🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم
رفتن به کانال در Telegram
🏛️ اتاق سوم |فضایی برای واکاویِ خود چیزی که اینجا میخونید بازتابِ مطالعات نویسندهست، نه توصیه یا تشخیص بالینی برای شرایط فردی شما. شمیم شریفی(رواندرمانگر بالینی) ش.ن [۹۰۲۷۸] ★هماهنگی تراپی: @Therapy_Admin ★Boost: https://t.me/boost/WisdomGrowthPath
نمایش بیشتر1 843
مشترکین
+2424 ساعت
+1697 روز
+42630 روز
آرشیو پست ها
وقتی یه رابطه بدونِ هیچ جواب و دلیلِ شفافی تموم میشه، خیلیا سالها تو علامت سؤالهای متعدد گیر میکنن..
التیام وقتی شروع میشه که دست از کنکاشِ گذشته برداریم.
🎙️علت اصلیِ این رنج و راهِ آروم گرفتنش رو توی ویسِ پایین باهم مرور میکنیم عزیزانم☕🍁
نیاز به پایانبندی(Closure)، تمایلِ طبیعیِ ذهن برایِ بستنِ شکافهایِ روایتیه.
امّا در روابطِ انسانها گاهی باید یاد بگیریم کتابی را ببندیم که فصلِ آخرش هرگز نوشته نشده است. پذیرشِ اینکه «پاسخ ندادنِ او، خود شفافترین پاسخ است». ☕🍂
به نظرم یکی از تلخترین مدلهای تموم شدنِ یه رابطه اینه که همهچیز بدونِ دلیلِ منطقی و با یه «چرا»ی بزرگ تموم بشه.
اینکه اون آدم رفته، امّا علامتهای سؤالِ توی ذهنِ ما هنوز پابرجان و دست از سرمون برنمیدارن..
ما معمولاً یاد نگرفتیم چطور برای رابطهای سوگواری کنیم که هیچوقت نقطهی پایانِ شفافی نداشته.
این هفته میخوایم باهم درباره این سوگِ عمیق صحبت کنیم.☕🍁
بزرگترین قاتلِ انگیزهی زیسته، قضاوتِ خود در آینهی مسیرِ دیگران است.
روانِ سالم، رادارِ توجهِ خود را از "دستاورد بقیه" به "دایرهی کنترل و عاملیتِ خودش" معطوف میکند. سنجشِ رشد، صرفاً مقایسهی «امروزِ من» با «دیروزِ من» است. ☕🍁
#آلبرت_بندورا
☕ «کتابخانهی ❾¾» 🧹🕯️
این روزا اکثرِ آدما به یه کتابخونه مخفیِ امن نیاز دارن که دور از شلوغیِ ماگلها(Muggles) با عشق رویِ درس و مهارتهامون تمرکز کنن.
توی کتابخونهی ❾¾، ما همین کارو میکنیم و با پومودوروهای کوچیکِ مستمرمون تو مسیر میمونیم و سعیمون بر اینه که همدیگه رو حمایت کنیم تا استمرارمون حفظ شه.🤎
اگر علاقه به مطالعه مستمر دارید تشریف بیارید:
https://t.me/Study_with_shamim
میخوام این غروبِ جمعهای دلپذیر، یکبار دیگه کانال کتابخونه مجازی خودمون رو دوباره معرفی کنم.☕🍂
اونجا کنارِ هم درس میخونیم
سلام به آخرین ناشناسِ عزیزم.♥️
من با خوندن پیامت تصمیم گرفتم یکم صریح و واقعبینانه راهنماییت کنم.
اوّل میخوام بگم اینکه فکر کنی میتونی با عشق، صبر یا تلاشِ خودت پارتنری رو که ذاتاً اهل تعهد نیست و سر و گوشش میجنبه «عوض کنی» و سر به راهش کنی، واقعاً یه تلهی قدیمیه..
آدما فقط و فقط وقتی خودشون واقعاً و عمیقاً اراده کنن تغییر میکنن.
دوّم اینکه ایشون خودش زبونی ابراز پشیمونی میکنه و میگه میخواد متعهد باشه یه چیزه، امّا رفتارِ واقعی و قدمِ عملگرایانهاش یه چیزِ دیگهست.
تا زمانی که خودش برای ریشهیابیِ این نیاز به تاییدِ بیرونی یا ترس از تعهّد پاشو تو اتاقِ درمان نگذاشته، یعنی چیزی قرار نیست عوض شه در ارتباطتون.
ازت میخوام مراقبِ خودت باشی تا تو یه حلقهی فرساینده از بیاعتمادی، اضطراب و تلاشِ بینتیجه برای درست کردنِ کسی که دوستش داری نیفتی و انرژی و زمانت رو از دست ندی.☕
سلام شمیم جان وقتت بخیر، من یه پارنتر دارم که ذاتا میشه گفت آدم تعهد نیست و همیشه سر و گوشش میجنبه و خودشم شدیدا دلش میخواد از این اخلاقش دست برداره و ادم متعهدی بشه، من چطوری میتونم کمکش کنم؟
من یدونه پیام دیگه رو هم میذارم و بعدش تمام🍁♥️
بینهایت ممنونم ازتون بابت معاشرتِ این هفته باهمدیگه.
سلام عزیزِ من🍁☕
راستش رو بخوای همه این کلافگی، سناریو چیدنهای تمامی ناپذیر، فلج شدن تویِ تختت و اون حسِ سنگینِ «من بیهودهام یا من هیچی نیستم» معنیش این نیست که شما بیارادهای یا مشکلی داری که نتونی حلش کنی.
اینا نشون میده که ذهنِ خستهات زیر بارِ فشارِ شدید، مقایسهی فرساینده و انتظارات غیرمنطقی از خودت، فرسوده شده و رفته توی حالتِ فرار و کرختی..
شما میگی هزار تا برنامه میچینی ولی پامیشی میبینی هیچکدومو انجام ندادی یا همزمان هم از جمع فرار میکنی و هم از تنهاییِ مطلق دلت میگیره.
نگاه کن به خودت:
رنجِ یک ذهنِ کمالگرای فرسوده اینجوریه. یه کمالگرا هربار با یک روزِ خوب داشتن، توقعش بیشتر میشه و میخواد یه آدمِ بینقص رو از خودش بسازه و روزِ بعد با کوچکترین افت، خودش رو یه لوزرِ واقعی میبینه.
برای اینکه از این باتلاقِ اورثینک و بیحسی بیرون بیای بیخیالِ این شو که بخوای بشی همون آدمی که فکر میکنی قبلاً عالی بوده؛ از همین امروز بارهای اضافهی توقعات رو زمین بذار بدونِ قضاوت کردنِ خودت با قدمای مورچهای جلو برو..
اجازه بده شوقِ زندگی بهت برگرده کمکم.
سلام
من واقعا یه ادم اورثینکرم که فکر زیاد زندگیمو مختل کرده
تبدیل شدم به یه ادم مضطرب و اورثینکر ک مدام درحال سناریو چیدن و فکر کردنه بجای همه فکر میکنم ب جای خودم فکر میکنم بدترین چیزارو درنظر میگیرم و همین مدام منو مضطرب میکنه
من اصن نمیتونم هیچیو دیگ پیش ببرم از خودم دیگ راضی نیسم و این حس و دارم که مفید نیستم من بیهوده ام من کافی نیستم من ب درد نمیخورم تو هیچی استعداد ندارم شروع میکنم ب مداوم خودمو مقایسه کردن با همسنو اطرافیانم و همین بدترش هم میکنه
اورثینک و اضطراب مختل کرده مسیرمو انگار اینجوری ک دلم میخاد فلان کارو بکنم یا اصن فلان کار تو برنامم هست ولی پانمیشم که انجامش بدم هزارجور برنامه براانجام دادنش میچینم و انجامش نمیدم بعد میشینم اورثینک میکنم و انقدر میمونم یجا یا میخابم که یه ادم بداخلاق ازم درمیاد
احساس میکنم قبلا خیلی تو همه چیز بهتر بودم :)
مدام احساس تنهایی میکنم در عین حال میخااام که تنها باشم یعنی وقتی میگن بریم بیرون یا برنامه ایی هست فرار میکنم و نمیخام برم اما دوست دارم که تنها نباشم یکی دونفر باشن که کنارم باشن و باهاشون خودم باشم دلم میخاد هیجانمو نشون بدم تخلیه کنم وقت بگذرونم و درعین حال خودمو تو اتاق نگه میدارم و هیچکار نمیکنم
تنها میمونم
اصن نمیتونم از هیچی لذت ببرم از هیچ کاری و حتی وقتی ی روز و خوب پیش میبرم و کارامو میکنم فعالیت دارم بیرون میرم درس میخونم کتاب میخونم
فقط مختص همون روزه دیگ فرداش نمیتونم کاری کنم و میشینم تو تخت و بعدش خودمو سرزنش میکنم که تو هیچوقت نمیتونی موفق باشی و عالی باشی 💔
اصن خودمم نمیدونم مشکلم چیه فقط تبدیل سدم ب ی ادم اورثینکر منفی باف و مضطرب و خسته که هم میخاد تو اتاق باشه و نیاد بیرون و هم هزارجور کار و ایده داره برا انجام دادن
سلام ناشناسِ عزیزم.♥️
راستش رو بخوام بگم نمیخوام دوباره تکرار حرفای این هفته کانال رو بزنم.
پس متفاوت و متمرکز میخوام پاسخ بدم.
اینکه پشتِ نقابِ «همیشه باید قوی باشم و کسی رو ناامید نکنم» قایم شدی و حالا با یه «نه» بزرگ به همه تلاشهات فکر میکنی و فکر میکنی سوسول شدی، خطای ذهنته.
شما انگار همیشه با زرهِ آهنیِ فرضی از انتظاراتِ عزیزانت به نبرد با زندگی میری (دقیقا شبیه نبرد شده زندگی کردن برات وقتی تو اکثر شرایط احساسِ ناراحتی میکنی) و خب طبیعیه که زیر این بارِ سنگین کم بیاری.
برای اینکه از این بن بست بیرون بیای الان یه راه واقعی جلو هودت بذار و اون این باشه که بیخیالِ اثباتِ بینقص بودنت بشی و به جای جنگیدن با همه چیز، از همین امروز تکنیکهای کوچیکی مثل «فقط ده دقیقه کارِ ناقصِ بدونِ قضاوت» رو انجام بدی.
جلو فرار کردنت و اهمال کاریت رو با سختگیری بیشتر نگیر و به جاش به خودت اجازه بده این تن و روان خسته یکم بیخیال بتونه زندگی کنه و مطمئن باش زندگی انقدر بزرگتر از این جزئیاته که هرچی که بشه، از ارزشهای تو ذرهای کم نمیشه.
سلام من زیادی فکر میکنم، از شکست خوردن و ناامید کردن دیگران(خانواده)میترسم و گاهی قبل از شروع، انقدر به نتیجه فکر میکنم که خودِ شروع کردن برام سخت میشه. از خودم انتظار زیادی دارم و به خودم کمتر از چیزی که حقمه فرصت میدم.
احساساتم رو توی خودم میریزم، سخت درد دل میکنم و گاهی بهجای اینکه با مشکلاتم روبهرو بشم، ازشون فرار میکنم. بیش از حد خودم رو تحت فشار میذارم و وقتی از برنامههام عقب میافتم، خودم رو سرزنش میکنم.
بین چیزی که از خودم انتظار دارم و چیزی که در عمل انجام میدم فاصله میافته. توانایی و انگیزه دارم، اما ترس، اهمالکاری و فکر کردن بیش از حد گاهی مانعم میشن.
به بعضیها اعتماد دارم، اما نمیتونم بهراحتی باهاشون حرف بزنم. از قضاوت شدن و درست درک نشدن میترسم و گاهی بیشتر از چیزی که نشون میدم، از رفتار و حرف دیگران تأثیر میگیرم حس میکنم اگه مشکلاتم رو به کسی نشون بدم یا نشون بدم حالم بده تصویر ضعیفی از خودم نشون دادم و اونا میتونن با همون تصویر نقطه ضعف من رو پیدا کنن
انگار خیلی وقتها احساس میکنم باید قوی باشم، خودم از پس همهچیز بربیام و کسی رو ناامید نکنم؛ درحالیکه خود هم به استراحت، درک شدن و کمک گرفتن نیاز دارم.
و شاید مهمترین چیزی که باید روش کار کنم، اینه که یاد بگیرم با خودم به اندازهای که با دیگران ملاحظه دارم، ملاحظه داشته باشم اما ته همه چیز فقط یه “نه” بزرگ به همه تلاشام میدم واقعا حس میکنم ادمای عادی اینجوری نیستن و من سوسول شدم))
سلام عزیزِ من، روزت بخیر.♥️🌿
چقدر خوب و دقیق تونستی خودت رو نظاره کنی.
اینکه با وجود کلی کتاب خوندن، پادکست گوش دادن و رسیدن به بینش و آگاهی دربارهی ریشههای آسیبهات و مشکلاتت میبینی هنوز هم اضطراب تو وجودت هست و فقط جاش رو خشم از گذشته گرفته، کاملاً طبیعیه..
دلیلش اینه که ⇽ «آگاهی شناختی» و فهمیدنِ دلایل، تو مغزِ اتفاق میفته در حالی که اضطراب و طرحواره رها شدگی توی لایههای عمیقتر و جسمِ شما موندن و با صرفاً فهمیدن، بدن نه فراموش میکنه و نه رها میکنه.
برای عبور از این بنبست بله، تراپی رفتن دقیقاً همون حلقهی گمشدهست چون درمان به کمک رواندرمانگری که کنارتون هست کمک میکنه زخمها از سطحِ فکر بیان بیرون و تو بسترِ یک ارتباطِ امن التیام پیدا کنن.
تراپی آنلاین هم اتفاقاً به خاطر راحتیِ فضای خونه میتونه برای شما بهترین انتخاب باشه.
(من شخصا با تلفن موافق نیستم و به نظرم دیدن مراجع، دیدن حرکات بدنش و ارتباط چشمی دوطرفهست که کیفیتِ درمان رو مشخص میکنه).
سلام وقتتون بخیر
من حدوداً یکی دو سال هستش که به مطالب روانشناسی علاقه دارم و یه طورایی خودم متوجه اینکه چقدر اضطراب دارم و چقدر حالم بده و افسردم سعی کردم درمان کنم خودم رو با خوندن کتابها با پادکستها و یا حتی ویدیوهایی که توی یوتیوب و آموزشهایی مثل چنل شما
ولی متاسفانه با تمام اینکه به خیلی از چیزها آگاه شدم به خیلی از دلیلهایی که باعث این حال من میشه آگاهم
با به یاد آوردن اون اتفاقایی که برای من افتاده و آسیب ها که دیدم
ریشهای که احساس طرد شدگی که دارم و یا احساس دوست داشتنی نبودن که در من به وجود اومده و اون سرزنشگر درونم
از رنج من و یا اون اضطراب من کم نشده
نمیدونم چرا با فهمیدن یه سری چیزها فقط یک خشم ز آدمهایی که باعث شدن الان داشته
دارم سعی میکنم تغییرش بدم نمیشه
هنوزم توی وجودم حس سنگینی بهم دست میده بغض میکنم و گاهی وقتا گریه.....
حتی الگو رفتاری میدونم ولی باز اتفاق میافته با اینکه سعی میکنم واکنشم متفاوت باشه و متفاوت رفتار میکنم ولی هنوز آزارم میده و به اون حالت رها شدن نرسیدم و بهتر شدن
تصمیم گرفتم با یه چند جلسه درمان
انجام بدم ولی حضوری نمیتونم و با تماس تلفنی نمیدونم میتونه بهم کمک کنه یا نه
به نظرتون راهکارش تراپی رفتنه؟:)
سلام ناشناسِ عزیزم.♥️
اول میخوام اینو بهت بگم که اون فکری که سراغت اومد و ترجیح دادی از کار بیای بیرون جای آسیب زدن به خودت، بهترین تصمیم ممکن بود و هزار بار آفرین بهت.
تو خیلی شجاع و خوشفکری🫂
از طرف دیگه کاملاً متوجهم که شرایط اقتصادی مملکتمون به چه شکلی هست و بخش زیادی از اضطرابت از همینه امّا یه چیزی رو فقط میخوام به شخصِ خودت بگم.
وقتی توی چنین فشار روانی و فرسودگی کاری قرار گرفتی و شجاعانه راهِ درست رو انتخاب کردی، به جای سرزنش کردن خودت برای این تصمیمِ آنی به این فکر کن که تو جونِ خودت رو نجات دادی و استرسِ فعلیِ بیپولی و بلاتکلیفی، بهای طبیعیِ ترسیه که سیستم عصبیِ خستهیِ شما داره از پیشبینی پذیر نبودنِ هزینهها میکشه.
تن دادن به بیکاری و تحملِ استرسِ بیپولی خیلی امنتر از ادامه دادن در مسیری بود که داشت تو رو به نقطهی نابودی میکشوند.
حالا که از اون چرخه بیرون اومدی، اول اجازه بده به خودت که این تن و روانِ کوفته برای چند روز هیچکاری نکنن و امنیت رو حس کنی و بعد قدم به قدم بگرد برای پیدا کردن کارِ جدید.☕
سلام من خسته شدم از کار کردن دوسال فروشنده یه برند معروف بودم با حجم کاریه خیلی بالا ولی نتونستم تحمل کنم زدم بیرون حسای بدی داشتم خستگی فرسودکی یکی یه سوال کوچیک از من میپرسید واقعا ذهنم خسته خسته بود تاجواب بود ناتوان بودم در جوابش
بعد اومدم مدرسه پرستار دوتا بچه معلم شدم اون بچه ها انقدر اذیتم کردن البته سن شون بود سن شیطنت و ... سه و چهار ساله بودن که من فرسودگیم بیشتر و بیشتر شد
تا اینکه دو روز قبل رقتن به مدرسه گفتم من باید یه بلایی سر خودم بیارم تا راحت شم از اینهمه فشار و بدبختی تا مجبور نباشم برم مدرسه
تااینکه تصمیم گرفتم بیام بیرون تو یه تصمیم آنی چون نمیخواستم بمیرم بین خودکشی و کار کردن دست از کار کشیدنو انجام دادم اما الان استرس دارم از بی پولی بی تکلیفی بیکاری
سلام عزیزِ من روزتون بخیر.☕♥️
راستش رو بخوام بگم میدونم که رفتن پیش استادی که بهش حس خوبی داری وسوسه کنندهست، امّا از نظر اصول حرفهای و اخلاقی این تصمیمت بخاطر بندِ «روابط دوگانه» (تداخل نقشِ استاد/دانشجو با درمانگر/مراجعهکننده) بهشدت محدود شده اما ممنوع نیست.
چون قدرتِ آکادمیکِ استاد و ترسِ ناخودآگاهِ خودت از قضاوت شدن یا تغییر نگاهش، فضای امن و بی قید و شرطِ درمان رو میتونه مختل کنه و در بزنگاه مهم امکان تحلیل آزاد رو از بین ببره
با این حال، اگر اصرار داری و استاد هم اصول حرفهای رو کاملاً رعایت میکنن شدنیه امّا عاقلانهترش اینه که برای حفظ استقلالِ روانی خودت، یه درمانگر دیگه رو انتخاب کنی تا زمانی نگران قضاوتهایِ بیرون از اتاق درمان نشی.
