاح قانون باید همراه با تغییر ساختارهای اجتماعی و اقتصادی نیز باشد.
2 122
فمینیسم لیبرال، فلسفه، تاریخچه و فعالان برجسته
۱. فمینیسم لیبرال به چه معناست؟
فمینیسم لیبرال یکی از جریانهای مهم فمینیسم مدرن است که ریشههای آن به فلسفه سیاسی لیبرالیسم و عصر روشنگری برمیگردد. این دیدگاه بر آزادی، برابری حقوقی و خودمختاری فردی تأکید دارد. فمینیستهای لیبرال معتقدند زنان نیز مانند مردان باید به عنوان افراد مستقل و دارای حقوق برابر شناخته شوند و جنسیت نباید مبنای محرومیت از حقوق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی باشد. به همین دلیل، فمینیسم لیبرال بخش مهمی از فعالیت خود را بر تغییر قوانین و اصلاح نهادهای سیاسی و اجتماعی متمرکز میکند. حق رأی، دسترسی برابر به آموزش و مشاغل، برابری در برابر قانون، حقوق مالکیت، برابری دستمزد و مقابله با تبعیض جنسیتی از جمله مطالباتی هستند که در این جریان اهمیت زیادی دارند. فمینیسم لیبرال در اصل میپرسد: اگر زنان و مردان از نظر حقوق و آزادیهای فردی برابرند، چرا قانون و نهادهای اجتماعی باید با آنها متفاوت رفتار کنند؟۲. مروری کوتاه بر تاریخ فمینیسم لیبرال
ریشههای فمینیسم لیبرال به قرن هجدهم و دوران روشنگری میرسد. در آن دوره، ایدههایی مانند آزادی فردی، برابری انسانها و حق مشارکت در زندگی سیاسی گسترش پیدا کرد. فمینیستهای اولیه این پرسش را مطرح کردند که اگر آزادی و برابری حقوق طبیعی انسانها هستند، چرا زنان از این حقوق محروم باشند؟ یکی از مهمترین متفکران این جریان مری ولستونکرافت بود. او در سال ۱۷۹۲ کتاب "دفاعی از حقوق زنان" را منتشر کرد و استدلال کرد که پایینتر دانستن زنان نتیجه تفاوت طبیعی میان زن و مرد نیست، بلکه با محروم کردن زنان از آموزش و فرصتهای برابر ارتباط دارد. در قرن نوزدهم، جان استوارت میل و هریت تیلور میل نیز نقش مهمی در گسترش این دیدگاه داشتند. میل در کتاب "انقیاد زنان" که در سال ۱۸۶۹ منتشر شد، تبعیض قانونی علیه زنان و وابستگی حقوقی آنها به مردان را به چالش کشید. کنوانسیون سنکا فالز در سال ۱۸۴۸، گروهی از فعالان حقوق زنان در سنکا فالز نیویورک گرد هم آمدند. الیزابت کدی استنتون و لوکرتیا مات از چهرههای اصلی این گردهمایی بودند. در این نشست، "اعلامیه احساسات" منتشر شد که بسیاری از تبعیضهای سیاسی و اجتماعی علیه زنان را مورد اعتراض قرار میداد. حق رأی یکی از مهمترین مطالبات این اعلامیه بود و این گردهمایی بعدها به یکی از نقاط مهم تاریخ جنبش حقوق زنان در آمریکا تبدیل شد. حق رأی زنان یکی از مهمترین اهداف فمینیستهای لیبرال در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، به دست آوردن حق رأی بود. استدلال آنها ساده بود: اگر زنان شهروند هستند، باید در تصمیمگیری سیاسی نیز حق مشارکت داشته باشند. در سال ۱۹۲۰، با تصویب متمم نوزدهم قانون اساسی آمریکا، زنان در این کشور حق رأی پیدا کردند. این اتفاق یکی از مهمترین پیروزیهای جنبش حقوق زنان بود، هرچند در عمل بسیاری از زنان سیاهپوست و گروههای دیگر همچنان با موانع جدی برای رأی دادن روبهرو بودند. موج دوم فمینیسم در دهه ۱۹۶۰، فمینیسم دوباره به یکی از جنبشهای مهم سیاسی و اجتماعی تبدیل شد. این بار مطالبات زنان تنها به حق رأی محدود نبود. بتی فریدن در سال ۱۹۶۳ کتاب "راز زنانگی" را منتشر کرد و در آن به وضعیت زنان طبقه متوسط آمریکایی و محدود شدن آنها به نقشهای خانگی پرداخت. این کتاب تأثیر زیادی بر شکلگیری موج دوم فمینیسم در آمریکا داشت. در این دوره، فمینیستهای لیبرال برای برابری زنان در محیط کار، آموزش، سیاست و اقتصاد فعالیت کردند و موضوعاتی مانند شکاف دستمزدی، تبعیض شغلی، خشونت خانگی، آزار جنسی، مراقبت از کودکان، حقوق باروری و دسترسی به سقط جنین نیز وارد مطالبات جنبش شدند. سازمانهایی مانند National Organization for Women نیز در همین دوره نقش مهمی در پیگیری اصلاحات قانونی و سیاسی داشتند.۳. اصول فلسفه فمینیسم لیبرال
۱. فردگرایی و خودمختاری فمینیسم لیبرال زن را پیش از هر چیز یک فرد مستقل میداند که باید بتواند درباره زندگی، بدن، تحصیل، شغل، ازدواج و آینده خودش تصمیم بگیرد. ۲. برابری حقوقی جنسیت نباید باعث شود یک فرد از حقوقی محروم شود که فرد دیگری به دلیل جنسیتش از آن برخوردار است. بنابراین تغییر قوانین تبعیضآمیز یکی از مهمترین ابزارهای فمینیسم لیبرال است. ۳. اصلاح نهادهای موجود فمینیستهای لیبرال معمولاً به جای کنار گذاشتن کامل نهادهای سیاسی و اجتماعی، تلاش میکنند آنها را اصلاح کنند. دادگاهها، پارلمان، دولت و نظام آموزشی میتوانند به ابزارهایی برای کاهش تبعیض تبدیل شوند. ۴. برابری فرصتها
2 122
خب دلام
اومدم واسه مسخره بازی امتحان کنم و ابروی خودم رو ببرم لطفا پیام ندید(حالا دادین هم اشکالی نداره)
اسم+ preferred pronouns: مهرانه + She/her
گرایش:بایسکشوال
سن:16
شهر: تهران
دنبال چه مدل رابطهای میگردی؟ casual or serious؟ یه رابطه جدی
با لانگ دیستنس کنار میای یا نه؟
اره بابا عادتم-
از خصوصیات ظاهریت بگو:ویدیوم رو پروفایلم هست
از خصوصیات اخلاقیت بگو:مهربون،کم حرف،خیلی حسود و حساس و البته ناناس
از سرگرمیها و علایقت بگو:
یچیز میگم کلا نیاین سمتم،سیدنی سویینی❤️
چرا باید تو رو بعنوان پارتنر انتخاب کنن؟هیچ احمقی منو به عنوان پارتنر انتخاب نمیکنه 🤨 ولی خیلی ناناسی هستم
بنظر خودت چه عیب و ایرادی داری؟
وای همیشه ضایع بازی در میارم
از خصوصیاتی که میخوای پارتنرت داشته باشه بگو:دختر و پسر خب مسلما برام فرقی نداره نیاین کلا🎀(اومدین هم اشکالی نداره)
خیلی تایپ ظاهری ندارم فقط عاشق مو قرمز هام که شکل نچرالش در ایران نیست
ظاهری هم وفادار باشه،زن ستیز و هموفوب و ترنسفوب و نژاد پرست نباشه،هم سلیقه ام باشه(حالا چیزی از سلیقه ام توضیح ندادم ولی خب)
سنشم بهم نزدیک باشه
از خصوصیاتی که نمیتونی تحملشون کنی بگو:
بنده انقدر خر هستم با هر خری کنار اومدم
لینک دیلی/ناشناس/ آیدی
@MehiSweeney
2 122
"باید یک خانم تحصیلکرده و باسواد باشی، به خاطر شوهرت"
این نگاه به تحصیلات زنان در طول تاریخ بسیار رایج بوده است: زن باید باسواد باشد، اما این سواد قرار نیست در درجه اول به خودش کمک کند، بلکه باید ارزش او را برای ازدواج بیشتر کند.
در نظامهای اربابرعیتی که تا یکی دو قرن پیش در بسیاری از جوامع رواج داشتند، تحصیل امتیازی طبقاتی بود و عمدتاً خانوادههای اشراف و ثروتمند امکان پرداخت هزینههای آن را داشتند. با این حال، حتی در این خانوادهها هم آموزش دختر و پسر هدف یکسانی نداشت. پسران برای فلسفه، علوم دینی، ریاضیات، حقوق، علوم طبیعی و هنر آموزش میدیدند. تحصیل قرار بود آنها را برای حضور در عرصههای علمی، سیاسی و اجتماعی آماده کند و جایگاهشان را بهعنوان یک فرد در جامعه بالاتر ببرد. اما آموزش دختران معمولاً به مهارتهایی محدود میشد که برای یک زن طبقه بالا در زندگی خانوادگی و اجتماعی لازم دانسته میشد. معلم سرخانه به خانه میآمد و دختر خواندن و نوشتن، موسیقی، آداب معاشرت و هنرهایی مانند پیانو را میآموخت. دلیلش روشن بود، پسر باید به یک فرد ارزشمند تبدیل میشد، اما دختر باید به یک گزینه مطلوبتر برای ازدواج تبدیل میشد. وقتی سرنوشت اجتماعی زن به ازدواج با یک مرد گره خورده باشد، طبیعی است که آموزش او هم در همان مسیر تعریف شود. دانستن موسیقی و آداب معاشرت میتوانست به اعتبار خانوادگی شوهر اضافه کند و باسواد بودن، او را همسر مناسبتری نشان دهد. دانش قرار نبود قدرت مستقلی به او بدهد. لزومی نداشت ریاضیات، علوم طبیعی، حقوق یا فلسفه را در سطحی جدی دنبال کند، چون قرار نبود این دانشها راهی به استقلال اقتصادی، فعالیت علمی یا حضور اجتماعی برایش باز کنند. کافی بود خواندن و نوشتن بداند، موسیقی بنوازد و در نقش همسر یک مرد تحصیلکرده و متمول، ظاهر مناسبی داشته باشد. حتی آموزش دینی نیز میتوانست در خدمت همین نقش قرار بگیرد. دختر باید با وظایف خود در برابر شوهر و جایگاه زن در خانواده آشنا میشد و یاد میگرفت که "زن خوب" چه رفتاری دارد. تفاوت مهمتر این بود که دختران از خودِ فضای اجتماعی آموزش هم فاصله داشتند. پسر با حضور در مدرسه و دانشگاه از محیط خانه بیرون میآمد، با همسالان و استادان ارتباط پیدا میکرد و وارد شبکهای از روابط علمی و اجتماعی میشد. همین ارتباطها میتوانست به شکلگیری استقلال فکری و اجتماعی او کمک کند. اما آموزش دختر اغلب به خانه محدود میماند. در نتیجه، حتی همان سوادی که به او داده میشد نیز لزوماً قرار نبود موقعیتش را در جامعه تغییر دهد. دانش او باید در همان نقش سنتی قابل استفاده میبود. به همین دلیل، وقتی امروز میگوییم "زن باید تحصیلکرده باشد تا شوهر خوبی نصیبش شود"، این جمله صرفاً یک توصیه ساده درباره ازدواج نیست. پشت آن همان تصور قدیمی قرار دارد که تحصیلات زن را سرمایهای برای خودش نمیداند، بلکه آن را یکی از ویژگیهای لازم برای تبدیل شدن به همسری مطلوبتر میبیند. پسر تحصیل میکرد تا جایگاه خودش را در جامعه بسازد. زن تحصیل میکرد تا در جایگاهی که جامعه برایش تعیین کرده بود، همسر بهتری باشد.
2 122
چرا این روایت جواب میدهد؟ چون زنستیزی میتواند بخشی از همان مردانگیای باشد که فرد تلاش میکند دوباره به دست بیاورد. مرد جوانی که احساس میکند پول و جایگاه ندارد، میتواند با تحقیر زنان به خودش و دیگران ثابت کند که هنوز "برتر" است. این برتری البته هیچ مشکل اقتصادیای را حل نمیکند. خانه ارزانتر نمیشود، درآمد بیشتر نمیشود و آینده شغلی بهتر نمیشود. اما برای لحظهای میتواند احساس شکست را بپوشاند. به همین دلیل، زنستیزی در اینجا صرفاً یک عقیده درباره زنان نیست. میتواند تبدیل به ابزاری برای مدیریت احساس شکست و بازسازی یک هویت مردانه آسیبدیده شود. و این دقیقاً همان جایی است که اقتصاد و مردسالاری به یکدیگر میرسند. جامعهای که ارزش مرد را به پول، قدرت و توانایی نانآوری گره زده، وقتی امکان رسیدن به این استانداردها را برای بخش بزرگی از مردان جوان دشوار میکند، ناگزیر بخشی از آنها را با احساس شکست روبهرو میکند. بعد کسانی پیدا میشوند که به جای اینکه بگویند "باید درباره این وضعیت اقتصادی و اجتماعی حرف بزنیم"، میگویند: "دشمن را پیدا کردهایم. زنان." چه دیواری کوتاهتر از زنان؟ چرا سیستم اقتصادی و سیاست را بررسی کنیم وقتی میتوانیم چند توییت زنستیزانه بزنیم و احساس کنیم دوباره قدرتمند شدهایم؟ چرا درباره اقتصاد و بازار کار مطالعه کنیم وقتی میتوانیم یک ادیت از کوچ موفقیت با موسیقی حماسی ببینیم و باور کنیم مشکل فقط این است که هنوز به اندازه کافی "مرد" نشدهایم؟ وقتی یک سیستم به مردان میگوید ارزش شما به قدرت و موفقیت اقتصادیتان بستگی دارد، اما همان سیستم امکان رسیدن به این موفقیت را برای بسیاری از آنها سختتر میکند، زنستیزی میتواند به یکی از سادهترین راهها برای پیدا کردن مقصر تبدیل شود. مشکل واقعی باقی میماند، اما خشم جای دیگری خرج میشود.
2 122
رکود اقتصادی باعث افزایش رفتارهای زنستیزانه در میان مردان جوان شده است
یکی از عواملی که میتواند به افزایش نگرشهای زنستیزانه در میان مردان جوان کمک کند، فشار اقتصادی و از بین رفتن چشمانداز زندگیای است که جامعه از یک مرد انتظار دارد. نسلهای جدید در بسیاری از کشورها با افزایش هزینه مسکن، کاهش قدرت خرید و دشوارتر شدن پیدا کردن شغل مناسب روبهرو هستند. برای بسیاری از جوانان، خرید خانه، داشتن ماشین، تشکیل خانواده یا حتی راهاندازی یک کسبوکار دیگر به آسانی گذشته نیست. اما فشار اقتصادی به خودی خود زنستیزی ایجاد نمیکند. چیزی که اهمیت دارد، معنایی است که جامعه مردسالار به موفقیت اقتصادی مرد میدهد. در جامعه مردسالار، مرد ایدهآل باید نانآور، مستقل، قدرتمند و موفق باشد. ارزش او تا حد زیادی با تواناییاش برای پول درآوردن، تأمین خانواده و بالا رفتن از نظر اقتصادی سنجیده میشود. بنابراین وقتی یک مرد جوان نمیتواند به این استانداردها برسد، ممکن است احساس کند در انجام وظیفهای که جامعه از او انتظار داشته شکست خورده و "مرد موفق"ی که قرار بوده باشد، نشده است. اینجا یک تناقض مهم شکل میگیرد، مردسالاری به مردان قدرت بیشتری میدهد، اما همزمان یک سلسله مراتب قدرتی میسازد و آنها را مجبور میکند برای اثبات ارزش خود دائماً در رقابت باشند. مرد باید از مرد دیگری پولدارتر، موفقتر، قویتر و قدرتمندتر باشد. مردی که نمیتواند خودش را به این استانداردها برساند، ممکن است از طرف مردان دیگر تحقیر شود. شبکههای اجتماعی هم این مقایسه را شدیدتر کردهاند. یک جوان هر روز با تصاویری از مردان ثروتمند، بدنهای عضلانی، ماشینهای گرانقیمت و روابط ظاهراً موفق روبهرو میشود و مدام احساس میکند از دیگران عقب مانده است. در چنین شرایطی، سرخوردگی به وجود میآید و فرد احساس میکند باید برای این شکست توضیحی پیدا کند. اینجاست که بعضی جریانهای موسوم به "حقوق مردان"، کوچهای موفقیت، مربیان روابط جنسی و اینفلوئنسرهایی مثل اندرو تیت وارد میشوند. آنها یک پاسخ ساده برای یک مشکل پیچیده ارائه میکنند: مشکل از ساختار اقتصادی نیست. مشکل از تو نیست. مشکل از زنان است. این جریانها معمولاً از دو طرف به مرد جوان فشار وارد میکنند. از یک طرف میگویند اگر پول، قدرت، رابطه یا جایگاه اجتماعی نداری، به اندازه کافی "مرد" نیستی. از طرف دیگر، وقتی این مرد نمیتواند به استانداردهای موردنظر برسد، به او میگویند دلیل شکستش تغییر جایگاه زنان است. یعنی ابتدا به او گفته میشود: "اگر موفق نیستی، مرد کافی نیستی." بعد گفته میشود: "اگر نمیتوانی موفق شوی، به این دلیل است که زنان قدرت بیشتری پیدا کردهاند." این روایت بسیار جذاب است، چون یک مشکل پیچیده را به یک دشمن مشخص تقلیل میدهد. آمارهای چند سال اخیر هم نشان میدهند که بخشی از مردان جوان نسبت به برابری جنسیتی نگاه منفیتری پیدا کردهاند. در مطالعه جهانی Ipsos در سال ۲۰۲۴، ۶۰ درصد مردان نسل Z در ۳۱ کشور گفتند پیشرفت برابری زنان اکنون به تبعیض علیه مردان منجر شده است. این رقم در میان مردان نسل بومر ۴۳ درصد بود. در همان پژوهش، ۵۷ درصد مردان نسل Z معتقد بودند در اعطای حقوق زنان "زیادهروی شده"، در حالی که این نظر را ۴۰ درصد زنان همین نسل داشتند. پژوهش KCL و Ipsos در سال ۲۰۲۵ نیز نشان داد ۳۲ درصد مردان نسل Z خودشان را فمینیست میدانند، در حالی که این رقم در میان زنان همین نسل ۵۳ درصد است. البته این آمار بهتنهایی ثابت نمیکنند که رکود اقتصادی علت این نگرشهاست. اما نشان میدهند که فاصله میان بخشی از مردان جوان و جنبش برابری جنسیتی در حال افزایش است و همین مسئله نیاز به توضیح دارد. روایتهای زنستیزانه میگویند: "زنها انرژی مردانه شما را میدزدند." "فمینیستها کنترل مردها بر زندگیشان را گرفتهاند." "حقوق زنان باعث کاهش حقوق مردان شده است." "فمینیسم باعث کاهش مردانگی و حتی کاهش تستوسترون مردان شده است." این حرفها خشم ناشی از شکست اقتصادی را از علت اصلی آن جدا میکنند و به سمت زنان میفرستند. اگر یک جوان نمیتواند خانه بخرد، بررسی بازار مسکن، دستمزدها، تورم و سیاستهای اقتصادی دشوار است. اما گفتن اینکه "فمینیستها باعث شدهاند مردها نتوانند زندگی خوبی داشته باشند" ساده است. اگر نمیتواند رابطه عاطفی موفقی داشته باشد، به جای بررسی و بهبود مهارتهای عاطفی او میتوان گفت "زنها انتظارات غیرواقعی از مردها دارند." اگر شغل مناسبی پیدا نمیکند، به جای صحبت درباره بازار کار میتوان به او گفت "جامعه به زنان امتیاز میدهد." به این ترتیب، به یک مشکل واقعی با یک توضیح دروغین پاسخ داده میشود.
2 122
Repost from Sāvis and her friends
https://t.me/dykedom
بالاخره یه چنل پارتنریابی برای کوییرها🧚♀
اگه کوییر هستید تشریف بیارید و همسرتون رو بردارید
2 122
Repost from Sāvis and her friends
https://t.me/dykedom
بالاخره یه چنل پارتنریابی برای کوییرها🧚♀
اگه کوییر هستید تشریف بیارید و همسرتون رو بردارید
2 122
ما نمیتوانیم بهتنهایی قانون تصویب کنیم، نظام اقتصادی را تغییر دهیم یا ساختار قدرت را اصلاح کنیم. اما میتوانیم تصمیم بگیریم چه چیزی را عادیسازی نکنیم، چه باوری را دوباره تکرار نکنیم و چه ادبیاتی را به نسل بعد تحویل ندهیم. تغییر زبان شاید کوچکترین کاری باشد که میتوانیم انجام دهیم، اما دقیقاً به همین دلیل یکی از در دسترسترین راهها برای تغییر فرهنگ است.
2 122
تأثیر ادبیات زنستیزانه بر جامعه چیست؟
وقتی به کسی تذکر میدهیم که یک لفظ یا اصطلاح زنستیزانه است و بهتر است از آن استفاده نکند، معمولاً با این پاسخ روبهرو میشویم:
"زنان مشکلات بزرگتری دارند. یک کلمه یا اصطلاح که قرار نیست چیزی را عوض کند."
اما واقعاً یک اصطلاح زنستیزانه تا این اندازه بیاهمیت است؟
برای پاسخ باید از خودِ مشکلات زنان شروع کنیم:
بخش زیادی از مشکلات زنان از فرهنگی میآید که در آن زندگی میکنیم. نهادهای اجتماعی مثل دین، نظام اقتصادی، دستگاه قضایی و قوانین، جدا از فرهنگ جامعه شکل نمیگیرند. ارزشها و باورهای رایج روی شکلگیری این نهادها اثر میگذارند و بعد، همین نهادها با قدرتی که دارند، همان ارزشها را دوباره به جامعه منتقل میکنند. پس رابطه فرهنگ و نهادهای اجتماعی یکطرفه نیست. فرهنگ نهادها را شکل میدهد و نهادها هم فرهنگ را شکل میدهند. به همین دلیل تغییر فرهنگ اهمیت دارد. تغییر حکومت و ساختارهای سیاسی هزینه و پیچیدگی زیادی دارد و از توان بسیاری از افراد خارج است. اما یک فرد عادی همچنان میتواند روی محیط اطراف خودش اثر بگذارد. میتواند باورهای زنستیزانه را به چالش بکشد، درباره آنها صحبت کند و اجازه ندهد همان باورها در محاورات تکرار شوند. یک زن فمینیست ممکن است هیچ جایگاهی در ساختار قدرت نداشته باشد، اما میتواند روی خانواده، دوستان، همکاران و اطرافیانش اثر بگذارد. همین تغییرهای کوچک، وقتی در مقیاس بزرگ اتفاق بیفتند، بخشی از فرهنگ جامعه را تغییر میدهند. اما فرهنگ چطور ساخته میشود؟ یکی از مهمترین ابزارهای ساختن و انتقال فرهنگ، زبان است. زبان فقط چیزی نیست که برای توصیف دنیای اطرافمان استفاده کنیم. ما با زبان درباره مفاهیم، روابط و ارزشهایی صحبت میکنیم که بخش بزرگی از آنها شکل فیزیکی و قابل مشاهده ندارند. برای مثال، دلفینها هم با صداهای مشخص با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. میتوانند وجود شکار یا شکارچی را به یکدیگر اطلاع دهند. اما انسان درباره عشق، نفرت، عدالت، قدرت و برتری هم حرف میزند. این مفاهیم را نمیتوان مثل یک شیء در جهان بیرون پیدا کرد، اما میتوانند رفتار ما را بهشدت تغییر دهند. ما با زبان به این مفاهیم معنا میدهیم، درباره آنها فکر میکنیم و بر اساسشان باور میسازیم. همین ویژگی زبان باعث شده فرهنگ انسانی تا این اندازه قدرت پیدا کند. ما میتوانیم بگوییم گروهی از انسانها "برتر" از گروه دیگری هستند، این برتری را به یک باور تبدیل کنیم و بعد بر اساس آن، روابط اجتماعی بسازیم. جنسیت هم در همین فرایند معنای اجتماعی پیدا میکند. تفاوتهای زیستی میان زن و مرد وجود دارند، اما اینکه از این تفاوتها چه نتیجهای بگیریم، یک مسئله اجتماعی است. اینکه مرد را قویتر، عاقلتر و شایستهتر از زن بدانیم و زن را ضعیفتر، وابستهتر و مناسبتر برای اطاعت تصور کنیم، منیجه مستقیم بیولوژی بدنها نیست. اینها باورهایی هستند که جامعه آنها را میسازد و منتقل میکند. زبان یکی از ابزارهای اصلی انتقال همین باورهاست. وقتی بارها از اصطلاحاتی استفاده میکنیم که زن بودن را با ضعف، بیارزشی، بیعفتی یا حقارت پیوند میدهند، در واقع فقط یک کلمه را تکرار نکردهایم. داریم همان رابطه میان "زن بودن" و "ارزش کمتر" را دوباره به زبان میآوریم. ما بارها ریشه زنستیزانه و مردسالارانه اصطلاحاتی را بررسی کردهایم که در آنها مادر، خواهر یا بدن زن تبدیل به ابزار توهین میشود. این اصطلاحات از باورهایی میآیند که زن را مایه شرم یا مرد را صاحب حق کنترل زن میدانند. اما اهمیت ماجرا فقط در ریشه این کلمات نیست. این ادبیات خودش هم میتواند به بازتولید همان فرهنگ کمک کند. وقتی یک اصطلاح بارها و بارها تکرار میشود، معنایی که پشت آن قرار دارد هم عادیتر میشود. چیزی که هر روز میشنویم، کمتر به چشممان میآید. به همین دلیل ممکن است یک باور زنستیزانه آنقدر در زبان روزمره جا بیفتد که دیگر حتی متوجه زنستیزانه بودنش نشویم. پس زبان هم محصول فرهنگ است و هم در ساختن فرهنگ نقش دارد. همانطور که قوانین و نهادهای اجتماعی میتوانند ارزشهای فرهنگی را تقویت کنند، کلمات و ادبیات روزمره هم میتوانند باورهای اجتماعی را زنده نگه دارند. به همین دلیل وقتی به یک اصطلاح زنستیزانه اعتراض میکنیم، قرار نیست ادعا کنیم با حذف یک کلمه تمام مشکلات زنان حل میشود، بحث بر سر یک کلمه بهتنهایی نیست. بحث بر سر معنایی است که این کلمات بارها و بارها با خودشان تکرار میکنند. اگر قرار است فرهنگ تغییر کند، باید از همین چیزهای به ظاهر کوچک هم شروع کنیم.
2 122
آیا سقط جنین یک عمل غیراخلاقی است؟
برای پاسخ به این سؤال، یک موقعیت فرضی را در نظر بگیرید. یک دانشمند برجسته در حال کار روی فناوریای است که میتواند تمام بیماریهای بشریت را درمان کند. اما در میانه تحقیقاتش دچار حادثه میشود و به شرایطی میرسد که برای زنده ماندن، باید نه ماه به بدن یک انسان دیگر متصل باشد و از خون او استفاده کند. تنها یک نفر در جهان شرایط لازم برای نجات او را دارد و آن یک نفر شما هستید. دستیاران دانشمند بدون رضایت شما را میدزدند و با استفاده از ابزار پزشکی، بدن شما را به بدن دانشمند متصل میکنند. حالا تنها راه زنده ماندن او این است که نه ماه به همین شکل بمانید. البته شما هر لحظه میتوانید اتصال را قطع کنید. اما میدانید که اگر این کار را انجام دهید، دانشمند قطعاً میمیرد و شاید با مرگ او درمان بیماریهای بسیاری هم از بین برود. حالا اگر اتصال را قطع کنید، آیا مرتکب یک عمل غیراخلاقی شدهاید؟ خیر. حتی اگر این دانشمند واقعاً قرار باشد جان میلیونها نفر را نجات دهد، باز هم نمیتوان گفت حق دارد بدن شما را بدون رضایتتان برای زنده ماندن خودش در اختیار بگیرد. شما مسئول زنده نگه داشتن او نیستید، فقط به این دلیل که بدن شما تنها وسیلهای است که میتواند او را نجات دهد. اگر تصمیم بگیرید اتصال را قطع کنید، در واقع کسی را "نکشتهاید" تا به زندگی خودتان ادامه دهید. شما صرفاً تصمیم گرفتهاید که اجازه ندهید بدن خودتان برای ادامه زندگی فرد دیگری استفاده شود. این همان نکتهای است که در بحث سقط جنین اهمیت دارد. یکی از رایجترین استدلالها علیه سقط جنین این است که جنین یک انسان زنده است و بنابراین مادر حق ندارد زندگی او را متوقف کند. اما حتی اگر برای لحظهای تمام اختلافات علمی درباره اینکه جنین از چه زمانی باید "انسان" یا "شخص" محسوب شود کنار بگذاریم و فرض کنیم جنین یک انسان کامل و دارای حق حیات است، باز هم یک سؤال باقی میماند: آیا یک انسان میتواند برای تداوم حیات خود از بدن انسان دیگری را استفاده کند؟ پاسخ لزوماً مثبت نیست. ما حق حیات را به این معنا نمیگیریم که دیگران موظفاند هر کاری لازم است برای زنده نگه داشتن ما انجام دهند. فرد بیمار حق دارد زنده بماند، اما این حق به او اجازه نمیدهد کلیه فرد دیگری را بدون رضایتش بردارد. حتی اگر آن کلیه تنها راه نجاتش باشد. یک فرد نیازمند خون نمیتواند بدن دیگری را مجبور به خون دادن کند. پس حتی اگر جنین را یک انسان دارای حق حیات در نظر بگیریم، همچنان نمیتوان نتیجه گرفت که حق دارد بدن یک زن را بدون رضایت او در اختیار داشته باشد. فرایند بارداری فقط به معنای "اجازه دادن به زنده ماندن یک موجود دیگر" نیست. بدن زن طی نه ماه تغییر میکند، اندامهایش تحت فشار قرار میگیرند، خطرهای پزشکی را متحمل میشود و در نهایت باید فرآیند سخت زایمان را پشت سر بگذارد. یعنی یک انسان دیگر برای ادامه حیاتش به استفاده مداوم از بدن او نیاز دارد. اینجا باید تفاوت میان حق حیات و حق استفاده از بدن دیگری را برجسته کنیم. ما میتوانیم قبول داشته باشیم که جنین حق حیات دارد، بدون اینکه نتیجه بگیریم زن موظف است بدن خودش را برای حفظ زندگی او در اختیارش بگذارد. ضمن اینکه استدلال "شاید این جنین در آینده دانشمند بزرگی شود" هم نمیتواند این اجبار را توجیه کند. در مثال ما هم میتوانستیم بگوییم این دانشمند ممکن است درمان میلیونها انسان را پیدا کند. اما این احتمال، بدن شما را به دارایی او تبدیل نمیکند. اخلاق فقط درباره حفظ جانها نیست. درباره اختیار انسان بر بدن خودش هم هست. بنابراین اگر زنی تصمیم میگیرد بارداری را ادامه ندهد، نمیتوان صرفاً با گفتن اینکه "جنین حق حیات دارد" نتیجه گرفت که او مرتکب عملی غیراخلاقی شده است. زن مجبور نیست بدن خودش را به ابزار زنده ماندن فرد دیگری تبدیل کند، حتی اگر آن فرد برای ادامه حیاتش کاملاً به بدن او وابسته باشد.
2 122
Repost from Feuillemort
زنانی که فمینیسمرو عقب میندازن.احتمالا بزرگترین سوءتفاهم راجعبه فمینیسم اینه که فرض بر این گذاشته میشه که زنستیزی به پایان رسیده و الان چون از زنستیزی عبور کردیم نوبت به فیکس کردن و حذف زنانی که همچنان پیروی کانسپتهای نهادینهی زنستیزی هستن رسیده. جایی که زنا دادگاهی میشن، حذف میشن، روزانه بهشون ابراز تنفر میشه، جایی که ادبیات غلط زنان بیشتر از خود مردسالاری که علت به وجود اومدن اون ادبیات غلطه نقد میشه جای اینکه مردسالاری مسئول نگه داشته بشه فمینیسم داره به عقب برمیگرده. جایی که جرم یک زن بزرگنمایی تر از جرم مشابه یک مرد شه فمینیسم به عقب برمیگرده. جایی که زن در تخمدان و رحم و اورگانهای باروری تعریف شه فمینیسم به عقب برمیگرده. جایی که قربانی نکوهی بشه فمینیسم به عقب برمیگرده. تمام تعریفات بالا توسط مردسالاری به وجود اومده فارغ از اینکه چه کسی به زبون بیارتش، مردسالاری این مفاهیمو تعریف کرده در نتیجه میاد به گونهای تعریفاتو عوض میکنه که دیگه خودش مقصر نباشه، که✌️🏻 مردهای سیس خوب خداباور درستکار قربانی زنان بد شدن و تمام مردها اونقدم بد نیستن و همه چیز بزرگنمایی زنای بده.✌️🏻 چون مردسالاری و مردانش در این کانسپت مسئول نگه داشته نمیشن. مسئولیت از روشون برداشته میشه. گویی در یک آرمانشهری زندگی میکنیم که مردسالاری وجود خارجی نداره توش در نتیجه فقط زنان مسئول شکست فمینیسم به شمار میرن. مردسالاری کنسل نشده. همچنان رو زندگیمون تاثیر میذاره. همچنان با قدرت درحال پیشرویه زن ترنس دشمن فمینیسم نیست زن لزبین دشمن فمینیسم نیست زن استریت دشمن فمینیسم نیست و هیچکدوم این افراد فمینیسمرو عقب نمیندازن فمینیسم برای این زنا و باقی افراد تحت ستم مردسالاری وجود داره فمینیسم باید برای وجود ما تلاش کنه و وابسته به زنستیزی نهادینه در زنان نیست. تا زمانی که حتی فقط یک نفر از ما در برابر مردسالاری وجود داشته باشه، فمینیسم هم وجود داره و مردسالاری مسئول هر نوع زنستیزیایه که به وجود میاد نه زنان.
2 122
گروه جین(Jane Collective)، که توانستند در دهه ۶٠ و ۷٠میلادی بیش از ۱۱ هزار سقط جنین را به صورت غیر قانونی اما بدون هیچ تلفات و آسیبی به ثمر برسانند!
در اواخر دهه ۱۹۶۰، زمانی که سقط جنین در آمریکا غیرقانونی بود و زنان بسیاری جان خود را در پی دسترسی به روشهای خطرناک از دست میدادند، گروهی از زنان معمولی در شیکاگو گرد هم آمدند تا تغییر ایجاد کنند.
آنها خود را "جین" نامیدند و به صورت مخفیانه شبکهای را سازماندهی کردند که به هزاران زن کمک کرد تا سقط جنین را به شیوهای ایمن تجربه کنند.
هدر بوت، دانشجوی جوان دانشگاه شیکاگو، زمانی که دید دوستش به دلیل یک سقط غیرایمن در حال مرگ است، اولین جرقههای تشکیل این گروه را زد.
او به تدریج زنان را گرد هم آورد:
معلمهایی مانند جودیت آرکنا، مادران خانهداری که میتوانستند محل زندگیشان را به پناهگاهی امن تبدیل کنند و دانشجوهایی که حاضر بودند شبها به تماسهای اضطراری پاسخ دهند.
هیچیک از آنها پزشک نبودند، اما با مطالعه کتابهای پزشکی و کمک گرفتن از متخصصان داوطلب، یاد گرفتند چگونه سقط جنین را انجام دهند.
آنها مثل یک خانواده عمل میکردند. هر عضو اسم مستعار و شماره تلفن مخصوص به خود برای ارتباط با زنان نیازمند داشت.
محل انجام سقطها همیشه در حال تغییر بود: امروز یک آپارتمان کوچک در محله فقیرنشین، فردا اتاقی در یک هتل ارزان قیمت.
هزینه خدمات هم بر اساس توانایی مالی زنان تعیین میشد و گاهی برای کسانی که پول کافی نداشتند، رایگان عمل میکردند.
در سال ۱۹۷۲، پلیس به یکی از محلهای انجام سقط آنها حمله کرد و هفت نفر دستگیر شدند.
برای هر هفت نفر به ۱۱٠ سال زندان در نظر گرفته شد
اما یک سال بعد، وقتی دادگاه عالی آمریکا در پرونده "رو علیه وید" سقط جنین را قانونی اعلام کرد، این زنان با فشار فعالین حقوق زنان آزاد شدند.
بسیاری از اعضای جین هرگز در مورد نقش خود صحبت نکردند.
برخی مثل هدر بوت به فعالان سرشناس حقوق زنان تبدیل شدند، بعضی دیگر به زندگی عادی خود بازگشتند. اما میراث آنها زنده ماند.
آنان اثبات کردند که وقتی زنان برای یکدیگر ارزش قائل شوند، میتوانند حتی غیرممکنها را ممکن کنند.
