fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Sāvis

Sāvis

رفتن به کانال در Telegram

personal is political Owned by a radical feminist lesbian Daily channel: https://t.me/Savis_and_her_friends Anonymous: https://t.me/harfmybot?start=7984127093

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 122
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
+1630 روز
آرشیو پست ها
Sāvis
2 122
رفتار جامعه با زنان خیانتکار چه چیزی است و چه چیزی باید باشد؟
خیانت، چه از طرف زن باشد و چه از طرف مرد، کار غلطی است و فرد خیانتکار باید مسئولیت آن را بپذیرد. اما وقتی یک زن خیانت می‌کند، همه چیز به جنسیت او مرتبط می‌شود. این نگاه ریشه قدیمی دارد. در بسیاری از فرهنگ‌ها، زنان با جادو، نفرین، نحسی، مکر و شرارت پیوند خورده‌اند. داستان جعبه پاندورا یکی از معروف‌ترین نمونه‌هاست. در این افسانه، پاندورا اولین زن جهان است و با باز کردن جعبه‌ای، بلاهایی مثل بیماری و مرگ را وارد جهان می‌کند. یعنی زن از همان ابتدا به عنوان کسی تصویر می‌شود که منشأ بدبختی بشر است. این تصویر در طول تاریخ بارها تکرار شده است. زن فتنه‌گر، زن مکار، پیرزن جادوگر و زنی که مردان را به فساد می‌کشاند، فقط شخصیت‌های داستانی نیستند. این کلیشه‌ها بخشی از همان تصور قدیمی‌اند که زن را موجودی خطرناک و فریبکار می‌بیند. حتی در دوران شکار جادوگران در اروپا، حدود ۸۰ درصد قربانیان زن بودند. این تصور هنوز از بین نرفته است. وقتی یک زن خیانت می‌کند، خیلی زود بحث از "این زن خیانت کرده" به "زن‌ها اهل خیانت و فریب‌اند" تغییر می‌کند. حتی گاهی مردی که با یک زن متأهل وارد رابطه شده، به عنوان کسی دیده می‌شود که توسط آن زن اغوا شده است. انگار مرد اختیار و مسئولیتی از خودش نداشته و زن او را به سمت خیانت کشانده است. اما وقتی یک مرد خیانت می‌کند، معمولاً خیانت او را به "مرد بودن" نسبت نمی‌دهیم. نمی‌گوییم این رفتار ثابت می‌کند مردان ذاتاً خیانتکارند. مسئولیت کار متوجه همان مرد است. این تفاوت مهم است. در مورد مرد، فرد خطاکار محاکمه می‌شود. در مورد زن، گاهی خود جنسیت او هم وارد جایگاه متهم می‌شود. به همین دلیل، زن خیانتکار دوبار تنبیه می‌شود. بار اول بخاطر خیانتی که مرتکب شده و بار دوم بابت تصویری که جامعه از زنان در ذهن دارد. خطای یک زن تبدیل می‌شود به مدرکی علیه تمام زنان. این همان چیزی است که باید با آن مقابله کرد. زن خیانتکار باید بابت خیانتش پاسخگو باشد، اما نه به خاطر زن بودنش. خطای یک زن باید به پای خودش نوشته شود، نه به پای تمام زنان.

Sāvis
2 122
اینسست چیست و عادی‌سازی آن چه اثری بر زندگی زنان دارد؟
اینسست به رابطه جنسی میان اعضای نزدیک خانواده گفته می‌شود. اینکه چه کسانی از نظر قانونی یا فرهنگی عضو "خانواده نزدیک" محسوب شوند، در جوامع مختلف تفاوت دارد. برای مثال، رابطه میان کازین‌ها در بعضی کشورها اینسست محسوب می‌شود، در حالی که در برخی جوامع چنین رابطه‌ای ممنوع نیست. امروزه اینسست در بیشتر جوامع رفتاری ناپذیرفتنی محسوب می‌شود، اما همیشه چنین نبوده است. در بعضی جوامع باستانی، ازدواج میان خویشاوندان نزدیک، به‌ویژه در خاندان‌های سلطنتی، برای حفظ قدرت، ثروت یا جایگاه خانوادگی انجام مرسوم بوده است. برای مثال در مصر باستان ازدواج میان اعضای خانواده سلطنتی در برخی دوره‌ها رواج داشت. با تغییر ساختار خانواده و قوانین اجتماعی، بسیاری از این روابط به تدریج ممنوع و قبیح شدند. اما مسئله اینجا خود اینسست نیست. سؤال مهم‌تر این است که اگر قبح و ممنوعیت اجتماعی آن از بین برود، چه اتفاقی برای زنان و کودکان داخل خانواده می‌افتد؟ خانواده یک ساختار اجتماعی است که در آن افراد جایگاه و قدرت یکسانی ندارند. کودک به والدین وابسته است، خواهر و برادر ممکن است اختلاف سنی و قدرت زیادی داشته باشند. از آن‌جا که فرد معمولاً خانه را محل امنیت خود می‌داند، مرزی که میان رابطه خانوادگی و رابطه جنسی وجود دارد، نقش مهمی در محافظت از افراد ضعیف‌تر خانواده ایفا می‌کند. این مرز به‌خصوص برای دختران اهمیت دارد. دختری که از طرف پدر یا برادر مورد آزار جنسی قرار می‌گیرد، فقط با یک فرد متجاوز روبه‌رو نیست. او ممکن است از نظر مالی و عاطفی به همان خانواده وابسته باشد و برای افشای خشونت، با فشارهایی مثل حفظ آبرو، ترس از فروپاشی خانواده یا باور نکرده شدن مواجه شود. حالا اگر رابطه جنسی میان اعضای خانواده در ذهن جامعه دیگر امری نفرت‌انگیز و غیرقابل‌قبول نباشد، یکی از مهم‌ترین موانع اجتماعی در برابر این سوءاستفاده هم ضعیف می‌شود. فرد متجاوز می‌تواند راحت‌تر رفتار خود را توجیه کند و قربانی نیز ممکن است حمایت کمتری برای مقابله یا افشای آن دریافت کند. این مسئله در مورد محتوای رسانه‌ای و پورنوگرافی هم اهمیت پیدا می‌کند. وقتی رابطه پدر و دختر، برادر و خواهر یا دیگر اعضای خانواده در قالب محتوای جنسی نمایش داده می‌شود، حتی اگر مخاطب آن را "فانتزی" بداند، تکرار این تصاویر می‌تواند مرز میان رابطه خانوادگی و رابطه جنسی را در ذهن افراد کم‌رنگ کند. البته دیدن یک محتوای فانتزی به این معنا نیست که فرد حتماً در دنیای واقعی دست به چنین کاری می‌زند. مسئله، تأثیر عادی‌سازی یک ایده است. وقتی چیزی بارها در رسانه‌ها به شکلی نرمال و بدون پیامد نمایش داده شود، قبح اجتماعی آن می‌تواند کاهش پیدا کند. برای زنان، خطر اصلی اینجاست: خانه قرار است جایی باشد که زن و کودک بتوانند بدون ترس از سوءاستفاده جنسی در آن زندگی کنند. هر چیزی که مرز جنسی میان اعضای خانواده را عادی کند، این امنیت را تهدید می‌کند. به همین دلیل، مقابله با عادی‌سازی اینسست فقط دفاع از یک تابوی قدیمی نیست. دفاع از مرزی است که می‌گوید رابطه خانوادگی نباید به مجوزی برای دسترسی جنسی به بدن زنان و کودکان تبدیل شود.

Sāvis
2 122
چرا تحصیل زنان یکی از مهم‌ترین اهداف فمینیسم است؟
حقوق زنان در بسیاری از نقاط جهان به شکل‌های مختلف محدود می‌شود. گاهی این محدودیت قانونی است و گاهی از دل خانواده، مذهب، سنت و آموزش بیرون می‌آید. نتیجه اما یکی است: اختیار زن بر زندگی خویش کمتری می‌شود و به تدریج باور می‌کند جایگاه پایین‌تری از مردان دارد. یکی از مهم‌ترین ابزارهای مقابله با این وضعیت، آموزش است. چون زنی که از حقوق خودش، تاریخ زنان و سازوکارهای تبعیض آگاه نیست، حتی ممکن است متوجه نشود حقی از او گرفته شده است. بسیاری از زنان در جوامع سنتی از کودکی با این باور بزرگ می‌شوند که زن باید ضعیف، مطیع، احساساتی و وابسته باشد و آینده‌اش در ازدواج خلاصه می‌شود. دختری که در چنین محیطی بزرگ شده، ممکن است حتی نداند ازدواج در سن پایین چه محدودیت‌هایی برایش ایجاد می‌کند یا امضای عقدنامه چه حقوقی را از او می‌گیرد. وقتی فرد از حقوق انسانی خود خبر نداشته باشد، حتی امکان اعتراض به سلب آن را هم از دست می‌دهد. به همین دلیل، آموزش زنان نباید به گرفتن مدرک دانشگاهی محدود شود. تحصیلات عالی اهمیت زیادی دارد، چون زنان را وارد فضای اجتماعی و اقتصادی می‌کند، استقلال مالی و فکری بیشتری به آن‌ها می‌دهد و امکان پیدا کردن جایگاه مستقل از خانواده و همسر را فراهم می‌کند. اما دانشگاه رفتن به‌تنهایی کافی نیست. خود نظام آموزشی هم می‌تواند حامل ارزش‌های مردسالارانه باشد. وقتی به دختر نوجوان آموزش داده می‌شود که مهم‌ترین نقش او مدیریت خانه، همسرداری و ایفای وظایف سنتی زنانه است، مدرسه به جای اینکه افق زندگی او را گسترده‌تر کند، همان محدودیت‌های خانه را بازتولید می‌کند. پس آموزش فمینیستی باید ابعاد بیشتری داشته باشد. زنان باید تاریخ زنان را بخوانند و بدانند بسیاری از حقوقی که امروز بدیهی به نظر می‌رسند، نتیجه مبارزه نسل‌های قبل هستند. باید با مفاهیم پایه برابری جنسیتی آشنا شوند و بتوانند تبعیضی را که در خانواده، مدرسه، محیط کار یا قانون با آن روبه‌رو می‌شوند تشخیص دهند. آموزش درباره بدن و سلامت جنسی هم ضروری است. زن باید بدن خودش را بشناسد، درباره سلامت جنسی، پیشگیری از بیماری‌ها، بارداری و روابط سالم اطلاعات داشته باشد. ناآگاهی درباره واقعیت‌های فیزیولوژی بدن، زنان را آسیب‌پذیرتر می‌کند و وابستگی آن‌ها به دیگران را افزایش می‌دهد. سلامت روان هم بخش دیگری از همین آموزش است. زنی که از کودکی مرتب شنیده ضعیف‌تر، کم‌عقل‌تر یا کم‌ارزش‌تر از مردان است، ممکن است به مرور همین تصویر را درباره خودش باور کند. آموزش نمی‌تواند به‌تنهایی تمام مشکلات روانی ناشی از تبعیض را حل کند، اما می‌تواند به زنان کمک کند منشأ بخشی از فشارهایی را که تجربه می‌کنند بشناسندو عزت‌نفس خود را تقویت کنند. فمینیسم فقط مبارزه برای تغییر قانون نیست. اگر قانونی تغییر کند اما زنانی که قرار است از آن استفاده کنند از حقوق خود خبر نداشته باشند، بخش بزرگی از اثر مثبت آن قانون از بین می‌رود. آموزش زنان نه یک فعالیت فرعی، بلکه یکی از پایه‌ای‌ترین شکل‌های توانمند کردن آن‌هاست.

Sāvis
2 122
این تبلیغات عادی نیستند! فتیشایز کردن بوی نوزاد و مرتبط کردن آن با مسائل جنسی، عادی نیست. اینکه از یک زن انتظار داشته باشند و
+2
این تبلیغات عادی نیستند! فتیشایز کردن بوی نوزاد و مرتبط کردن آن با مسائل جنسی، عادی نیست. اینکه از یک زن انتظار داشته باشند واژنش بوی نوزاد بدهد، یا ظاهرش را شبیه نوزاد کند تا برای پارتنرش تحریک‌کننده‌تر باشد، نمونه‌هایی از سکشولایز کردن ویژگی‌های کودکانه هستند. وقتی این تصاویر و ایده‌ها مدام تکرار می‌شوند، می‌توانند مرز میان ویژگی‌های کودکانه و جذابیت جنسی را کمرنگ کنند و موجب بازتولید تمایلی پدوفیلیک در قالب شکل یک سلیقه شخصی یا ترند زیبایی شوند. اینکه چنین محتوایی به‌راحتی وارد تبلیغات و اکسپلور شبکه‌های اجتماعی می‌شود، مسئله‌ای نگران کننده‌است.

Sāvis
2 122
اینکه تمام مسئولیت زن‌ستیز شدن یک مرد را به مادرش نسبت بدهیم، نه‌تنها نادرست است، بلکه باعث می‌شود خود ساختار مردسالاری از مسئولیت کنار گذاشته شود. پسری که در یک جامعه زن‌ستیز بزرگ می‌شود، از همان جامعه زن‌ستیزی را یاد می‌گیرد. و نمی‌شود تقصیر سیستمی را که نسل‌ها را با این ارزش‌ها تربیت کرده، به گردن زنانی انداخت که خودشان هم در همان سیستم زندگی می‌کنند. خطای سیستم مردسالار، به گردن قربانیانش نیست.

Sāvis
2 122
نقد یک افسانه: مقصر زن‌ستیز شدن پسرها، مادرانی هستند که آن‌ها را بد تربیت کرده‌اند؟ یکی از رایج‌ترین توضیحاتی که برای زن‌ستیز شدن مردان می‌شنویم این است که "مادرش درست تربیتش نکرده". انگار اگر یک مرد رفتار خشونت‌آمیز یا زن‌ستیزانه دارد، باید دنبال یک مادر مقصر بگردیم که در کودکی نتوانسته او را درست تربیت کند. اما این توضیح یک مشکل اساسی دارد چرا که تربیت یک انسان را نمی‌توان به مادرش تقلیل داد. در جامعه مردسالار، دختر و پسر از همان کودکی با تصویر که جامعه مردسالار از زن و مرد می‌سازد روبه‌رو می‌شوند. مرد باید شجاع، نان‌آور، حامی، منطقی و رهبر باشد. زن باید ضعیف، احساساتی، شکننده و پیرو باشد و برای حمایت به مرد نیاز داشته باشد. این ویژگی‌ها آن‌قدر در گوش ناخودآگاهمان خوانده می‌شوند که به مرور طبیعی و ذاتی به نظر می‌رسند. برای همین، رفتارهایی مثل مهرطلبی در زنان هم گاهی به‌عنوان بخشی از "ذات زنانه" دیده می‌شود، در حالی که نتیجه سال‌ها تربیتی است که زنان را به جلب رضایت دیگران، فداکاری و وابستگی تشویق کرده است. اما سؤال مهم این است که چه کسی این تربیت را انجام می‌دهد؟ مادر تنها عامل تربیت کودک نیست کودک در سال‌های اول زندگی بیشترین ارتباط را با خانواده دارد و طبیعی است که از پدر و مادرش تأثیر بگیرد. اما هرچه بزرگ‌تر می‌شود، افراد و محیط‌های بیشتری وارد زندگی او می‌شوند. مدرسه، دوستان، رسانه، دین، قوانین و فرهنگ عمومی، همگی به کودک یاد می‌دهند زن و مرد چه جایگاهی دارند و چه رفتاری از آن‌ها انتظار می‌رود. بنابراین اگر پسری در خانه احترام به زنان را یاد گرفته باشد، اما بیرون از خانه بارها بشنود که "مرد باید حرف آخر را بزند"، "مرد نباید احساساتی باشد" یا "دخترها ضعیف‌اند"، نمی‌توان انتظار داشت فقط همان چیزی را که مادرش در کودکی به او گفته، برای همیشه حفظ کند. مدرسه چه چیزی یاد می‌دهد؟
یک کودک حدود دوازده سال از زندگی خود را در مدرسه می‌گذراند. مدرسه فقط ریاضی و علوم و ادبیات آموزش نمی‌دهد. دانش‌آموز در مدرسه با قواعدی درباره قدرت، نظم، رفتار مناسب و جایگاه دختر و پسر هم روبه‌رو می‌شود. محتوای کتاب‌های درسی، رفتار معلم‌ها، تقسیم مسئولیت‌ها و حتی انتظاری که از دخترها و پسرها وجود دارد، می‌تواند روی تصور آن‌ها از زن و مرد اثر بگذارد. از طرف دیگر، خود مدرسه هم بخشی از همان جامعه است. نمی‌توان انتظار داشت جامعه‌ای که در آن ارزش‌های مردسالارانه ریشه دارند، مدرسه‌ای کاملاً جدا از این ارزش‌ها داشته باشد.
گروه دوستان و "مرد شدن"
با رسیدن پسر به نوجوانی، یک عامل مهم دیگر وارد ماجرا می‌شود: فشار برای اثبات مردانگی. پسر در این سن بیش از گذشته به نظر دوستان و همسالانش اهمیت می‌دهد. یاد می‌گیرد چه چیزی "مردانه" است و چه چیزی باعث می‌شود دیگران او را ضعیف یا زنانه بدانند. اگر در یک جمع پسرانه، گریه کردن نشانه ضعف باشد، پسر یاد می‌گیرد احساساتش را پنهان کند. اگر مهربانی، ترس یا وابستگی "زنانه" محسوب شود، برای فاصله گرفتن از این ویژگی‌ها تلاش می‌کند. اینجاست که زن‌ستیزی می‌تواند وارد فرایند مرد شدن شود. افسانه نجم‌آبادی در کتاب "چرا محو شد از نام تو یادم" درباره همین فرایند می‌نویسد: "برای مرد شدن او باید ثابت کند که از ناپاکی‌های اولیه‌اش (از صفات زنانه) پاک شده است و با محکوم کردن دنیای زنانه، گهگاه با تحقیر آن و یا حتی خصومت ورزیدن به آن ثابت کند که از وضعیت بینابینی خارج شده است. پسر با انکار زنانگی، با تبری جستن از زنانگی مرد می‌شود." این همان چیزی است که بارها در زندگی روزمره دیده‌ایم. پسری که در کودکی مهربان و دوست‌داشتنی است، ممکن است با ورود به نوجوانی احساس کند برای اینکه "مرد" حساب شود، باید هر چیزی را که زنانه تلقی می‌شود تحقیر کند. اگر در جمع دوستانش مسخره کردن دخترها نشانه قدرت باشد، ممکن است او هم برای پذیرفته شدن همان رفتار را تکرار کند. اگر مردانگی با سلطه، خشونت و برتری نسبت به زنان تعریف شود، زن‌ستیزی دیگر یک رفتار اتفاقی نیست، بلکه می‌تواند به بخشی از چیزی تبدیل شود که پسر برای مرد شدن یاد می‌گیرد. حتی اگر مادر در خانه دقیقاً خلاف این ارزش‌ها را به او آموخته باشد.
به همین دلیل، دیدن یک مرد زن‌ستیز و بلافاصله پرسیدن اینکه "مادرش چه بلایی سر تربیتش آورده؟" ساده‌سازی یک مسئله پیچیده است. مادری که به پسرش احترام به زنان را یاد می‌دهد، نمی‌تواند به‌تنهایی با مدرسه، دوستان، رسانه، فرهنگ، دین و تمام ارزش‌هایی که هر روز به او می‌گویند "مرد واقعی" چه کسی است، رقابت کند.

Sāvis
2 122
Sāvis and her friends: https://t.me/savis_and_her_friends_crochet اگه قلاب بافی کار میکنید یا دارید یاد میگیرین پاشین بیاین این گروه که هم دیگه رو تشویق کنیم و دور هم چیزای جالب ببافیم

Sāvis
2 122
Repost from Feuillemort
سیستم پزشکی در مراقبت از زنان شکست خورده
با باز شدن پرونده لیندزی کلنسی، زنی که پس از تشخیص روانپریشی پس از زایمان post partum psychosis (PPP) از درمان مناسب برخوردار نبوده و هشدار داده شده بود که نباید تنها باشه، سه فرزندش‌رو کشته و خودش خودکشی کرده. لیندزی کلنسی نجات داده شد و دادگاهش درحال حاضر برقراره و تحقیقات داره صورت می‌گیره. موجی از حمله‌ها و نظرات مختلف در رابطه با این پرونده وجود داره اما کمتر کسی به کم کاری سیستم پزشکی در رابطه با زنان اشاره می‌کنه. همچنان افسردگی پس از زایمان هم به عنوان یک مشکل جدی تلقی نمی‌شه، با اینکه طبق منابع مختلف حتی PPP هم می‌تونه برای هر فردی بعد از زایمان اتفاق بیفته اما نسبت به افسردگی پس از زایمان (PPD) بخش کوچک‌تری از زنان تجربه‌ش می‌کنن. گویی فقط وقتی به بدن زنان برای زن ترنس ستیزی و صدمه به زن‌های سیس نیاز دارید مسائل و تعریفات پزشکی براتون ارزش پیدا می‌کنه.
سیستم پزشکی و جامعه هیچ اهمیتی به دردها و اظهارات زنان نمی‌دن
گفته شده لیندزی کمک خواسته از روان درمانگر‌ها و حتی در بیمارستان روانی برای مدت کوتاهی بستری شده. به افراد نزدیکش گفته شده نباید تنها بمونه با بچه‌ها. [1] افراد نزدیک بهش شهادت دادن که لیندزی قبل از اقدام به قتل التماس می‌کرده که بهش کمک کنن و تنهاش نذارن. او اصرار داشت که داروها درحال وخیم تر کردن افسردگی و اوضاعشن و دکتر‌ها اهمیتی ندادن. [2] در دفترچه خاطراتش نوشته شده اوضاع روحی و ذهنیش مناسب نیست [3] و سرچ‌های گوگلش نشون می‌ده که همواره دنبال کمک گرفتن و درمان خودش بوده.[4] اما تمام اینها ندید گرفته شد تا در آخر به فاجعه‌ و تراژدی‌ای برای سه بچه بیگناه برسه. از این اتفاق می‌شد جلوگیری شه اگر سیستم پزشکی به طور مداوم و جدی به دردها و مشکلات زنان اهمیت می‌داد. لیندزی در آخر روز یا تا آخر عمر به زندان می‌ره یا به بیمارستان روانی و قراره مجازات شه [5] اما سوال اصلی اینجاست بعدش چی؟ قراره باز هم مشکلات زنان‌رو ندید بگیریم؟
الان وقتشه؟
در منابع بالا منشن شده که دادستان در دادگاه گفته «الان وقت مجازات این زنه نه وقت توجه و نقد به سیستم درمانی زنان‌.» اما دقیقا همین لحظه، لحظه‌ایه که سیستم پزشکی باید تا ابد در رابطه با زنان تغییر کنه و جدی تر به نیاز‌ها و مشکلاتشون اهمیت و پاسخ بده. زنان بخش بزرگی از جمعیت یک جامعه‌رو تشکیل می‌دن با این حال کمتر از ۲.۵ درصد بودجه تحقیقات پزشکی بهشون اختصاص پیدا می‌کنه. [6] مشکلات مربوطه به رحم و تخمدان مثل اندومتریوز، سندرم پس از قاعدگی، (PCOS (PMOS و غیره کمتر از دو درصد بودجه و فقط ۶ درصد بودجه به سلامت زنان اختصاص پیدا کرده. [7] ممکنه بیمارستان‌ها، کشورها و مراکز درمانی درصدهای متفاوت تری نسبت به منابع منشن شده داشته باشن اما نادیده گرفتن زنان و بی توجهی به مشکلات اونها چیزیه که بین همشون مشترک و غیر قابل انکاره.

Sāvis
2 122
چرا جامعه زنان را وادار می‌کند همیشه جوان بمانند؟ ریشه‌های استانداردهای زیبایی و ترس از زن دانا
یکی از رایج‌ترین استانداردهای زیبایی برای زنان، جوان ماندن است. زن باید تا جای ممکن جوان به نظر برسد، چروک نداشته باشد، موهایش سفید نشود و نشانه‌های افزایش سن را پنهان کند. در مقابل، بالا رفتن سن برای مردان لزوماً چنین معنای منفی‌ای ندارد. حتی گاهی سن بالاتر به جذابیت مرد اضافه می‌کند. دلیل این تفاوت را می‌توان در رابطه‌ای دید که جامعه میان سن، تجربه و دانش برقرار می‌کند. ما معمولاً انتظار داریم هرچه انسان سن بیشتری داشته باشد، تجربه بیشتری به دست آورده باشد، چیزهای بیشتری دیده باشد و در نتیجه پخته‌تر و داناتر شده باشد. به همین دلیل، پیر شدن مردان می‌تواند با جذابیت همراه شود. مرد مسن‌تر "جاافتاده"، "باتجربه" و "عاقل" به نظر می‌رسد. حتی نشانه‌های ظاهری پیری مثل موی جوگندمی یا ته‌ریش می‌توانند بخشی از زیبایی‌های مردانه محسوب شوند. اما وقتی همین منطق را درباره زنان به کار می‌بریم، به تناقض جالبی می‌رسیم. اگر افزایش سن با افزایش تجربه و دانش همراه باشد، چرا جامعه این‌قدر اصرار دارد زنان جوان بمانند؟ ون زن جوان الزاماً فقط "جوان" نیست. جوانی زنان در چشم جامعه اغلب با خام بودن، کم‌تجربه بودن، ناآگاهی و آسیب‌پذیری همراه می‌شود. زنی که تجربه کمتری دارد، کمتر با سازوکارهای قدرت آشناست، کمتر می‌تواند روابط اطرافش را تحلیل کند و احتمالاً راحت‌تر می‌توان نظر و رفتار او را تحت تأثیر قرار داد. در نتیجه، جوان ماندن زن می‌تواند به معنای حفظ همان ویژگی‌هایی باشد که او را قابل‌کنترل‌تر می‌کنند. به همین دلیل است که فرهنگ مردسالار بارها جوانی زنان را با معصومیت و بی‌خبری پیوند زده است. زن ایده‌آل، زنی جوان و ظریف است که هنوز "چیز زیادی از دنیا نمی‌داند". این تصویر را در ادبیات، نقاشی و سینما بارها دیده‌ایم. زن جوان و معصوم معمولاً زیباست، اما زن باتجربه و آگاه لزوماً چنین جایگاهی ندارد. اینجا تفاوت میان زن جوان و مرد جوان هم مهم می‌شود. مرد جوان قرار است بزرگ شود، تجربه کسب کند و به یک مرد قدرتمند و دانا تبدیل شود. افزایش سن برای او می‌تواند بخشی از مسیر رسیدن به این جایگاه باشد. اما از زن انتظار می‌رود تا حد امکان همان جوانی را حفظ کند. چون دانش و تجربه برای زنی که قرار است مطیع و قابل‌کنترل باشد، چندان مطلوب نیست. زن هرچه بیشتر بداند، سخت‌تر فریب می‌خورد. هرچه تجربه بیشتری داشته باشد، راحت‌تر رفتار دیگران را تشخیص می‌دهد. هرچه از حقوق و توانایی‌های خودش آگاه‌تر باشد، احتمال اینکه به سادگی تحت سلطه قرار بگیرد کمتر می‌شود. بنابراین زنی که قرار است همیشه جوان بماند، در واقع باید بخشی از همان ناپختگی و بی‌تجربگی را هم حفظ کند. از این زاویه، می‌توان فهمید چرا پیری زنان در فرهنگ مردسالار تا این اندازه نامطلوب تصویر شده است. اگر جوانی با خامی و ناآگاهی همراه باشد، پیری معنای مخالف آن را دارد: تجربه، شناخت، دانش و استقلال. برای همین مرد پیر می‌تواند "خردمند" باشد، اما زن پیر در بسیاری از روایت‌های فرهنگی به جادوگر، پیرزن شرور یا موجودی ترسناک تبدیل می‌شود. مرد با افزایش سن به صاحب خرد تبدیل می‌شود، زن با افزایش سن گاهی به موجودی تهدیدکننده. پس اصرار جامعه بر جوان ماندن زنان را نمی‌توان صرفاً یک ترجیح زیبایی‌شناختی دانست. پشت این استاندارد، تصویری از زن مطلوب وجود دارد که جوان بماند، کم‌تجربه بماند و تا جای ممکن از قدرتی که دانش و تجربه ایجاد می‌کنند دور شود. جامعه‌ای که زن جوان و ناپخته را استثمار می‌کند، طبیعتا از زن پیر و دانا خوشش نمی‌آید.

Sāvis
2 122
Repost from Bānuyān
#پادکست #زنانی‌که‌باید‌بشناسید
https://t.me/banobanovan

Sāvis
2 122
این پیام رو فوروارد کنید تا من هیچ کاری نکنم فقط میخوام چنل فمینیستیم به 2k برسه

Sāvis
2 122
خشونت خانگی تا حد زیادی از این تصور نشأت می‌گیرد که مرد خودش را مالک زن، بدن و زندگی او می‌داند. مردی که زن را متعلق به خودش می‌بیند، می‌تواند بدون اینکه جایگاه خودش را زیر سؤال ببرد، او را تحت خشونت روانی یا جسمی قرار دهد. اما چرا بسیاری از زنان خانه‌دار در برابر این خشونت مقاومت نمی‌کنند؟ چون سال‌ها وابستگی، هویت و استقلال آن‌ها را فرسوده کرده است. زنی که درآمد مستقل ندارد و تمام زندگی‌اش به همسرش وابسته است، برای مقابله با فردی که منبع اصلی تأمین مالی اوست، امکانات بسیار کمتری دارد. یکی از مهم‌ترین عواملی که زنان را در چنین موقعیتی قرار می‌دهد، کار خانگی است. وقتی زن تمام وقت خود را صرف خانه‌داری می‌کند، در واقع کاری دائمی و ضروری انجام می‌دهد که معمولاً هیچ دستمزدی برای آن دریافت نمی‌کند. در بسیاری از موارد، حتی خانه‌ای که در آن این کار را انجام می‌دهد نیز از نظر قانونی متعلق به همسر اوست. به این ترتیب، کار خانگی بدون دستمزد می‌تواند زنجیره‌ای از وابستگی ایجاد کند. زن درآمد ندارد، استقلال مالی ندارد و به مرور بخش مهمی از هویت و قدرت تصمیم‌گیری خودش را از دست می‌دهد. کار خانگی بی‌دستمزد فقط یک وظیفه روزمره نیست. وقتی تمام زندگی یک زن را به خانه و همسرش وابسته می‌کند، می‌تواند زمینه‌ای ایجاد کند که خشونت خانگی در آن آسان‌تر ادامه پیدا کند.

Sāvis
2 122
و اما کامنت‌ها؟ کاربران زن قربانی را سرزنش کردند و "چنگ زدن" او را زمینه اعمال وحشتناک شوهرش که اون را به بیابون برده و تا سر
+4
و اما کامنت‌ها؟ کاربران زن قربانی را سرزنش کردند و "چنگ زدن" او را زمینه اعمال وحشتناک شوهرش که اون را به بیابون برده و تا سر حد مرگ کتکش زده بود دانستند. کاربران دنبال راهی برای توجیه رفتار وحشیانه‌ی همسرش بودند و عملا هیچ همدردی با قربانی نداشتند. این تجربه‌ی مشترک بسیاری از زنان قربانی خشونت خانگی است، اعمال دفاعی که ایشان در برابر آزارگرشان دارند انقدر بزرگ‌نمایی میشوند که قربانی بودنشان زیر سوال خواسته یا ناخواسته زیر سوال میرود.

Sāvis
2 122
زنی راجع به اینکه چطور شوهرش او را به بیابون برده و انقدر کتکش زده که زن تجربه نزدیک به مرگ داشته می‌نویسد و ذکر می‌کند شوهرش
+1
زنی راجع به اینکه چطور شوهرش او را به بیابون برده و انقدر کتکش زده که زن تجربه نزدیک به مرگ داشته می‌نویسد و ذکر می‌کند شوهرش بارها و بارها چنین عمل وحشتناکی را را تکرار کرده است.

Sāvis
2 122
گاهی یک جمع زنانه شاید فقط چند ساعت حرف زدن درباره آرایش، رابطه، خانواده و اتفاقات روزمره است. اما گاهی همین حرف‌های به ظاهر بی‌اهمیت، اولین جایی است که یک زن می‌فهمد تنها نیست.

Sāvis
2 122
چرا گاسیپ پدیده‌ای زنانه‌ای شناخته می‌شود؟ بررسی اثر مثبت گاسیپ برای جامعه زنان
اول یک نکته را روشن کنیم. گاسیپ لزوماً به معنای بدگویی یا غیبت نیست. هر نوع صحبت کردن درباره روابط، رفتارها و اتفاقات مربوط به دیگران می‌تواند در دسته گاسیپ قرار بگیرد. بنابراین وقتی دو نفر درباره رابطه دوستشان، رفتار یک همکار یا اتفاقی که برای یکی از اطرافیان افتاده حرف می‌زنند، لزوماً در حال بدگویی نیستند. ما موجوداتی اجتماعی هستیم و بخش بزرگی از شناخت ما از جهان از طریق ارتباط با دیگران شکل می‌گیرد. چیزهایی که می‌شنویم، تجربه‌هایی که با دیگران به اشتراک می‌گذاریم و گفت‌وگوهایی که با اطرافیانمان داریم، روی برداشت ما از دنیا و جایگاهمان در آن تأثیر می‌گذارند. به همین دلیل است که حکومت‌های دیکتاتوری همیشه از شکل‌گیری جمع‌هایی که در آن‌ها آدم‌ها بتوانند آزادانه با یکدیگر حرف بزنند و ایده رد و بدل کنند، ترسیده‌اند. چون گاهی یک گفت‌وگوی ساده می‌تواند باعث شود آدم‌ها متوجه شوند مسئله‌ای که فکر می‌کردند فقط برای خودشان اتفاق افتاده، در واقع تجربه مشترک بسیاری از افراد است. همین آگاهی می‌تواند به شکل‌گیری ایده‌هایی منجر شود که نظم موجود را به چالش بکشند. مردسالاری هم از این نظر بی‌شباهت به یک نظام سرکوبگر نیست. یکی از چیزهایی که برای حفظ قدرت به آن نیاز دارد، جدا نگه داشتن زنان از یکدیگر است. زنی که تنهاست و تجربه‌هایش را با زنان دیگر مقایسه نمی‌کند، راحت‌تر می‌تواند فکر کند مشکلاتی که با آن‌ها روبه‌روست، مشکل شخصی خودش هستند. به همین دلیل زنان از کودکی بارها یاد می‌گیرند که رقیب یکدیگر باشند. برای جلب توجه مردان با هم رقابت کنند، خودشان را با زنان دیگر مقایسه کنند و موفقیت یک زن را به معنای شکست خودشان ببینند. یکی از راه‌های دیگر برای ایجاد این فاصله، تحقیر جمع‌های زنانه است. احتمالاً بارها شنیده‌ایم که جمع‌های زنانه را با حرف‌های سطحی و بی‌اهمیت مسخره می‌کنند. دخترهای "پیک‌می" می‌گویند از جمع دخترانه خوششان نمی‌آید چون دیگر دخترها درباره آرایش و لباس حرف می‌زنند. بعضی مردان هم جمع‌های زنانه را پر از حرف‌های بی‌ارزش می‌دانند. در فیلم‌ها و سریال‌ها هم بارها دیده‌ایم که وقتی چند زن دور هم جمع می‌شوند، گفت‌وگوهایشان عمداً سطحی و بی‌اهمیت نشان داده می‌شود. اما آیا واقعاً مکالمات زنان سطحی‌تر از مردان است؟ احتمالاً نه. حقیقت این است که بیشتر آدم‌ها در جمع‌های دوستانه همیشه درباره مسائل عمیق و مهم صحبت نمی‌کنند. آدم‌ها همبشه مقدار زیادی حرف بی‌ربط رد و بدل می‌کنند، درباره آدم‌های دیگر حرف می‌زنند، شوخی می‌کنند و از اتفاقات پسش پا افتاده روزمره‌شان می‌گویند. و این اصلاً ایرادی ندارد. همین گفت‌وگوهای به ظاهر بی‌اهمیت بخش مهمی از زندگی اجتماعی ما هستند. ما از طریق آن‌ها با دیگران صمیمی می‌شویم، از تجربه‌های یکدیگر باخبر می‌شویم، روابط اطرافمان را بهتر می‌فهمیم و حتی متوجه می‌شویم خودمان در چه موقعیتی قرار داریم. گاسیپ هم دقیقاً یکی از همین راه‌های شناختن دنیای اجتماعی است. اینکه بدانیم چه کسی با چه کسی رابطه دارد، چه رفتاری با دیگران داشته، چه اتفاقی برای او افتاده یا دیگران چه تجربه‌ای از او دارند، به ما کمک می‌کند روابط اطرافمان را بهتر بشناسیم. احتمالاً به همین دلیل است که گاسیپ در رفتار اجتماعی انسان تا این اندازه رایج است. انسان‌ها فقط با تجربه مستقیم خودشان دنیا را نمی‌شناسند. بخش زیادی از اطلاعاتشان را از تجربه دیگران به دست می‌آورند. اما وقتی همین رفتار در میان زنان اتفاق می‌افتد، ناگهان اسمش می‌شود "حرف‌های زنانه و بی‌ارزش". این دیدگاه بی دلیل رواج نیافته. جمع شدن زنان کنار یکدیگر می‌تواند برای مردسالاری دردسرساز باشد. چون زنان در همین گفت‌وگوهای روزمره می‌توانند متوجه شوند تجربه‌ای که همیشه فکر می‌کردند مشکل شخصی خودشان است، در واقع بین زنان زیادی مشترک است. زنی که با زن دیگری درباره رفتار همسرش حرف می‌زند، ممکن است بفهمد چیزی که سال‌ها آن را طبیعی تصور می‌کرده، در واقع نوعی سوءاستفاده است. زنی که درباره تجربه‌اش از پدر، برادر یا محیط کار صحبت می‌کند، ممکن است متوجه شود زنان دیگری هم تجربه مشابهی داشته‌اند. و این آگاهی می‌تواند به همبستگی منجر شود. بنابراین مسئله خود گاسیپ نیست. گاسیپ زمانی می‌تواند آسیب‌زا باشد که به بدگویی، دروغ‌پراکنی یا تلاش برای خراب کردن جایگاه اجتماعی یک فرد تبدیل شود. اما صرف صحبت کردن درباره دیگران، روابطشان و تجربه‌های اجتماعی‌مان، بخش طبیعی ارتباط میان انسان‌هاست. شاید به همین دلیل بهتر باشد قبل از اینکه جمع‌های زنانه و حرف‌هایشان را "سطحی" و "بیهوده" بدانیم، از خودمان بپرسیم چرا این گفت‌وگوهای به ظاهر ساده تا این اندازه می‌توانند برای زنان مفید باشند؟

Sāvis
2 122
چمیدونم مثلا تا آخر امروز اینجا 2k بشه

Sāvis
2 122
چرا بعضی از اعضای بدن زنان جنسی تلقی می‌شوند؟ جنسی و جذاب تلقی شدن بخش‌هایی از بدن زنان، مثل سینه و باسن، صرفا نتیجه ویژگی‌های زیستی بدن انسان نیست. اینکه یک بخش از بدن زن را جنسی و تحریک‌کننده بدانیم، تا حد زیادی به فرهنگی بستگی دارد که در آن زندگی می‌کنیم.
برای فهم این موضوع کافی است به فرهنگ‌های مختلف نگاه کنیم: در بسیاری از جوامع آفریقایی، زنان بالاتنه خود را نمی‌پوشانند و برهنه بودن سینه‌ها لزوماً مسئله‌ای جنسی محسوب نمی‌شود. در بعضی از این جوامع، سینه بیشتر به عنوان بخشی عادی از بدن زن دیده می‌شود و برهنه بودن آن معنای جنسی خاصی ندارد. در آمریکا نیز برهنه بودن شانه‌ها معمولاً مسئله خاصی ایجاد نمی‌کند. اما در برخی فرهنگ‌های آسیای شرقی، همین بخش از بدن می‌تواند معنای متفاوتی داشته باشد. برای مثال، در فرهنگ ژاپنی شانه و گردن زنان در برخی تصاویر و سنت‌های فرهنگی به شکل خاصی زیبا و جذاب به تصویر کشیده شده‌اند. این تفاوت‌ها یک سؤال ساده ایجاد می‌کنند: اگر یک بخش از بدن زن ذاتاً جنسی بود، چرا معنای آن از یک جامعه به جامعه دیگر این‌قدر تغییر می‌کند؟ ما حتی می‌توانیم رابطه‌ای میان میزان پوشاندن یک بخش از بدن و جنسی شدن آن ببینیم. هرچه جامعه‌ای بیشتر بر پوشاندن یک قسمت خاص از بدن زن تأکید کند و دیدن آن را ناپسند بداند، همان قسمت می‌تواند بیشتر به چیزی جنسی تبدیل شود. در واقع، ممنوعیت دیدن یک بخش از بدن گاهی دقیقاً همان چیزی است که آن را برجسته‌تر می‌کند. وقتی به مردم گفته می‌شود دیدن یک قسمت از بدن زن نادرست است، همان قسمت به چیزی تبدیل می‌شود که بیشتر از سایر بخش‌های بدن مورد توجه قرار می‌گیرد. به همین دلیل، پوشاندن بدن لزوما به معنای کمتر شدن نگاه جنسی به زنان نیست. افغانستان نمونه روشنی از این مسئله است. در جامعه‌ای که زنان مجبورند تقریباً تمام بدن خود را بپوشانند و حتی چهره آنان نیز در بسیاری از موقعیت‌ها پوشیده باشد، بدن زن همچنان ابژه‌ای برای نگاه جنسی می‌شود. پس مسئله فقط این نیست که چه مقدار از بدن زن دیده می‌شود. مسئله این است که چه کسی تعیین می‌کند بدن زن چگونه دیده شود. وقتی جامعه برای پوشش زنان قانون تعیین می‌کند و مشخص می‌کند کدام بخش از بدن باید پوشیده باشد و کدام بخش را می‌توان نشان داد، در واقع فقط درباره مدل لباس مناسب تصمیم نمی‌گیرد، بلکه درباره اختیار زن بر بدن خودش هم تصمیم می‌گیرد. اینجاست که پوشش می‌تواند از یک انتخاب شخصی به وسیله‌ای برای کنترل زنان تبدیل شود. اگر هر بار جامعه یک بخش از بدن زن را جنسی دانست و زنان را مجبور کرد برای جلوگیری از این نگاه آن را بپوشانند، در نهایت این جامعه است که تعیین می‌کند زن با بدن خودش چه کند. در مقابل، وقتی زنان خودشان درباره بدن و پوشششان تصمیم می‌گیرند، تعریف جامعه از "پوشیده" و "برهنه" نیز می‌تواند به مرور تغییر کند. چیزی که امروز بی‌حیایی محسوب می‌شود، ممکن است چند سال بعد کاملاً عادی باشد. البته این حرف به این معنی نیست که هر زنی که پوشش بیشتری دارد، تحت اجبار است یا پوشش او لزوماً نشانه سرکوب است. مسئله اصلی، اختیار است. زن باید بتواند هم پوشیده باشد و هم نباشد، بدون اینکه انتخابش وسیله‌ای برای کنترل یا تنبیه او شود. در نهایت، اگر بدن زن ذاتا چیزی جنسی و تحریک‌کننده بود، فرهنگ‌ها نمی‌توانستند تا این اندازه درباره اینکه کدام قسمت بدن زن باید پوشیده باشد و کدام قسمت می‌تواند دیده شود، با یکدیگر تفاوت داشته باشند. این تفاوت‌ها نشان می‌دهند که بخش بزرگی از معنایی که به بدن زنان نسبت می‌دهیم، ساخته جامعه است. و شاید مهم‌تر از همه این باشد که مردان یاد بگیرند دیدن بدن یک زن به معنای داشتن حق کنترل و تصرف آن نیست. زن می‌تواند لباس کوتاه بپوشد، لباس بلند بپوشد، حجاب داشته باشد یا نداشته باشد و در هیچ‌کدام از این حالت‌ها بدنش به دیگران تعلق پیدا نمی‌کند. ممکن است زنی به خاطر انتخاب پوشش خودش با برچسب‌هایی مثل "جنده" روبه‌رو شود. اما اگر قرار باشد آزادی زنان را با فحشی که برای کنترل و تنبیه آن‌ها ساخته شده بسنجیم، از همان ابتدا پذیرفته‌ایم که دیگران حق دارند درباره بدن زنان تصمیم بگیرند.

Sāvis
2 122
چطور برنامه‌نویسی از یک کار زنانه به یک صنعت مردانه تبدیل شد؟ زنان زمانی بخش بزرگی از دنیای برنامه‌نویسی را تشکیل می‌دادند. Click to read the article